درس نهم: امامان دوازدهگانه
روايات ائمه اثنى عشر
بعد از اثبات امامت و خلافت بلافصل امام اميرالمؤمنين على بن ابيطالب(عليه السلام) سخن از امامت بقيه امامان به ميان مى آيد.
فشرده بحث در اين زمينه نيز چنين است:
اولا روايات متعدّدى در كتب اهل سنّت و شيعه، امروز در دست ماست كه به صورت كلّى سخن از خلافت «دوازده خليفه و امام» بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى گويد.
اين احاديث در منابع بسيار معروف اهل سنّت مانند صحيح بخارى، صحيح ترمذى، صحيح مسلم، صحيح ابى داود و مسند احمد و امثال اين كتب نقل شده است.
در كتاب «منتخب الاثر» دويست و هفتاد و يك حديث در اين زمينه نقل كرده كه قسمت قابل توجّهى از آن، از كتب علماى تسنّن و بقيّه از منابع شيعه است.
به عنوان نمونه در صحيح بخارى كه معروف ترين كتاب اهل سنّت است، چنين مى خوانيم:
[ 290 ]
در «صحيح مسلم» همين حديث را چنين نقل مى كند كه «جابر» مى گويد: از پيامبر(صلى الله عليه وآله) شنيدم فرمود: «لا يزال الاسلام عزيزاً الى اثنا عشر خليفة ثم قال كلمة لم افهمها، فقلت لابى ما قال فقال كلهم من قريش; اسلام همواره عزيز خواهد بود تا دوازده خليفه و جانشين، سپس كلمه اى فرمود كه من متوجّه نشدم و از پدرم سؤال كردم، پدرم گفت، پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود همه آنها از قريشند».
در كتاب مسندِ احمد از عبدالله بن مسعود، صحابى معروف چنين نقل شده كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)درباره خلفاى او سؤال كردند، فرمود: «اثنا عشر كعدة نقباءِ بنى اسرائيل; «آنها دوازده نفرند، همچون نقباء و رؤساى بنى اسرائيل كه دوازده نفر بودند».
محتواى اين احاديث
اين احاديث كه در بعضى «عزت اسلام» را در گرو «دوازده خليفه» و در بعضى ديگر بقا و حيات دين را تا قيامت در گرو آن دانسته، و همه را از
[ 291 ]
قريش، و در بعضى همه را از «بنى هاشم» معرفى كرده، بر هيچ مذهبى از مذاهب اسلامى جز بر مذهب شيعه تطبيق نمى كند، چرا كه توجيه آن طبق اعتقاد اهل تشيّع كاملا روشن است، در حالى كه علماى اهل سنّت براى توجيه آن گرفتار بن بست شديدى شده اند.
آيا منظور خلفاى چهارگانه نخستين به اضافه خلفاى بنى اميه و بنى عبّاس مى باشد؟
در حالى كه مى دانيم نه تعداد خلفاى نخستين دوازده نفر بود، و نه به انضمام بنى اميّه، و نه بنى عباس، و اين عدد دوازده با هيچ حسابى تطبيق نمى كند.
به علاوه در ميان خلفاى بنى اميّه كسانى مثل «يزيد» و در ميان بنى عبّاس كسانى همچون «منصور دوانيقى» و «هارون الرشيد» بودند كه در ظلم و استكبار و جنايت آنها احدى ترديد ندارد و ممكن نيست آنها به عنوان خلفاى پيامبر و مايه عزّت و سربلندى اسلام محسوب شوند، هر قدر معيارها را نيز ساده فرض كنيم باز آنها قطعاً بيرونند.
و از اينها كه بگذريم عدد دوازده را در هيچ مورد جز ائمه دوازدهگانه شيعه نمى يابيم.
بهتر اين است رشته سخن را در اين جا به دست يكى از علماى معروف سنّت دهيم:
«سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى» در كتاب «ينابيع المودة» چنين مى گويد:
«بعضى از محقّقين گفته اند: احاديثى كه دلالت دارد بر اين كه خلفاءِ
[ 292 ]
بعد از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)دوازده نفرند مشهور است، و از طرق زيادى نقل شده، آنچه با گذشت زمان به دست مى آيد اين است كه مراد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از اين حديث، دوازده جانشين از اهل بيت و عترت او هستند، زيرا ممكن نيست اين حديث را بر خلفاى نخستين حمل كرد، چه آنان بيش از چهار نفر نيستند، و نيز بر بنى اميّه تطبيق نمى شود، زيرا آنان از دوازده نفر بيشترند، و همه آنان به جز عمر بن عبدالعزيز ظالم و ستمگر بودند، و ديگر اين كه آنان از «بنى هاشم» نبودند، و پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرموده تمام دوازده نفر از بنى هاشمند، همان گونه كه «عبدالملك بن عمر» از «جابر بن سحره» نقل مى كند; و آهسته سخن گفتن پيغمبر(صلى الله عليه وآله) در اين كه آنها از كدام طائفه هستند شاهد همين سخن است، زيرا جمعى از خلافت بنى هاشم خوشدل نبودند، و همچنين حديث قابل تطبيق بر خلفاى بنى عباس نيست، زيرا عدد آنها بيش از دوازده نفر است، و از اين گذشته آنان به آيه مودت (قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى)عمل نكردند، و حديث كساء را ناديده گرفتند!
بنابراين حديث فقط بر دوازده امامى كه از اهل بيت و عترت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوده اند قابل تطبيق است.
زيرا آنان از نظر علم و دانش از همه دانشمندترند، و از نظر زهد و تقوى از همه زاهدتر، و از نظر حسب و نسب از همه عالى ترند، و آنان كسانى هستند كه علوم و دانش هاى خود را به وراثت از جدّ خود رسول خدا به دست آورده اند.
[ 293 ]
و آنچه كه اين نظر را تأييد مى كند حديث ثقلين و احاديث فراوان ديگرى است كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيده است».
جالب اين كه در گفتوگويى كه با بعضى از علماى حجاز در سفر مكّه داشتيم، تفسير ديگرى براى اين حديث از آنها شنيدم كه چگونگى بن بستى را كه آنها در اين زمينه با آن روبه رو شده اند روشن مى سازد، آنها مى گفتند. «شايد منظور از دوازده خليفه و امير چهار خليفه نخستين است كه در آغاز اسلام بودند و تعداد ديگرى كه در آينده خواهند بود و هنوز ظاهر نشده اند»!
و به اين ترتيب ارتباط و به هم پيوستگى اين خلفا كه از حديث پيامبر(عليه السلام) به خوبى روشن است، ناديده گرفته شده.
امّا سخن ما اين است چه لزومى دارد كه تفسير روشن حديث را كه با امامان دوازده گانه شيعه هماهنگ است رها كنيم، و خود را به وادى هايى بيفكنيم كه بن بستش اين چنين آشكار است.
* * *
تعيين امامان با نام
قابل توجه اين كه: در بعضى از روايات كه از طرق اهل سنّت از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) به ما رسيده، نام دوازده امام صريحاً آمده است، و اسم و مشخّصات آنها تعيين شده!
[ 294 ]
«شيخ سليمان قندوزى» عالم معروف اهل سنّت در همان كتاب «ينابيع المودة» چنين نقل مى كند:
«مردى يهودى به نام نعثل، خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيد و در ضمن سؤالاتش، از اوصيا و جانشينان بعد از او سراغ گرفت، پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنها را چنين معرّفى فرمود: «ان وصيى على بن ابيطالب و بعده سبطاى الحسن و الحسين تلوه تسعة ائمة من صلب الحسين
قال يا محمّد فسمهم لى:
قال(صلى الله عليه وآله) اذا مضى الحسين فابنه على، فاذا مضى على فابنه محمّد فاذا مضى محمّد فابنه جعفر،فاذا مضى جعفر فابنه موسى، فاذا مضى موسى فابنه على، فاذا مضى على فابنه محمّد، فاذا مضى محمّد فابنه على، فاذا مضى على فابنه الحسن، فاذا مضى الحسن فابنه الحجة محمّد المهدى(عليهم السلام) فهؤلاءِ اثنا عشر;
وصى من على بن ابيطالب است و بعد از او دو فرزندم حسن و حسينند، و بعد از حسين نه امام از نسل او خواهد بود».
مرد يهودى گفت نامشان را ببر.
پيامبر فرمود: «هنگامى كه حسين از دنيا برود فرزندش على است، و هنگامى كه فرزندش على از جهان چشم بربندد فرزندش محمّد است، و هنگامى كه محمّد دنيا را وداع گويد فرزندش جعفر است، و بعد از جعفر فرزندش موسى، و هنگامى كه موسى از دنيا برود، فرزندش على است، و بعد از على فرزندش محمّد. و هنگامى كه محمّد ديده از جهان بربندد فرزندش على است. و پس از على فرزندش حسن و هنگامى كه حسن از
[ 295 ]
جهان برود فرزندش حجّت محمّد المهدى است، اينها امامان دوازده گانه اند».
و نيز در همان كتاب ينابيع المودة به نقل از «كتاب مناقب» حديث ديگرى است كه امامان دوازده گانه را با اسم و القاب بيان كرده، و در مورد حضرت مهدى اشاره به غيبت و سپس قيام او، و پر كردن صفحه زمين از عدل و داد، آن گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد، مى كند.
البته احاديث از طرف شيعه در اين زمينه بسيار فراوان و فوق حد تواتر است. (دقّت كنيد)
* * *
هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد...
جالب اين كه در حديثى كه در كتب اهل سنّت نيز از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)آمده است مى خوانيم «من مات بغير امام مات ميتة جاهلية; كسى كه بدون امامى از جهان برود، مردن او مردن جاهليّت است!»
همين حديث در منابع شيعه به اين صورت آمده است: «من مات ولا يعرف امامه مات ميتة جاهلية; كسى كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد مرگ جاهليّت است».
[ 296 ]
اين حديث به خوبى گواهى مى دهد كه در هر عصر و زمانى امام معصومى وجود دارد كه بايد او را شناخت، و عدم شناسائى او آنچنان زيانبار است كه انسان را در سرحد دوران كفر و جاهليّت قرار مى دهد.
آيا منظور از امام و پيشوا در اين حديث همان كسانى است كه در رأس حكومت ها قرار دارند، چنگيزها و هارون ها و زمانداران وابسته؟
بدون شك جواب اين سؤال منفى است، چرا كه زمامداران غالباً افرادى نادرست و ظالم و گاه وابسته به شرق و غرب، و عامل سياست هاى بيگانه بوده و هستند، و مسلماً شناسايى آنها و پذيرش امامتشان انسان را به «دارالبوار» و جهنم مى فرستد.
پس روشن مى شود كه در هر عصر و زمانى امامى معصوم است كه بايد او را پيدا كرد و رهبرى او را پذيرا شد.
البته اثبات امامت يكايك امامان علاوه بر طريق فوق از طريق نصوص و رواياتى كه از هر امام سابق نسبت به امام لاحق رسيده و همچنين از طريق اعجاز آنها نيز محقق است.
[ 297 ]
فكر كنيد و پاسخ دهيد
1- روايات ائمه اِثنا عشر در چه كتاب هايى آمده است؟
2- محتواى اين احاديث چيست؟
3- توجيهات نامناسبى كه براى ان احاديث شده چيست؟
4- آيا در احاديث اهل سنّت نام ائمه دوازده گانه آمده است؟
5- طريق ديگر براى اثبات ائمه اِثنا عشر، كدام است؟
[ 298 ]
[ 299 ]
درس دهم: حضرت مهدى دوازدهمين پيشوا و مصلح بزرگ جهانى
پايان شب سيه
هنگامى كه به وضع كنونى نظر افكنيم و سير صعودى جنايت ها، كشتارها، جنگ ها و خونريزى ها و كشمكش ها و اختلافات بين المللى و گسترش روزافزون مفاسد اخلاقى را بنگريم، از خود سؤال مى كنيم كه آيا وضع به همين صورت پيش مى رود؟ و دامنه آن جنايت ها و اين مفاسد آنچنان گسترش پيدا مى كند كه جامعه بشريت را در يك جنگ دائمى درگير ساخته و نابود مى كند؟ و يا انحرافات عقيدتى و مفاسد اخلاقى همچون باتلاق متعفّنى او را در خود فرو مى برد؟
و يا روزنه اميدى براى نجات و اصلاح وجود دارد؟
در برابر اين سؤال مهم دو جواب ديده مى شود:
پاسخ اول كه از سوى بدبينى ها و مادّى گرايان مطرح مى شود، اين است كه آينده جهان تاريك است و در هر زمان هر احتمال خطرناكى وجود دارد.
امّا آنها كه به مبانى اديان آسمانى معتقدند، مخصوصاً مسلمانان، به
[ 300 ]
خصوص شيعيان جهان، پاسخ ديگرى به اين سؤال مى دهند و مى گويند:
اين شام سياه قيرگون را صبح اميدى در عقب است.
اين ابرهاى تاريك، و طوفان مرگبار، و سيل ويرانگر، سرانجام برطرف مى شود، و آسمان روشن و آفتاب درخشان و محيط آرام به دنبال آن است.
اين گرداب هاى مخوف هميشه در برابر ما نخواهد بود، و در افقى نه چندان دور نشانه هاى ساحل نجات به چشم مى خورد.
جهان در انتظار مصلحى بزرگ است كه با يك انقلاب صحنه عالم را به نفع حق و عدالت دگرگون مى كند.
البته هر يك از پيروان اديان، اين مصلح بزرگ را به نامى مى نامند كه به گفته شاعر عرب:
عباراتنا شتى و حسنك واحد *** و كل الى ذاك الجمال يشير
«عبارات ما مختلف است امّا زيبايى تو يك چيز بيش نيست و همه گفته هاى ما به همان جمال زيبا اشاره مى كند!»
* * *
فطرت و ظهور مصلح بزرگ
الهامات باطنى كه گاه امواجش از داورى هاى خرد نيرومندتر است نه تنها در مسئله خداشناسى، بلكه در تمام اعتقادات مذهبى مى تواند رهنمون ما باشد، و در اين مسئله نيز رهنمون ماست.
[ 301 ]
و نشانه هاى آن:
اولا: عشق عمومى به عدالت جهانى است، زيرا همه مردم دنيا با تمام اختلاف هايى كه دارند، بدون استثنا، به صلح و عدالت عشق مىورزند، ما همه فرياد مى زنيم و در اين راه تلاش مى كنيم و صلح و عدالت جهانى را با تمام وجود خود مى طلبيم.
دليلى بهتر از اين براى فطرى بودن ظهور آن مصلح بزرگ پيدا نمى شود، چرا كه همه جا عمومى بودن خواسته ها دليلى بر فطرى بودن آنهاست. (دقّت كنيد)
هر عشق اصيل و فطرى حاكى از وجود معشوقى در خارج و جاذبه و كشش آن است.
چگونه ممكن است خداوند اين عطش را در درون جان انسان آفريده باشد و چشمه اى كه او را از اين نظر سيراب كند در خارج موجود نباشد؟
اين جاست كه مى گوييم فطرت و نهاد عدالت طلب آدمى به وضوح صدا مى زند كه سرانجام صلح و عدالت همه جهان را فرا خواهد گرفت، و بساط ظلم و ستم و خودكامگى برچيده خواهد شد، و بشريّت به صورت يك كشور و در زير يك پرچم با تفاهم و پاكى زندگى خواهد كرد.
ثانياً: انتظار عمومى همه اديان و مذاهب براى يك مصلح بزرگ جهانى است، تقريباً در همه اديان فصلى جالب در اين زمينه به چشم مى خورد، و مسئله ايمان به ظهور يك نجاتبخش بزرگ، براى مرهم نهادن بر زخم هاى جانكاه بشريّت، تنها در ميان مسلمانان نيست، بلكه اسناد و مدارك موجود نشان مى دهد اين يك اعتقاد عمومى و قديمى
[ 302 ]
است كه در ميان همه اقوام و مذاهب شرق و غرب بوده است، اگر چه اسلام به حكم اين كه مذهبى است كامل تر تأكيد بيشترى روى اين مسئله مى كند.
* * *
در كتاب «زند» كه از كتب معروف زرتشتيان است بعد از ذكر مبارزه هميشگى ايزدان و اهريمنان مى گويد: «آن گاه پيروزى بزرگ از طرف ايزدان مى شود، و اهريمنان را منقرض مى سازد...
«عالم كيهان به سعادت اصلى خود رسيده، بنى آدم بر تخت نيك بختى خواهند نشست!»
در كتاب «جاماسب نامه» از «زردشت» چنين نقل مى كند: «مردى بيرون آيد از زمين تازيان... مردى بزرگ سر، و بزرگ تن، و بزرگ ساق، و بر آيين جد خويش و با سپاه بسيار... و زمين را پرداد كند».
در كتاب «وشن جوك» از كتب هندوها چنين آمده: «سرانجام دنيا به كسى برگردد كه خدا را دوست دارد و از بندگان خاص او باشد».
در كتاب «باسك» از كتب هندوها چنين مى خوانيم: «دور دنيا تمام شود به پادشاهِ عادلى در آخر زمان، او پيشواى فرشتگان و پريان و آدميان باشد، راستى حق با او باشد، و آنچه در درياها و زمين ها و كوه ها پنهان است همه را به دست آورد. از آسمان و زمين آنچه باشد خبر مى دهد و بزرگ تر از او كسى به دنيا نيايد!»
در كتابِ «مزامير» داود كه از كتب «عهد قديم» (تورات و ملحقات آن)
[ 303 ]
است مى خوانيم: «شريران منقطع خواهند شد، امّا متوكلان به خداوند وارث زمين خواهند شد». در همان كتاب و همان فصل آمده است: «صديقان وارث زمين شده و هميشه در آن ساكن خواهند شد». نظير همين سخن در كتاب «اشعياى نبى» از كتب تورات نيز آمده است در انجيل «متى» فصلِ 24 چنين مى خوانيم: «چون برق از مشرق بيرون مى آيد و تا به مغرب ظاهر مى گردد، فرزند انسان نيز چنين خواهد بود...».
و در انجيل «لوقا» فصل دوازدهم مى خوانيم: «كمرهاى خود را بسته، و چراغ هاى خود را افروخته نگهداريد، و مانند كسانى باشيد كه انتظار آقاىِ خود را مى كشند، تا هر وقت بيايد و در را بكوبد بى درنگ براى او باز كنند!»
در كتاب «علائم الظهور» چنين آمده است: «در كتب قديم چينيان، و در عقائدِ هنديان، و در بين اهالىِ اسكانديناوى، و حتى در ميانِ مصريان قديم، و بوميانِ مكزيك و نظاير آنها، عقيده به ظهور يك مصلح جهانى را مى توان يافت».
* * *
دلائل عقلى
الف - نظام آفرينش به ما اين درس را مى دهد كه جهان بشريّت بايد سرانجام به قانون عدالت تن در دهد و تسليم نظم عادلانه و مصلح پايدار گردد.
توضيح اين كه: جهان هستى تا آن جا كه ما مى دانيم مجموعه اى از
[ 304 ]
نظام هاست، وجود قوانين منظم در سرتاسر اين جهان، دليل بر يكپارچگى و به هم پيوستگى اين نظام است.
مسئله نظم و قانون و برنامه و حساب يكى از جدّى ترين و اساسى ترين مسائل اين جهان محسوب مى شود.
از منظومه هاى بزرگ گرفته، تا يك ذرّه اتم كه چند ميليون آن را مى توان بر نوك سوزنى جاى داد، همه تابع نظام دقيقى هستند.
دستگاه هاى مختلف تن ما، از ساختمان عجيب يك سلول كوچك گرفته، تا طرز كار مغز و سلسله اعصاب و قلب و شش ها، همه داراى آنچنان نظمى هستند كه به گفته بعضى از دانشمندان هر كدام از آنها همانند يك ساعت بسيار دقيق در بدن انسان كار مى كند، و ساختمان منظم دقيق ترين كامپيوترها در برابر آنها ناچيز و كم ارزش است.
آيا در جهانى اين چنين، انسان كه «جزء» اين «كل» است مى تواند به صورت يك وصله ناهمرنگ و نامنظم با جنگ و خونريزى و ظلم زندگى كند؟!
آيا بى عدالتى ها و فسادهاى اخلاقى و اجتماعى كه نوعى بى نظمى است مى تواند براى هميشه بر جامعه بشريّت حاكم باشد؟!
نتيجه اين كه: مشاهده نظام هستى ما را به اين حقيقت متوجّه مى سازد كه سرانجام جامعه انسانيّت نيز در برابر نظم و عدالت سر فرو خواهد آورد، و به مسير اصلى آفرينش باز خواهد گشت!
ب - سير تكاملى جامعه ها، دليل ديگرى بر آينده روشن جهان بشريّت است، چرا كه ما هرگز نمى توانيم اين حقيقت را انكار كنيم كه
[ 305 ]
جامعه بشريّت از روزى كه خود را شناخته است، هيچ گاه در يك مرحله توقف نكرده، و دائماً رو به جلو حركت كرده است.
در جنبه هاى مادّى، از نظر مسكن، لباس، نوع غذا، وسائل نقليه، و وسائل توليدى، يك روز در ابتدائى ترين شرايط زندگى مى كرد، امروز به مرحله اى رسيده كه عقل ها را حيران، و چشم ها را خيره مى كند و مسلماً باز اين سير صعودى ادامه مى يابد.
از نظر علوم و دانش ها و فرهنگ نيز دائماً در سير صعودى بوده، و هر روز كشف تازه و تحقيق جديد و مطلب نوى در اين زمينه به دست آورده است.
اين «قانون تكامل» سرانجام شامل جنبه هاى معنوى و اخلاقى و اجتماعى نيز مى شود، و انسانيّت را به سوى يك قانون عادلانه، و صلح و عدالت پايدار، و فضائل اخلاقى و معنوى، پيش مى برد، و اگر مى بينيم امروز مفاسد اخلاقى رو به افزايش است اين خود نيز زمينه را براى يك انقلاب تكاملى تدريجاً آماده خواهد كرد.
هرگز نمى گوييم بايد فساد را تشويق كرد، ولى مى گوييم فساد وقتى از حدّ گذشت، عكس العمل آن، يك انقلاب اخلاقى خواهد بود. هنگامى كه انسان ها گرفتار بن بست ها و عواقب نامطلوب گناهان خويش شدند و سرهاى آنها به سنگ خورد، و جان هاى آنها به لب رسيد، حداقل آماده پذيرش چنين اصولى كه از ناحيه يك رهبر الهى ارائه مى شود، خواهد شد.
* * *
[ 306 ]
قرآن و ظهور مهدى
در بزرگ كتاب آسمانى، آيات متعدّدى است كه بشارت اين ظهور بزرگ را مى دهد، و ما از ميان اين آيات تنها به يك آيه قناعت مى كنيم:
در سوره نور، آيه 55 مى خوانيم: (وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم); خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند وعده خلافت روى زمين داده، همان گونه كه افرادى را كه قبل از شما بودند و ايمان و عمل صالح داشتند حكومت و خلافت داشتند».
اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه سرانجام، حكومت روى زمين از دست حكام جبار و زمامداران ستمگر بيرون خواهد آمد، و مؤمنان صالح بر سراسر زمين حكومت خواهند نمود.
در دنباله همين آيه علاوه بر وعده فوق، سه وعده ديگر، نيز داده شده است; تمكين دين و نفوذ معنوى حكومت «الله» در دل ها (و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم)
مبدّل شدن هر گونه ناامنى به امنيت (و ليبدلنهم من بعد خوفهم امناً)
و ريشه كن شدن شرك از سراسر زمين (يعبدوننى لا يشركون بى شيئا)
امام على بن الحسين(عليه السلام) در تفسير اين آيه فرمود: «هم و الله شيعتنا يفعل الله ذلك بهم على يدى رجل منا و هو مهدىّ هذه الامة; اين گروه به خدا سوگند همان پيروان مكتب ما هستند، خداوند به وسيله مردى از خاندان ما اين موضوع را تحقّق مى بخشد و او مهدى اين امّت است».
[ 307 ]
مهدى در منابع حديث
احاديث در زمينه اين كه حكومت جهانى توأم با صلح و عدالت به وسيله فردى از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) به نام «مهدى» تحقّق مى يابد در منابع حديث «شيعه» و «اهل سنّت» به قدرى زياد است كه از حدّ «تواتر» نيز مى گذرد.
و احاديث در زمينه اين كه او دوازدهمين امام و جانشين پيامبر و نهمين فرزند امام حسين(عليه السلام)و فرزند بلافصل امام حسن عسكرى است در منابع شيعه نيز متواتر است.
در قسمت اوّل يعنى متواتر بودن احاديث ظهور مهدى از نظر منابع اهل سنّت همين قدر كافى است كه دانشمندان اهل سنّت صريحاً در كتابهايشان از آن ياد كرده اند، تا آنجا كه در رساله اى كه از طرف «رابطة العالم اسلامى»، از بزرگ ترين مراكز دينى اهل حجاز، اخيراً انتشار يافته چنين مى خوانيم: «او آخرين خلفاى راشدين دوازده گانه است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در احاديث صحاح از آن خبر داد، و احاديث مهدى از بسيارى از صحابه از پيامبر گرامى اسلام نقل شده است».
سپس بعد از ذكر نام «بيست نفر از صحابه» كه احاديثِ مهدى(عليه السلام)را از پيامبر(صلى الله عليه وآله)نقل كرده اند، چنين ادامه مى دهد: «غير از آنها نيز گروه بسيار ديگرى احاديث را نقل كرده اند... بعضى از دانشمندان اهل سنّت كتب خاصّى پيرامون اخبار مهدى نوشته اند از جمله ابونعيم اصفهانى، ابن حجر هيثمى و شوكانى و ادريس مغربى و ابوالعبّاس ابن عبدالمؤمن هستند». سپس مى افزايد: «گروهى از بزرگان گذشته و امروز از علماى
[ 308 ]
اهل سنّت تصريح به متواتر بودن اخبار مهدى كرده اند».
سپس بعد از ذكر نام گروهى از آنان گفتار خود را با اين عبارت پايان مى دهد: «جمعى از حفاظ و محدثين صريحاً گفته اند كه احاديث مهدى هم از نوع حديث صحيح است و هم از نوع حديث حسن و مجموع آن قطعاً متواتر است، و اعتقاد به قيام مهدى واجب مى باشد و اين از عقايد مسلّم اهل سنّت و جماعت است و هيچ كس جز افراد جاهل و بدعت گذار آن را انكار نمى كند!»
امّا در مورد احاديث شيعه
همين اندازه كافى است كه بدانيم صدها حديث در اين زمينه از راويان مختلف از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه هدى(عليهم السلام) نقل شده، به طورى كه از حدّ تواتر گذشته، و نزد شيعه از ضروريات مذهب گرديده است، كه احدى نمى تواند در ميان اهل مذهب وارد شود و از اعتقاد آنها بر ظهور مهدى و بسيارى از ويژگى هاى او، و علائم ظهور و چگونگى حكومت و برنامه هاى مختلف او، با خبر نگردد.
علماى بزرگ شيعه از قرون نخستين تا به امروز كتاب هاى متعدّدى در اين زمينه نگاشته و احاديث را در آن جمع آورى كرده اند.
ما به عنوان نمونه، دو سه حديث را در اين جا يادآور مى شويم و علاقمندان به مطالعه بيشتر در اين زمينه را به كتاب هاى «مهدى انقلابى بزرگ»، «نويد امن و امان» و ترجمه كتاب «المهدى» تأليف عالم بزرگوار سيّد صدرالدين صدر ارجاع مى دهيم.
[ 309 ]
پيغمبر گرامى اسلام فرمود: «لو لم يبق من الدهر الا يوم لطول الله ذلك اليوم حتّى يبعث رجلا من اهل بيتى يملأها قسطاً و عدلا كما ملئت ظلماً و جوراً; اگر از احوالات عمر جهان جز يك روز باقى نماند، خداوند آن را طولانى مى كند تامردى از خاندان مرا مبعوث كند كه زمين را پر از عدل و داد كند آنچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد».
در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «اذا قام القائم حكم بالعدل و ارتفع الجور فى ايامه و امنت به السبل و اخرجت الارض بركاتها، و رد كل حق الى اهله،... و حكم بين الناس بحكم داود و حكم محمّد(صلى الله عليه وآله)فحينئذ تظهر الارض كنوزها، و تبدى بركاتها، و لايجد الرجل منكم يومئذ موضعاً لصدقته و لبره، لشمول الغنى جميع المؤمنين...;
هنگامى كه قائم قيام كند، حكومت را بر اساس عدالت قرار مى دهد، ظلم و جور در دوران او برچيده مى شود، جادّه ها در پرتو وجودش امن و امان مى گردد، زمين بركاتش را خارج مى سازد، و هر حقّى به صاحبش مى رسد، در ميان مردم همانند داود و محمد(صلى الله عليه وآله)داورى كند، در اين هنگام زمين گنج هاى خود را آشكار مى سازد، و بركات خود را ظاهر مى كند، و كسى مستحقّى را براى انفاق و صدقه و كمك مالى نمى يابد، زيرا همه مؤمنان بى نياز و غنى خواهند شد...»
مى دانيم در عصر غيبت مهدى (ارواحنا فداه) تداوم خط امامت و ولايت به وسيله نواب عام آن حضرت يعنى علما و فقها صورت مى گيرد.
[ 310 ]
فكر كنيد و پاسخ دهيد
1- بينش خداپرستان و مادى گرايان درباره آينده جهان چه تفاوتى دارد؟
2- آيا از طريق فطرت مى توان به ظهور مهدى(عليه السلام) پى برد؟
3- آيا دليل عقلى بر اين ظهور داريم؟ كدام دليل؟
4- قرآن در اين زمينه چه مى گويد؟
5- بررسى سنّت در اين زمينه چگونه است؟
[ 311 ]
ده درس معادشناسى &
ده درس معادشناسى
[ 312 ]
[ 313 ]
درس اوّل: يك سؤال مهم
مرگ پايان است يا آغاز؟
بيشتر مردم از مرگ مى ترسند، چرا؟
مرگ هميشه به صورت يك هيولاى وحشتناك در برابر چشم انسان ها مجسّم بوده است، فكر و انديشه آن، شربت شيرين زندگى را در كام بسيارى ناگوار ساخته.
نه تنها از نام مرگ مى ترسند كه از اسم گورستان نيز متنفرند، و با زرق و برق قبرها و مقبره ها سعى دارند ماهيّت اصلى آن را به دست فراموشى بسپارند.
در ادبيات مختلف جهان آثار اين وحشت كاملا نمايان است و هميشه با تعبيراتى همچون «هيولاى مرگ» «چنگال موت»، «سيلى اجل» و مانند آن از آن ياد مى كنند!
هنگامى كه مى خواهند نام مرده اى را ببرند براى اين كه مخاطب وحشت نكند با جمله اى از قبيل «دور از حالا» «زبانم لال»! «هفت كوه در
[ 314 ]
ميان»! «هر چه خاك اوست عمر تو باشد»! سعى مى كنند ديوارى ميان شنونده و خاطره مرگ بكشند.
ولى بايد تحليل كرد ببينيم سرچشمه اين وحشت هميشگى انسان ها از مرگ چه بوده؟
چرا گروهى بر خلاف اين برداشت عمومى نه تنها از مرگ نمى ترسيدند بلكه بر چهره آن لبخند مى زدند و به استقبال مرگ افتخارآميز مى رفتند؟
در تاريخ مى خوانيم در حالى كه جمعى به دنبال آب حيات و اكسير جوانى مى گشتند، گروهى عاشقانه به جبهه هاى جهاد مى شتافتند و بر چهره مرگ لبخند مى زدند و گاه از طول زندگى شكوه مى كردند و در آرزوى روزى بودند كه به ديدار محبوب و لقاءِالله بپيوندند، و امروز هم در جبهه هاى مبارزه حق و باطل نيز همين امر را به وضوح مى بينيم كه چگونه جان بر كف به استقبال شهادت مى شتابند.
* * *
دليل اصلى اين ترس
با دقّت و بررسى به اين جا مى رسيم كه عامل اصلى اين وحشت هميشگى دو چيز بيش نيست:
1- تفسير مرگ به معنى فنا
انسان هميشه از نيستى ها مى گريزد، از بيمارى مى گريزد كه نيستى
[ 315 ]
سلامت است، از تاريكى وحشت دارد كه نيستى نور است.
از فقر مى هراسد كه نابودى غنا است.
حتّى گاهى از خانه خالى نيز وحشت مى كند و در يك بيابان خالى گرفتار ترس مى شود، چرا كه كسى آن جا نيست!
و عجب اين كه از خود مرده نيز وحشت دارد، و مثلا حاضر نيست در اطاقى كه مرده اى در آنجا باشد شب را به سر برد در حالى كه وقتى زنده بود از آن شخص ترسى نداشت!
اكنون ببينيم چرا انسان از عدم و نيستى مى ترسد و وحشت مى كند دليلش روشن است، هستى با هستى گره خورده است، و وجود با وجود آشناست، هرگز وجود با عدم آشنايى ندارد، پس بيگانگى ما از نيستى كاملا طبيعى است.
حال اگر مرگ را پايان همه چيز بدانيم و گمان كنيم با مردن همه چيز پايان مى گيرد حق داريم كه از آن بترسيم، و حتّى از اسم و خيال آن وحشت كنيم، چرا كه مرگ همه چيز را از ما مى گيرد.
امّا اگر مرگ را سرآغاز يك زندگى نوين، و حيات جاودان و دريچه اى به سوى يك جهان بزرگ بدانيم طبيعى است كه نه تنها از آن وحشتى نداشته باشيم، بلكه به كسانى كه پاك و سربلند به سوى آن گام برمى دارند تبريك گوييم.
2- پرونده هاى سياه
گروهى را مى شناسيم كه مرگ را به معنى فنا و نيستى تفسير
[ 316 ]
نمى كنند و هرگز منكر زندگى بعد از مرگ نيستند، امّا با اين حال از مرگ وحشت دارند.
چرا كه پرونده اعمال آنها آن قدر سياه و تاريك است كه از مجازات هاى دردناك بعد از مرگ وحشت دارند.
آنها حق دارند از مرگ بترسند، آنها به مجرمان خطرناكى مى مانند كه از آزاد شدن از زندان مى ترسند زيرا مى دانند هرگاه آنها را از زندان بيرون ببرند، به جوخه اعدام مى سپارند.
آنها محكم ميله هاى زندان را مى چسبند، نه اين كه از آزادى متنفر هستند، آنها از اين آزادى مى ترسند كه نتيجه اش مجازات اعدام است، همين گونه بدكارانى كه آزاد شدن روحشان را از قفس تنگ، مقدمه اى براى شكنجه هاى طاقت فرسا به خاطر اعمال زشت و ننگين و ظلم و ستم و تبهكارى مى دانند، از مرگ وحشت دارند.
امّا آنها كه نه مرگ را «فنا» مى بينند نه «پرونده تاريك و سياه» دارند، چرا از مرگ بترسند؟
بدون شك آنها زندگى را نيز با تمام وجودشان مى خواهند، امّا براى اين كه از آن بهره بيشتر براى زندگى نوينشان در جهان پس از مرگ بگيرند، از مرگى كه در راه هدف و افتخار و رضاى پروردگار باشد استقبال مى كنند.
دو ديدگاه مختلف
گفتيم مردم دو دسته اند گروهى كه اكثريت را تشكيل مى دهند از
[ 317 ]
مرگ بيزار و متنفرند.
امّا گروهى ديگر از مرگى كه در راه هدفى بزرگ همچون شهادت در راه خدا بوده باشد استقبال مى كنند، و يا حداقل هنگامى كه احساس كنند پايان عمر طبيعى شان نزديك شده است به هيچ وجه غم و اندوهى در دل آنها راه نمى يابد.
دليل اين است كه آنها دو ديدگاه مختلف دارند.
گروه اوّل: يا اصلا به جهان پس از مرگ ايمان ندارند و يا اگر ايمان دارند هنوز به خوبى باورشان نشده است، لذا لحظه مرگ را لحظه وداع با همه چيز مى دانند، البته وداع گفتن با همه چيز بسيار وحشتناك است، بيرون رفتن از روشنايى و نور و گام نهادن در تاريكى مطلق بسيار دردآلود است.
امّا گروه دوم: مرگ را يك تولّد جديد مى دانند، بيرون شتافتن از محيط محدود و تاريك دنيا، و گام نهادن به عالمى وسيع و پهناور و روشن.
آزاد شدن از يك قفس تنگ و كوچك، و پر گشودن در آسمان بيكران، بيرون رفتن از محيطى كه مركز نزاع ها، كشمكش ها، تنگ نظرى ها، بى عدالتى ها، كينه توزى ها و جنگ هاست، و گام نهادن به محيطى كه از همه اين آلودگى ها پاك است. طبيعى است كه آنها از
[ 318 ]
چنين مرگى وحشت نداشته باشند و «علىوار» بگويند: «لابن ابى طالب انس بالموت من الطفل بثدى امه; به خدا سوگند فرزند ابوطالب علاقه اش به مرگ بيشتر است از كودك شيرخوار به پستان مادر».
يا همچون آن شاعر پارسى زبان اين نوا را سر دهند:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى *** تا در آغوش بگيرم تنگ تنگ!
من ز او جانى ستانم جاودان *** او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ!
بى جهت نيست كه در تاريخ اسلام به افرادى برخورد مى كنيم كه همچون حسين(عليه السلام)و ياران فداكارش هر قدر لحظه شهادت آنها نزديك تر مى شد چهره آنها شاداب تر و برافروخته تر مى گشت، و از شوق ديدار يار در پوست نمى گنجيدند.
و باز به همين دليل است كه در تاريخ پرافتخار زندگى على(عليه السلام)مى خوانيم هنگامى كه ضربه شمشير آن جانى روزگار بر مغزش فرو نشست فرياد: «فزت و رب الكعبه» برآورد يعنى «به خداى كعبه پيروز و راحت شدم»!
بديهى است مفهوم اين سخن اين نيست كه انسان خود را به مخاطره بيفكند، و موهبت بزرگ زندگى را ناديده بگيرد، و از آن براى رسيدن به هدف هاى بزرگ استفاده نكند.
بلكه منظور اين است كه از زندگى بهره صحيح بگيرد، ولى هرگز از پايان آن وحشتى به خود راه ندهد مخصوصاً آن جا كه در راه هدفى بزرگ و عالى است.
[ 319 ]
فكر كنيد و پاسخ دهيد
1- چرا مردم از مرگ مى ترسند، و دلايل آن چيست؟
2- چرا گروهى بر چهره مرگ لبخند مى زنند و عاشق شهادت در راه خدا هستند؟
3- لحظه مرگ را به چه چيز مى توان تشبيه كرد؟ پاكان با ايمان چه احساسى دارند و ناپاكان بى ايمان چه احساسى؟
4- آيا در عمرتان با چشم خود كسانى را ديده ايد كه از مرگ نترسند؟ چه خاطره اى از آنها داريد؟
5- منطق على(عليه السلام) درباره مرگ چه بود؟
[ 320 ]
[ 321 ]
درس دوّم: معاد به زندگى مهفوم مى دهد
اگر زندگى اين جهان را بدون جهان ديگر در نظر بگيريم بى معنى و پوچ خواهد بود.
درست به اين مى ماند كه زندگى دوران جنين را بدون زندگى اين دنيا فرض كنيم.
كودكى كه در شكم مادر قرار دارد، و در اين زندان محدود و تاريك ماه ها زندانى مى شود اگر عقل و خردى داشته باشد و درباره زندگى جنينى فكر كند به راستى تعجّب خواهد كرد.
چرا من در اين زندان تاريك محبوسم؟
چرا بايد در ميان آب و خون دست و پا زنم؟
آخر عمر من چه نتيجه اى خواهد داشت؟
از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟
امّا اگر به او آگاهى دهند كه اين يك دوران مقدّماتى است اعضاى تو در اينجا شكل مى گيرد، نيرومند مى شود، و آماده تلاش و حركت در يك دنياى بزرگ.
[ 322 ]
بعد از گذشتن نه ماه، فرمان آزادى تو از اين زندان صادر مى شود، در دنيايى گام مى گذارى كه آفتاب درخشان و ماه تابان، درختان سرسبز و نهرهاى آب روان و انواع مواهب در آن است، آن گاه نفس راحتى مى كشد مى گويد، حالا فهميدم فلسفه وجود من در اين جا چيست!
اين يك مرحله مقدّماتى است، اين يك سكوى پرش است، اين كلاسى است براى رسيدن به يك دانشگاه بزرگ.
امّا اگر رابطه زندگى جنينى با زندگى اين دنيا بريده شود همه چيز تاريك و بى معنى خواهد شد، زندانى وحشتناك و بى هدف، زندانى آزاردهنده و بى نتيجه.
* * *
در مورد رابطه زندگى اين دنيا و جهان پس از مرگ نيز مطلب همين است.
چه لزومى دارد ما هفتاد سال يا كمتر و بيشتر در اين دنيا در ميان مشكلات دست و پا زنيم؟
مدّتى خام و بى تجربه ايم و تا پخته شود خامى ما، عمر تمام است!
مدّت ها بايد تحصيل علم و دانش كنيم، هنگامى كه از نظر معلومات پخته مى شويم برف پيرى بر سر ما نشسته!
تازه براى چه زندگى مى كنيم، خوردن غذا، پوشيدن لباس، و خوابيدن؟ اين زندگى تكرارى را ده ها سال ادامه دادن؟
آيا به راستى اين آسمان گسترده، اين زمين پهناور و اين همه
[ 323 ]
مقدّمات، اين همه تحصيل علم و اندوختن تجربه، اين همه استادان و مربيان، همه براى همان خوردن و نوشيدن و لباس پوشيدن و اين زندگى منحط تكرارى است.
اين جاست كه پوچى زندگى براى آنها كه معاد را قبول ندارند قطعى مى شود، چرا كه نمى توانند اين امور كوچك را هدف زندگى بشمارند، و به عالم پس از مرگ هم كه ايمان ندارند.
لذا ديده مى شود كه گروهى از آنها دست به خودكشى و نجات از چنين زندگى پوچ و بى معنى مى زنند.
امّا اگر باور كنيم كه دنيا «مزرعه»اى براى آخرت است، دنيا كشتزارى است كه بايد در آن بذرافشانى كنيم و محصول آن را در يك زندگى جاويدان و ابدى برگيريم.
دنيا «دانشكده اى» است كه بايد در آن آگاهى كسب كنيم، خود را براى زندگى در يك سراى جاويد آماده سازيم، دنيا «گذرگاه و پلى» است كه بايد از آن عبور كنيم.
در اين صورت زندگى دنيا پوچ و نامفهوم نخواهد بود، بلكه مقدّمه اى مى شود براى يك زندگى جاودانى و ابدى كه هر چه در راه آن تلاش كنيم كم است.
آرى ايمان به معاد به زندگى انسان مفهوم مى دهد و او را از «اضطراب» و «نگرانى» و «پوچى» رها مى سازد.
[ 324 ]
ايمان به معاد عامل مهم تربيت
علاوه بر اين اعتقاد به وجود دادگاه بزرگ آخرت، فوق العاده در زندگى امروز ما مؤثّر است.
فرض كنيد در كشورى اعلام شود كه در فلان روز از سال هيچ جرمى كيفر نخواهد داشت و پرونده اى براى آن تنظيم نمى شود و مردم مى توانند با اطمينان خاطر از عدم مجازات، آن روز را به آخر برسانند، مأمورين انتظامى و نظامى تعطيل مى كنند، دادسراها و دادگسترى ها تخته مى شود و حتّى فردا كه زندگى عادى را از سر مى گيرند جرائم آن روز قابل طرح در دادگاه ها نيست.
فكر كنيد آن روز اجتماع چه شكلى به خود خواهد گرفت.
ايمان به رستاخيز، ايمان به دادگاه بزرگى است كه با دادگاه اين جهان اصلا قابل مقايسه نيست.
مشخّصات اين دادگاه به شرح زير است:
1- دادگاهى است كه نه توصيه در آن مؤثّر است و نه «روابط» بر «ضوابط» آن حاكم و نه مى توان فكر قضات آن را با ارائه مدارك دروغين تغيير داد.
2- دادگاهى است كه نياز به تشريفات دادگاه هاى اين جهان ندارد، و به همين دليل طول و تفصيلى در آن نيست، برق آسا رسيدگى مى كند و دقيقاً حكم صادر مى كند.
3- دادگاهى است كه مدارك اتّهام افراد، خود اعمال آنهاست، يعنى اعمال در آن جا حضور مى يابند، و ارتباط و پيوندشان را با فاعل خود
[ 325 ]
مشخص مى كنند به گونه اى كه جاى انكار باقى نمى ماند.
4- شهود آن دادگاه، دست و پا و گوش و چشم و زبان و پوست تن انسان و حتّى زمين و در و ديوار خانه اى كه در آن گناه يا ثواب كرده است مى باشد، شهودى كه همچون آثار طبيعى اعمال انسان قابل انكار نيست.
5- اين دادگاه دادگاهى است كه حاكمش خداست، خدايى كه از همه چيز آگاه و از همه كس بى نياز و از همه عادل تر است.
6- از اين گذشته مجازات و كيفر در آن جا قراردادى نيست، و بيشتر، خود اعمال ما است كه شكل مى گيرد و در كنار ما قرار دارد و ما را آزار مى دهد و يا در آسايش و نعمت فرو مى برد.
ايمان به چنين دادگاهى انسان را به جايى مى رساند كه «علىوار» مى گويد:
«به خدا سوگند اگر شب ها را تا به صبح به جاى بستر نرم، بر نوك خارهاى جانگداز به سر برم، و روزها دست و پايم در زنجير باشد و در كوچه و بازار بكشانند از آن خوش تر دارم كه در دادگاه بزرگ پروردگارم حاضر شوم، در حالى كه ستمى بر بنده اى از بندگان خدا كرده باشم، و يا حق كسى را غصب نموده باشم».
ايمان به اين دادگاه است كه انسان را وادار مى كند آهن تفتيده و سوزان را نزديك دست برادرش كه خواهان تبعيض در بيت المال است
[ 326 ]
ببرد، و هنگامى كه فرياد برادر بلند مى شود، به او اندرز مى دهد و مى گويد: «تو از شعله آتش كوچكى كه همچون بازيچه اى در دست انسانى است فرياد مى كشى، امّا برادرت را به سوى آتش هولناكى كه شعله قهر و غضب پروردگار آن را برافروخته مى كشانى؟»
آيا چنين انسانى را با چنين ايمانى مى توان فريب داد؟
آيا با رشوه مى توان وجدان او را خريد؟
آيا مى توان با تشويق و تهديد او را از مسير حق به سوى ظلم منحرف ساخت؟!
قرآن مجيد مى گويد: هنگامى كه گنهكاران نامه اعمال خود را مى بينند فريادشان بلند مى شود و مى گويند: (ما لهذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة اِلاّ اَحْصاها); «اين چه نامه اى است كه هيچ گناه كوچك و بزرگى نيست مگر اين كه در آن ثبت است».
و به اين ترتيب موج نيرومندى از احساس مسئوليّت در برابر هر كار در اعماق روح انسان ايجاد مى شود، كه او را در برابر انحرافات و گمراهى ها، ظلم ها و تجاوزها كنترل مى كند.
* * *
[ 327 ]
فكر كنيد و پاسخ دهيد
1- اگر بعد از اين زندگى محدود و موقّت دنيا جهان ديگرى نبود چه مى شد؟
2- چرا گروهى از منكران مبدأ و معاد دست به انتحار مى زنند؟
3- تفاوت دادگاه رستاخيز با دادگاه هاى اين جهان چيست؟
4- ايمان به معاد چه اثرى روى عمل انسان مى گذارد؟
5- امير مؤمنان على(عليه السلام) با برادرش عقيل چه گفت؟ او چه مى خواست و على(عليه السلام) چه پاسخى به او داد؟
[ 328 ]
[ 329 ]
درس سوّم: نمونه دادگاه قيامت درون جان شماست!
از آن جا كه مسئله زندگى پس از مرگ و دادگاه عظيم رستاخيز براى انسانى كه در محدوده اين جهان زندانى است مطلب تازه اى به نظر مى رسد. خداوند نمونه كوچكى از آن دادگاه را در همين دنيا به ما ارائه داده است كه نامش دادگاه وجدان است. ولى فراموش نكنيم كه گفتيم نمونه كوچكى از آن است.
بگذاريد اين مطلب را روشن تر بيان كنيم:
انسان در برابر اعمالى كه انجام مى دهد در چند دادگاه محاكمه مى شود.
نخستين دادگاه همان دادگاه هاى معمولى بشرى است، با تمام ضعف ها و نارسائى ها و كمبودهايش.
گرچه وجود همين دادگاه هاى معمولى اثر قابل ملاحظه اى در تخفيف جرائم دارد، ولى اساس و پايه اين دادگاه ها چنان است كه هرگز نمى توان از آنها انتظار اجراى عدالت كامل داشت.
زيرا اگر قوانين نادرست و قاضيان ناصالح به آن راه يابند كه تكليفش روشن است، رشوه خوارى ها، پارتى بازى ها، روابط خصوصى، بازى هاى
[ 330 ]
سياسى و هزار درد ديگر، چنان آن را از اثر مى اندازند كه بايد گفت عدمش به ز وجود، چرا كه وجودش عامل اجراى مقاصد شوم خودكامگان است!
و اگر قوانينش عادلانه و قاضيانش آگاه و با تقوى باشند باز هم بسيارند مجرمانى كه مى توانند آنچنان ماهرانه عمل كنند كه آثار جرمى از خود باقى نگذارند.
يا آنچنان پرونده سازى و صحنه سازى در دادگاه راه بيندازند كه دست و بال قاضى را ببندند و قوانين را بى اثر سازند.
دومين دادگاه كه از اين حساب شده تر و دقيق تر است دادگاه «مكافات عمل» است.
اعمال ما آثارى دارد كه در كوتاه مدّت يا دراز مدّت دامان ما را خواهد گرفت.
اگر اين يك حكم عمومى نباشد لااقل درباره بسيارى صادق است.
حكومت هايى را ديديم كه بناى جور و ظلم و ستم گذاردند و هر چه از دستشان ساخته بود كردند، امّا سرانجام در همان دامى كه خود بافته بودند افتادند. و عكس العمل هاى اعمالشان دامانشان را گرفت و چنان سقوط كردند و نابود شدند كه اثرى از آنها جز لعن و نفرين باقى نماند. از آنجا كه مكافات عمل همان روابط علّت و معلول و پيوندهاى عينى خارجى است كمتر كسى مى تواند با صحنه سازى ها از چنگال آن رهايى يابد.
تنها نارسائى اين دادگاه اين است كه عمومى و كلّى و همگانى نيست، و به همين دليل ما را از دادگاه بزرگ رستاخيز بى نياز نمى كند.
* * *
[ 331 ]
سوّمين دادگاه كه از اين هم دقيق تر و حساب شده تر است دادگاه «وجدان» است.
در حقيقت همان گونه كه منظومه شمسى با آن نظام شگرفش به صورت بسيار كوچكى در دل يك اتم خلاصه شده، مى توان گفت كه دادگاه قيامت نيز ماكت كوچكش در درون جان ماست.
زيرا در درون وجود انسان نيروى مرموزى است كه فلاسفه آن را «عقل عملى» مى نامند و قرآن مجيد «نفس لوامه اش» مى خواند و امروز از آن به «وجدان» تعبير مى كنند.
همين كه كار خوب يا بدى از انسان سر بزند به سرعت اين دادگاه تشكيل مى شود و بدون سر و صدا، امّا كاملا جدّى و اصولى، محاكمه را شروع مى كند، و نتيجه حكمش را به صورت مجازات ها يا تشويق هاى روانى به اجرا درمى آورد.
گاه آنچنان مجرمان را از درون شلاق مى زند و تحت شكنجه روحى قرار مى دهد كه مرگ را با آغوش باز استقبال مى كنند، و آن را بر زندگى ترجيح مى دهند، و در وصيّت نامه خود مى نويسند اگر ما دست به خودكشى زديم براى نجات از ناراحتى وجدان بود!
گاه در مقابل يك كار خوب انسان را آنچنان تشويق مى كند كه او را به وجد و سرور وامى دارد، آرامشى عميق در درون جان احساس مى كند، آرامشى بسيار دل انگيز و توصيف ناكردنى كه لذت و شكوه آن در هيچ بيانى نمى گنجد.
اين دادگاه عجايب و ويژگى ها دارد:
1- در اين دادگاه قاضى، شاهد و مجرى حكم و تماشاچى همه يكى
[ 332 ]
است، همان نيروى وجدان است كه شهادت مى دهد قضاوت مى كند و سپس آستين بالا مى زند و حكم خود را اجرا مى كند!
2- بر خلاف دادگاه هاى پر سر و صداى عادى كه گاه يك محاكمه چندين سال به طول مى انجامد، محاكمه اين دادگاه برق آساست، و معمولا نياز به وقت و زمان ندارد، البته گاه براى ثابت شدن مدارك جرم و كنار رفتن پرده هاى غفلت از مقابل چشم دل نيازمند به زمانى هست، ولى بعد از ارائه مدارك، صدور حكم فورى و قطعى است.
3- حكم اين دادگاه يك مرحله اى است و از دادگاه استيناف و تجديد نظر و ديوان عالى و مانند آن در اين جا خبرى نيست.
4- اين محكمه فقط كيفر نمى دهد، بلكه به وظيفه شناسان نيز پاداش مى دهد، بنابراين دادگاهى است كه هم نيكان و هم بدان در آن جا محاكمه مى شوند و به تناسب اعمالشان پاداش و كيفر مى بينند.
5- كيفرهاى اين دادگاه هيچ شباهتى با كيفرهاى معمولى ندارد، در ظاهر، نه زندانى، و نه شلاّق، و نه چوبه دارى، و يا جوخه آتشى، امّا گاه چنان از درون مى سوزاند و به زندان مى افكند كه دنيا با تمام وسعتش براى انسان تنگ مى شود، تنگ تر از سلّول انفرادى يك زندان مخوف و وحشتناك.
خلاصه، اين دادگاه از نوع دادگاه هاى اين جهان نيست كه از نوع دادگاه رستاخيز است.
عظمت اين دادگاه به اندازه اى است كه قرآن به نام آن سوگند ياد كرده و در كنار دادگاه رستاخيزش نهاده، مى گويد:
[ 333 ]
(لا اقسم بيوم القيامة و لا اقسم بالنفس اللوامة ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه بلى قادرين على ان نسوى بنانه);
«سوگند به روز رستاخيز و سوگند به وجدان بيدار و سرزنش كننده، آيا انسان چنين مى پندارد كه استخوان هاى پراكنده او را جمع آورى نمى كنيم، (چنين نيست)، قادريم كه حتى انگشان او (حتّى خطوط سرانگشتانش را كه معرِّف شخص است) همچون روز نخست بسازيم».
* * *
البته با تمام اين اوصاف اين دادگاه نيز به حكم دنيايى بودنش نارسايى هايى دارد كه ما را بى نياز از دادگاه قيامت نمى كند زيرا:
1- قلمرو وجدان همه چيز را در بر نمى گيرد و متناسب قلمرو فكر و تشخيص انسان است.
2- گاه انسان فريبكار ماهر حتّى مى تواند وجدان خود را فريب دهد و به اصطلاح بر سر وجدان خود كلاه بگذارد.
3- گاه نداى وجدان در بعضى از گنهكاران آن قدر ضعيف مى شود كه به گوش آنها نمى رسد.
و از اين جا ضرورت دادگاه چهارم دادگاه بزرگ عالم رستاخيز روشن مى شود.
[ 334 ]
فكر كنيد و پاسخ دهيد
1- انسان در چند دادگاه - در واقع - محاكمه مى شود؟
2- مشخّصات دادگاه اوّل و نام آن چيست؟
3- ويژگى هاى دادگاه دوم كدام است؟
4- دادگاه سوم چه خصوصياتى دارد؟
5- امتيازات و ضعف هاى دادگاه وجدان را بر شمريد.
[ 335 ]
درس چهارم: معاد در تجليگاه فطرت
معمولا مى گويند خداشناسى در فطرت و سرشت آدمى است، و اگر به كاوش ضمير آگاه و ناآگاه انسان بپردازيم به ايمان و علاقه او به يك مبدأ ماوراءِ طبيعى كه از روى علم و برنامه و هدف اين جهان را آفريده است، دست مى يابيم.
ولى اين منحصر به مسئله «توحيد و خداشناسى» نيست، تمام اصول و فروع اساسى دين بايد در درون فطرت باشد، در غير اين صورت هماهنگى لازم ميان دستگاه «تشريع» و «تكوين» حاصل نخواهد شد. (دقّت كنيد)
ما اگر سرى به قلبمان بزنيم و اعماق روح و جانمان را كاوش كنيم، اين زمزمه را به گوش جان مى شنويم كه زندگى با مرگ پايان نمى گيرد، بلكه مرگ دريچه اى است به عالم بقاء!
براى پى بردن به اين حقيقت بايد به نكات زير توجّه كرد:
[ 336 ]
1- عشق به بقاء
اگر راستى انسان براى فنا و نيستى آفريده شده، بايد عاشق فنا باشد، و از مرگ در پايان عمر لذّت ببرد، مى بينيم قيافه مرگ (به معنى نيستى) براى انسان در هيچ زمانى نه تنها خوش آيند نيست، بلكه با تمام وجودش از آن مى گريزد.
دويدن دنبال عمر طولانى، پيدا كردن اكسير جوانى، جستوجوى آب حيات، هر كدام نشانه اى از اين واقعيّت است.
اين عشق و علاقه به بقا نشان مى دهد كه ما براى بقا آفريده شده ايم، و اگر ما براى فنا آفريده شده بوديم اين عشق و علاقه معنى نداشت.
تمام عشق هاى بنيادى كه در درون ماست وجود ما را تكميل مى كند، عشق به بقا نيز تكميل كننده وجود ماست.
فراموش نكنيد ما بحث «معاد» را بعد از قبول وجود خداوند حكيم و دانا دنبال مى كنيم، ما معتقديم هر چه او در وجود ما آفريده است روى حساب است، و روى اين جهت عشق و علاقه انسان به بقا نيز بايد حسابى داشته باشد و آن چيز جز وجود جهانى بعد از اين جهان نمى تواند باشد.)
2- رستاخيز در ميان اقوام گذشته
تاريخ بشر همان گونه كه گواهى مى دهد مذهب به طور كلّى در ميان اقوام گذشته از قديم ترين ايّام وجود داشته، گواه بر اعتقاد راسخ انسان از قديمى ترين ايّام به «زندگى بعد از مرگ» نيز مى باشد.
[ 337 ]
آثارى كه از انسان هاى قديم حتّى انسان هاى قبل از تاريخ باقى مانده مخصوصاً طرز ساختن قبور اموات، و چگونگى دفن مردگان، همگى گواه بر اين حقيقت است كه آنها به زندگى بعد از مرگ ايمان داشته اند.
اين عقيده ريشه دار را كه هميشه در ميان بشر بوده نمى توان ساده پنداشت، و يا صرفاً يك عادت يا نتيجه يك تلقين دانست.
هميشه هنگامى كه اعتقادى را به صورت ريشه دار و در طول تاريخ در جوامع انسانى مى يابيم بايد آن را نشانه فطرى بودنش بدانيم، زيرا تنها فطرت و سرشت است كه مى تواند در برابر گذشت زمان و تحولات اجتماعى و فكرى مقاومت كند، و همچنان پابرجا بماند، و گرنه عادات و رسوم و تلقين ها با گذشت زمان به دست فراموشى سپرده مى شوند.
پوشيدن فلان نوع لباس يك عادت است يا جزءِ رسوم و آداب، لذا با تغيير محيط يا گذشت زمان دگرگون مى شود.
امّا عشق مادر به فرزند يك غريزه است يك سرشت و نهاد است، لذا نه دگرگونى محيط ها از شعله آن مى كاهد، نه گذشت زمان گرد و غبار نسيان بر آن مى پاشد، و هر گونه كشش درونى به اين صورت درآيد دليل بر آن است كه در فطرت و نهاد انسان قرار دارد.
هنگامى كه دانشمندان مى گويند: «تحقيقات دقيقى نشان مى دهد كه طوائف نخستين بشر داراى نوعى مذهب بوده اند... زيرا مرده هاى خود را به وضع مخصوصى به خاك مى سپرده اند، و ابزار كارشان را كنارشان مى نهادند، و بدين طريق عقيده خود را به وجود دنياى ديگر به ثبوت
[ 338 ]
مى رساندند» ما به خوبى پى مى بريم كه اين اقوام زندگى بعد از مرگ را پذيرفته بودند، هر چند راه آن را به خطا مى رفتند و چنين مى پنداشتند كه آن زندگى درست شبيه همين زندگى است و همان ابزار و ادوات را لازم دارد.
3- وجود محكمه درونى به نام وجدان گواه ديگرى است بر فطرى بودن معاد.
و چنان كه سابقاً نيز گفتيم همه ما به خوبى احساس مى كنيم كه دادگاهى در درون جان ما به اعمال ما رسيدگى مى كند، در برابر نيكى ها پاداش مى دهد، آنچنان احساس آرامش درونى مى كنيم و روح ما لبريز از شادى و نشاط مى شود كه لذّت آن را با هيچ بيان و قلمى نمى توان توصيف كرد. و در برابر كارهاى زشت و مخصوصاً گناهان بزرگ آنچنان مجازات مى كند كه زندگى را در كام انسان تلخ مى نمايد.
بسيار ديده شده است كه افرادى پس از ارتكاب يك جنايت بزرگ مانند قتل و فرار كردن از چنگال عدالت، داوطلبانه آمده اند و خود را به دادگاه معرّفى كرده و تسليم چوبه دار نموده اند، و دليل آن را رهايى از شكنجه وجدان ذكر كرده اند.
انسان با مشاهده اين دادگاه درونى از خود سؤال مى كند چگونه ممكن است من كه موجود كوچكى هستم داراى چنين محكمه اى باشم امّا عالم بزرگ و جهان آفرينش دادگاهى كه متناسب آن است نداشته باشد؟
[ 339 ]
و به اين ترتيب از سه راه، فطرى بودن اعتقاد به معاد و زندگى پس از مرگ را مى توان اثبات كرد:
از طريق عشق به بقا:
از طريق وجود اين ايمان در طول تاريخ بشر.
و از طريق وجود نمونه كوچك آن در درون جان انسان.
[ 340 ]
فكر كنيد و پاسخ دهيد
1- چگونه مى توان امور فطرى را از غير فطرى بازشناخت؟
2- به چه دليل انسان عشق به بقاء دارد، و اين عشق به بقاء چگونه مى تواند دليل بر قطرى بودن معاد باشد؟
3- آيا اقوام پيشين نيز به معاد ايمان داشته اند؟
4- چگونه محكمه وجدان ما را تشويق يا مجازات مى كند؟ به چه دليل؟ نمونه هايى از آن را شرح دهيد؟
5- چه رابطه اى ميان محكمه وجدان و دادگاه بزرگ قيامت وجود دارد؟
[ 341 ]
درس پنجم: رستاخيز در ترازوى عدالت
با كمى دقّت در نظام جهان هستى و قوانين آفرينش مى بينيم همه جا قانونى بر آن حكومت مى كند و هر چيزى در جاى خود قرار دارد.
در بدن انسان اين نظام عادلانه به قدرى ظريف پياده شده كه كوچك ترين تغيير و ناموزونى در آن سبب بيمارى يا مرگ مى گردد.
فى المثل در ساختمان چشم، قلب، و مغز دقيقاً هر چيز به جاى خويش است، و به اندازه لازم، اين عدالت و نظم نه تنها در سازمان بدن انسان كه در كل عالم خلقت حكم فرماست، كه:
«بالعدل قامت السموات و الارض; به وسيله عدل آسمان ها و زمين برپاست».
يك اتم به قدرى كوچك است كه ميليون ها از آن را مى توان بر نوك سوزن جاى داد، فكر كنيد ساختمان آن چقدر بايد دقيق و منظم باشد كه ميليون ها سال به حيات خود ادامه دهد.
[ 342 ]
اين به خاطر همان عدالت و محاسبه فوق العاده دقيق نظام الكترون ها و پروتون ها است و هيچ دستگاه كوچك و بزرگ از اين نظام شگرف بيرون نيست.
آيا راستى انسان يك موجود استثنايى است؟ يك وصله ناهمرنگ براى اين جهان بزرگ است كه بايد آزاد باشد هر بى نظمى و ظلم و بى عدالتى مى خواهد مرتكب شود؟ يا در اين جا نكته اى نهفته است؟
اختيار و آزادى اراده
حقيقت اين است كه انسان يك تفاوت اساسى با تمام موجودات جهان دارد و آن داشتن «آزادى اراده و اختيار» است.
چرا خدا او را آزاد آفريده، و تصميم گيرى را به او واگذار كرده تا هر چه مى خواهد انجام دهد؟
دليلش اين است كه اگر او آزاد نمى بود تكامل نمى يافت، و اين امتياز بزرگ ضامن تكامل معنوى و اخلاقى اوست، مثلا اگر كسى را با فشار سرنيزه وادار به كمك كردن به مستضعفان و كارهايى كه به سود جامعه است كنند البته اين كارهاى خير راه مى افتد، ولى هيچ گونه تكامل اخلاقى و انسانى براى كسى كه اين كمك را كرده ايجاد نمى كند، در حالى كه اگر با ميل و اراده خود يك صدم آن را بدهد به همان اندازه در مسير تكامل اخلاقى معنوى گام برداشته است.
بنابراين نخستين شرط تكامل معنوى و اخلاقى داشتن اختيار و آزادى اراده است كه بشر با پاى خود اين راه بپيمايد نه به اضطرار،
[ 343 ]
همچون عوامل اضطرارى جهان طبيعت، و اگر خداوند اين موهبت بزرگ را به انسان بخشيده به خاطر همين هدف عالى است.
ولى اين نعمت بزرگ همچون گلى است كه خارهايى نيز در كنار آن مى رويد، و آن سوء استفاده افراد از اين آزادى و آلوده شدن به ظلم و فساد و گناه است.
البته براى خدا هيچ مانعى نداشت كه اگر انسانى دست به ظلم و ستم بيالايد فوراً او را به چنان بلايى مبتلا سازد كه ديگر فكر اين كار به مغز او نيايد، دستش فلج شود، چشمش بى نور، و زبانش از كار بيفتد.
درست است كه در اين صورت هيچ كس از آزادى سوء استفاده نمى كرد و به سراغ گناه نمى رفت ولى اين پرهيزگارى و تقوى در حقيقت جنبه اجبارى داشت، و هيچ گونه افتخارى براى انسان محسوب نمى شد، بلكه از ترس مجازات شديد و سريع، فورى و بدون وقفه بود.
پس به هر حال انسان بايد آزاده باشد، و در برابر امتحانات گوناگون پروردگار قرار گيرد، و از مجازات هاى فورى - جز در موارد استثنايى - مصون باشد تا ارزش وجودى خود را نشان دهد.
ولى در اين جا يك مطلب باقى مى ماند. و آن اين كه: اگر وضع به همين منوال بماند و هر كس راهى را انتخاب كند قانون عدالت پروردگار كه بر جهان هستى حاكم است نقض خواهد شد.
اين جاست كه يقين مى كنيم براى انسان دادگاه و محكمه اى تعيين شده كه همگان بدون استثنا بايد در آن حضور يابند و به جزاى اعمال خود برسند و سهم خود را از عدالت عمومى جهان آفرينش دريافت دارند.
[ 344 ]
آيا ممكن است نمرودها و فرعون ها و چنگيزها و قارون ها يك عمر به ظلم و ستم ادامه دهند و حساب و كتابى براى آنها در كار نباشد؟
آيا ممكن است مجرمان و پرهيزگاران در كفه عدالت پروردگار يكسان باشند؟
و به گفته قرآن: (افنجعل المسلمين كالمجرمين مالكم كيف تحكمون); «آيا كسانى را كه تسليم در برابر قانون خدا و حق و عدالتند همچون مجرمان قرار دهيم؟ چگونه حكم مى كنيد؟».
و در جاى ديگر مى گويد: (ام نجعل المتقين كالفجار); «آيا ممكن است پرهيزگاران را همچون فاجران قرار دهيم؟».
درست است كه گروهى از بدكاران در اين جهان به مكافات اعمال خويش مى رسند و يا سهمى از آن را دريافت مى دارند.
و درست است كه محكمه وجدان مسئله مهمّى است.
و نيز درست است كه عكس العمل هاى گناه و ظلم و ستم و عواقب شوم بى عدالتى ها گاه دامان خود انسان را مى گيرد.
امّا اگر درست دقّت كنيم مى بينيم هيچ يك از اين امور سه گانه آنچنان عمومى و همگانى نيست كه هر ظالم و گنهكارى را درست به اندازه ظلم و گناهش كيفر بدهد، و بسيارند كسانى كه از چنگال مكافات عمل، مجازات وجدان، و بازتاب هاى اعمال شوم خود فرار مى كنند، يا به قدر كافى كيفر نمى شوند.
[ 345 ]
بايد براى اين گونه افراد، و براى همگان محكمه و دادگاه عدلى باشد كه سر سوزن كار نيك و بد در آنجا محاسبه شود، وگرنه اصل عدالت تأمين نخواهد شد.
بنابراين قبول «وجود پروردگار» و «عدالت او» مساوى است با قبول وجود رستاخيز و سراى ديگر، و اين دو هرگز از يكديگر تفكيك نخواهند شد.
[ 346 ]
فكر كنيد و پاسخ دهيد
1- چگونه آسمان ها و زمين به وسيله عدل برپاست؟
2- چرا به انسان موهبت «آزادى اراده و اختيار» داده شده است؟
3- چه مى شد اگر افراد بدكار فوراً در اين جهان به مجازات سريع و شديد اعمال خويش مى رسيدند؟
4- چرا مكافات عمل، و محكمه وجدان، و بازتاب هاى اعمال، ما را از دادگاه قيامت بى نياز نمى سازد؟
5- چه رابطه اى ميان «عدالت پروردگار» و مسئله «معاد» است؟
[ 347 ]
درس ششم: رستاخيز را در همين جهان بارها ديده ايم
آيات قرآن به خوبى اين حقيقت را نشان مى دهد كه بت پرستان و همچنين ساير كفّار، نه تنها در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)، بلكه در اعصار ديگر نيز از مسئله معاد و زنده شدن بعد از مرگ تعجّب مى كردند، و وحشت داشتند، و حتّى آن را دليلى بر جنون گوينده آن مى شمردند و به يكديگر مى گفتند:
(هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد افترى على الله كذباً ام به جنة); «آيا مردى را به شما نشان بدهيم كه مى گويد هنگامى كه بدن شما به كلّى متلاشى و در هر سو پراكنده شد، دوباره آفرينش جديدى مى يابيد؟!، آيا اين مرد عمداً به خدا افترا بسته يا ديوانه است؟!».
آرى آن روز بر اثر عدم دانش و كوتاهى افكار، عقيده به عالم پس از مرگ و زنده شدن مردگان يك نوع جنون يا تهمت بر خدا محسوب
[ 348 ]
مى شد، و اعتقاد به جوشش حيات از ماده بيجان، جنون آميز تلقّى مى گرديد.
ولى جالب اين كه قرآن در برابر اين گونه افكار دست به استدلالات مختلفى زده كه هم افراد عادى مى توانند از آن استفاده كنند، و هم انديشمندان بزرگ، هر كدام به ميزان توانايى فكر خود.
گرچه شرح همه دلائل قرآن در اين زمينه نياز به تأليف كتاب مستقلى دارد، ولى گوشه هايى از آن را در اين جا مى آوريم:
1- گاهى قرآن به آنها مى گويد شما همواره با چشم خود صحنه هاى معاد را در زندگى روزانه مى بينيد كه چگونه موجوداتى مى ميرند و بار ديگر زنده مى شوند باز هم از مسئله معاد در شك و ترديد هستيد؟!
(و الله الذى ارسل الرياح فتثير سحاباً فسقناه الى بلد ميت فاحيينا به الارض بعد موتها كذلك النشور); «خداوند كسى است كه امواج باد را مأموريت داد كه ابرها را به حركت درآورند، و به سوى سرزمين هاى مرده برانند، و به وسيله آن زمين مرده را زنده كنند، رستاخيز نيز چنين است».
در فصل زمستان نگاهى به چهره طبيعت مى كنيم همه جا بوى مرگ مى دهد درختان كاملا از برگ و گل و ميوه برهنه شده، و چوب خشك بى هيچ حركتى بر جاى باقى مانده، نه گلى مى خندد، نه شكوفه اى مى شكفد و نه جنبش حيات در كوه ها و صحراها به چشم مى خورد.
فصل بهار فرا مى رسد، هوا ملايم مى شود، قطرات باران حيات بخش
[ 349 ]
نازل مى گردد، يك مرتبه جنبشى در سراسر طبيعت آشكار مى شود: گياهان مى رويند، درختان برگ مى آورند، شكوفه ها و گل ها ظاهر مى شوند، پرندگان بر شاخه هاى درختان جاى مى گيرند، و شور «محشر» بپا مى شود!
اگر زندگى بعد از مرگ مفهوم نداشت ما اين صحنه را هر سال در برابر چشم خود نمى ديديم، اگر زندگى بعد از مرگ امرى محال، و سخنى جنون آميز باشد، به صورت يك امر حسّى در برابر چشمانمان تكرار نمى شود.
چه فرق مى كند حيات زمين بعد از مرگ يا حيات انسان بعد از مردن؟
* * *
2- گاهى نيز قرآن دست آنها را گرفته، به سوى آغاز آفرينش مى برد، آفرينش نخستين را يادآور مى شود، و به آن مرد عرب بيابانى كه قطعه استخوان پوسيده اى را به دست گرفته، خدمت پيامبر اسلام آورده و فرياد مى زند: «اى محمّد! چه كسى قادر است اين استخوان پوسيده را زنده كند؟ به من بگو چه كسى مى تواند؟!» و گمان مى كند دليل دندان شكنى بر ضد مسئله معاد به چنگ آورده; قرآن به پيامبر دستور مى دهد: (قل يحييها الذى انشأها اوّل مره); «بگو همان كسى كه او را در
[ 350 ]
آغاز از ماده بيجان، از همين آب و خاك آفريد، بار ديگر او را زنده مى كند».
چه تفاوتى ميان آغاز خلقت و آفرينش مجدد است؟!
و لذا در آيات ديگر در يك جمله بسيار كوتاه و پرمعنى مى گويد:
(كما بدانا اول خلق نعيده); «همان گونه كه در آغاز آفريديم باز مى گردانيم».
3- گاه قدرت عظيم خدا را در پهنه آفرينش زمين و آسمان، يادآور شده مى گويد:
«آيا خدايى كه آسمان ها و زمين را آفريد قادر نيست همانند آن را بيافريند؟ آرى او بر اين كار قادر است و او خلق كننده آگاه است، هر زمان چيزى را اراده كند به آن فرمان مى دهد: موجود باش، آن هم موجود مى شود».
كسانى كه در اين مسائل ترديد مى كردند افرادى بودند كه فضاى فكرشان از محيط كوچك خانه محقّرشان فراتر نمى رفت، وگرنه مى دانستند بازگشت مجدد ساده تر از آغاز خلقت است، و تجديد حيات مردگان در برابر قدرت خداوندى كه آسمان ها و زمين را آفريده مسئله پيچيده اى نيست.
4- گاه رستاخيز «انرژى ها» را در نظر آنها منعكس كرده، مى گويد:
[ 351 ]
(الذى جعل لكم من الشجر الاخضر ناراً فاذا انتم منه توقدون); «ببينيد خداوندى كه از درخت سبز و شجر اخضر، آتش مى آفريند قادر است كه انسان ها را بعد از مرگ زنده كند».
هنگامى كه در اين تعبير عجيب قرآن دقيق مى شويم، و از علوم روز كمك مى گيريم علم به ما مى گويد: موقعى كه چوب درختى را مى سوزانيم و آتشى از آن به دست مى آيد، اين حرارت و گرما همان انرژى و حرارت و نور آفتاب است كه در طول ساليان دراز در آن ذخيره شده، ما خيال مى كرديم آن نور و حرارت مرده و نابود شده، امّا امروز مى بينيم از نو جان مى گيرد و لباس تازه اى از حيات در تن مى پوشد.
آيا براى خداوندى كه اين قدرت را دارد كه ده ها سال نور و حرارت آفتاب را در بدنه درختى ذخيره كند و در يك لحظه همه آنها را بيرون فرستد، تجديد حيات مردگان امر مشكلى است؟
به هر حال مى بينيم كه قرآن با چه منطق مستدل و روشن به آنها كه در مسئله معاد شك و ترديد داشتند و حتّى ادعاى آن را دليل بر جنون مى پنداشتند پاسخ دندان شكن مى دهد، و امكان معاد را به روشنى اثبات مى كند كه فقط گوشه اى از آن را در بالا آورده ايم.
[ 352 ]
فكر كنيد و پاسخ دهيد
1- چرا مشركان از مسئله معاد تعجّب مى كردند؟
2- چگونه صحنه معاد را در جهان گياهان همه سال با چشم مى بينيم؟
3- قرآن در پاره اى از آياتش زندگى دوران جنين را نشانه معاد مى گيرد، چرا؟
4- رستاخيز انرژى ها چيست؟
5- چرا قرآن روى «الشجر الاخضر» (درخت سبز) تكيه كرده است؟
[ 353 ]
درس هفتم: معاد و فلسفه آفرينش
بسيارى سؤال مى كنند خداوند ما را براى چه آفريده؟
و گاه از اين فراتر مى روند مى گويند: اصلا فلسفه آفرينش اين جهان بزرگ چيست؟
باغبان درخت را براى ميوه مى كارد، و زمين را براى محصولى شخم كرده و بذرافشانى مى كند، باغبان آفرينش براى چه منظور ما را آفريده است؟
آيا خدا كمبود داشت كه با آفرينش ما جبران مى شد؟ در اين صورت بايد نيازمند باشد، نياز داشتن با مقام پروردگار و بى نهايت بودن وجود او سازگار نيست.
در پاسخ اين سؤال سخن بسيار است ولى در چند جمله مى توان پاسخ روشنى را خلاصه كرد و آن اين كه:
اشتباه بزرگ اين است كه ما صفات خدا را با خودمان مقايسه كنيم، ما چون موجود محدودى هستيم هر كارى را براى رفع كمبود مى كنيم، درس مى خوانيم كمبود علم ما برطرف شود.
[ 354 ]
كار مى كنيم كمبود مالى نداشته باشيم.
به سراغ بهداشت و درمان مى رويم سلامت ما تأمين شود.
امّا در مورد خداوند كه وجودى است بى نهايت از هر نظر، اگر كارى انجام دهد بايد هدف او را در بيرون وجود او جستوجو كنيم، او خلق نمى كند تا سودى كند، بلكه هدف او اين است تا بر بندگان جُودى كند.
او آفتابى است پرفروغ و بى انتها، بى آن كه نيازى داشته باشد نورافشانى مى كند تا همگان از نور وجود او بهره مند شوند، اين اقتضاى ذات بى انتها و پرفيض اوست كه دست موجودات را گرفته و در مسير تكامل به پيش مى برد.
آفرينش ما از عدم خود يك گام برجسته تكاملى بود، فرستادن پيامبران و نزول كتب آسمانى و تعيين قوانين و برنامه ها، هر يك پايه اى براى اين تكامل ما محسوب مى شود.
اين جهان دانشگاه بزرگى است و ما دانشجويان اين دانشگاه.
اين جهان مزرعه آماده اى است و ما كشاورزان اين مزرعه.
و اين جهان تجارتخانه پرسودى است و ما تاجران اين بازار.
ما چگونه مى توانيم براى آفرينش بشر هدفى قائل نشويم؟ در حالى كه وقتى درست به اطراف خود نگاه مى كنيم و ذره ذره موجودات را مى نگريم هر كدام داراى هدفى است.
[ 355 ]
در كارگاه عجيب بدن ما هيچ دستگاهى بى هدف نيست حتّى مژه هاى چشمان ما و گودى كف پاى ما!
چگونه ممكن است ساختمان وجود ما هر ذره اش هدفى داشته باشد، امّا مجموع وجود ما بى هدف باشد؟
از وجود خودمان بيرون مى آييم، و به جهان بزرگ مى نگريم، هر دستگاهى را جداگانه داراى هدف مى بينيم، هدف از تابش آفتاب، هدف از بارش باران، هدف از تركيب مخصوص هوا، ولى آيا ممكن است مجموع اين جهان بى هدف باشد؟!
حقيقت اين است كه در دل اين عالم پهناور گوئى تابلوى بزرگى براى نشان دادن هدف نهايى نصب شده كه گاه بر اثر عظمتش نمى توانيم آن را در لحظات نخستين ببينيم، و روى آن نوشته شده است «تربيت و تكامل».
* * *
اكنون كه به هدف آفرينش خود اجمالا آشنا شديم سخن در اين جاست كه آيا زندگى چند روزه دنيا با تمام مشكلات و گرفتارى ها و ناكامى هايش مى تواند هدف آفرينش ما باشد؟
فرض كنيد من شصت سال در اين دنيا زندگى كنم، همه روز از صبح تا شام براى به دست آوردن روزى تلاش نمايم، و شب خسته و وامانده به منزل باز گردم، و نتيجه اش اين باشد كه در طول عمرم چندين تُن غذا و آب مصرف كنم، و با زحمت و دردسر، خانه اى فراهم سازم، و بعد بگذارم
[ 356 ]
و از اين جهان بروم آيا اين هدف ارزش آن را دارد كه مرا به اين زندگى پر درد و رنج بخواند؟
راستى اگر مهندسى، ساختمان عظيمى را در وسط بيابانى بر پا كند و ساليان دراز در تكميل و تنظيم آن بكوشد و تمام وسائل را در آن فراهم سازد و هنگامى كه از او سؤال كنند منظورت چيست؟ بگويد: هدفم اين است كه در تمام عمر اين ساختمان، رهگذرى از اين راه بگذرد و يك ساعت در آن بياسايد! آيا همه تعجّب نخواهيم كرد و نخواهيم گفت: يك ساعت آسودن يك راهگذر، اين همه تشكيلات و مقدّمات و ذى المقدّمات نمى خواهد.
* * *
به همين دليل آنها كه عقيده به رستاخيز و زندگى پس از مرگ ندارند زندگى اين جهان را پوچ مى دانند، و اين سخن در كلمات مادّى ها زياد به چشم مى خورد كه زندگى اين جهان بى هدف است، حتّى گاه افرادى از آنها دست به انتحار مى زنند چرا كه از اين زندگى مادى تكرارى و بى هدف خسته شده اند.
چيزى كه به زندگى هدف مى دهد و آن را معقول و حكيمانه مى كند اين است كه مقدّمه جهان ديگرى باشد، و تحمّل مشكلات اين زندگى و چيدن اين همه مقدّمات براى آن، به خاطر استفاده در مسير يك زندگى جاودان باشد.
در اين جا مثال جالبى سابقاً داشتيم و آن اين كه اگر جنينى كه در
[ 357 ]
شكم مادر است عقل و هوش كافى مى داشت و به او مى گفتند: بعد از اين زندگى كه تو در اين جا دارى خبرى نيست، حتماً او به زندگيش اعتراض مى كرد، و مى گفت: «اين چه معنى دارد من در اين محيط زندانى باشم؟ خون بخورم و دست و پا بسته در گوشه اى بيفتم و بعد هيچ؟ آفريدگار چه هدفى از اين آفرينش داشت؟!» امّا اگر به او اطمينان دهند كه اين چند ماه يك مرحله زودگذر و دوران آمادگى براى يك زندگى نسبتاً طولانى در دنياست، جهانى كه نسبت به محيط جنين وسيع و پرنور و پرشكوه است، و نسبت به آن مواهب گوناگون دارد، در اين موقع او قانع مى شد كه دوران جنينى مفهوم و هدف قابل ملاحظه اى دارد و به همين دليل قابل تحمّل است.
قرآن مجيد مى گويد: (ولقد علمتم النشأة الاولى فلولا تذكرون); «شما زندگى اين جهان را دانستيد، چگونه متذكّر نمى شويد (كه بعد از آن جهان ديگرى وجود دارد).
خلاصه اين كه: اين جهان با تمام وجودش فرياد مى زند كه بعد از آن جهان ديگرى است وگرنه لغو و بيهوده و بى معنى بود.
اين سخن را از زبان قرآن مجيد بشنويد مى فرمايد: (افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون); «آيا شما گمان كرديد كه شما را بيهوده آفريديم و شما به سوى ما باز نمى گرديد؟»
اشاره به اين كه اگر «معاد» كه در قرآن از آن تعبير به بازگشت به سوى
[ 358 ]
خدا شده در كار نبود آفرينش انسان با بيهودگى مساوى بود.
نتيجه اين كه فلسفه آفرينش مى گويد: بعد از اين جهان بايد جهان ديگرى وجود داشته باشد.
[ 359 ]
فكر كنيد و پاسخ دهيد
1- چرا نمى توان صفات خدا را با صفات خلق مقايسه كرد؟
2- هدف از آفرينش ما چه بوده است؟
3- آيا زندگى اين جهان مى تواند هدف آفرينش اين انسان باشد؟
4- مقايسه زندگى دوران جنينى با زندگى اين جهان چه چيزها به ما مى آموزد؟
5- قرآن چگونه از آفرينش اين جهان بر وجود آخرت استدلال مى كند؟
[ 360 ]
[ 361 ]
درس هشتم: بقاى روح نشانه اى بر رستاخيز
هيچ كس نمى داند از چه زمانى انسان به فكر وجود «روح» افتاد.
همين قدر مى توان گفت: انسان از آغاز فرقى ميان خود و موجودات ديگر اين جهان مى ديده است، فرق ميان او و سنگ و چوب و كوه و صحرا، و فرق ميان او و حيوانات.
انسان حالت خواب را ديده بود، و همچنين حالت مرگ را، او مى ديد بى آن كه جسم و ماده تغييرى پيدا كند دگرگونى عظيمى در وضع او به هنگام خواب و مرگ پيش مى آيد، و از همين جا فهميد كه گوهر ديگرى علاوه بر اين جسم در اختيار اوست.
و نيز مى ديد با حيوانات نيز فرق دارد، چرا كه او در تصميم گيرى هايش آزادى و اختيار دارد، در حالى كه حيوان حركاتش غريزى و اجبارى است.
مخصوصاً ديدن صحنه هايى در عالم خواب و در آن موقعى كه دستگاه هاى بدن خاموش و در گوشه اى افتاده است گواهى مى داد كه نيروى مرموزى بر وجود او حاكم است كه آن را «روح» ناميد.
[ 362 ]
هنگامى كه انديشمندان بشر فلسفه را بنيان نهادند «روح» به عنوان يك مسئله مهم فلسفى خود را در رديف ديگر مسائل جاى داد. از آن به بعد همه فلاسه درباره آن اظهار نظر كردند، تا آنجا كه به گفته بعضى از دانشمندان اسلامى در حدود «هزار قول و نظريه» پيرامون حقيقت روح و ديگر مسائل مربوط به آن اظهار شده است. سخن در اين جا بسيار است، امّا مهم ترين مطلبى كه دانستن آن لازم به نظر مى رسد پاسخ اين سؤال است كه:
آيا روح مادى است يا غير مادى؟ و به تعبير ديگر: داراى استقلال است يا از خواص فيزيكى و شيميايى مغز و سلسله اعصاب مى باشد؟
جمعى از فلاسفه مادى اصرار دارند كه روح و پديده هاى روحى هم مادى هستند و از خواص سلول هاى مغزى، و هنگامى كه انسان مى ميرد روح نيز از ميان مى رود، همان گونه كه اگر ساعتى را با ضربه چكش درهم بشكنيم كار كردن او نيز از بين خواهد رفت!
در مقابل اين گروه فلاسفه الهى هستند، و حتى جمعى از فلاسفه مادى، كه براى روح اصالت قائلند، معتقدند با مرگ تن روح نمى ميرد و به حيات خود ادامه خواهد داد.
براى اثبات اين مسئله يعنى اصالت و استقلال و بقاى روح، دلائل فراوان و پيچيده اى اقامه كرده اند كه ما در اين مختصر بعضى از روشن ترين آنها را با عباراتى ساده و روان براى آگاهى جوانان عزيز مطرح مى كنيم:
[ 363 ]
1- يك جهان بزرگ را در محيط كوچكى نمى توان جاى داد
فرض كنيد در كنار درياى عظيمى نشسته ايد كه در مجاورت آن كوه ها سر به آسمان كشيده است، امواج خروشان و لرزان آب خود را بى مهابا بر صخره هاى ساحلى مى كوبد و با خشم و شدّت به دل دريا باز مى گردد.
صخره هاى عظيم دامنه كوهستان نشان مى دهد كه در بالاى كوه چه غوغايى است، آسمان نيلگون نيز خيمه اى بر اين كوه و دريا زده و هنگام شب شكوه و عظمت خود را نشان مى دهد.
يك لحظه به اين منطره نگاه مى كنيم، سپس چشم بر هم گذارده صحنه اى را كه ديده ايم در ذهن خود و با همان عظمت و مقياس مجسم مى كنيم.
بدون شك اين نقشه ذهنى و اين صحنه و خيال با اين عظمت، محلّى مى خواهد ممكن نيست در سلّول هاى كوچك مغزى نقش بندد، وگرنه بايد يك نقشه وسيعى بر يك نقطه كوچك منطبق گردد، در حالى كه ما آن نقشه را با تمام عظمت در درون ذهن خود احساس مى كنيم.
اين نشان مى دهد كه غير از جسم و سلول هاى مغزى، گوهر ديگرى داريم كه مى تواند هر نقشه اى را با هر عظمتى و با هر مقياسى در خود منعكس كند، مسلماً اين گوهر بايد ماوراى جهان ماده باشد، چرا كه در جهان ماده چنين چيزى را نمى يابيم.
* * *
[ 364 ]
2- خاصيّت برون نمايى روح
ما خواصّ فيزيكى و شيميايى زيادى در وجود خودمان سراغ داريم، حركات معده و قلب، جنبه فيزيكى دارد، امّا تأثير ترشّحات بُزاق و عصير معده روى غذا يك عامل شيميايى است، و نظير اين عوامل در سرتاسر جسم ما فراوان است.
اگر روح و انديشه و فكر، همه مادى و از خواص فيزيكى و شيميايى سلول هاى مغزى است پس چرا ميان آن و ساير خواصّ جسمانى ما فرق بسيار بزرگى وجود دارد؟
فكر و انديشه و روح ما را به جهان بيرون ارتباط و پيوند مى دهد، و از آنچه در اطرافمان مى گذرد آگاه مى سازد، امّا خواص شيميايى بزاق و عصير معده و حركات فيزيكى چشم و زبان و قلب ما هرگز چنين حالتى را ندارد.
به تعبير ديگر، ما به خوبى احساس مى كنيم با جهان بيرون وجودمان مربوط هستيم، و از مسائل آن آگاه هستيم، آيا جهان بيرون به درون ما مى آيد؟ مسلماً نه، پس مسئله چيست؟
حتماً نقشه آن پيش ما مى آيد كه با استفاده از خاصيّت برون نمايى روح به جهان بيرون وجود خود پى مى بريم، و اين خاصيّت در هيچ يك از پديده هاى فيزيكى و شيميايى بدن ما وجود ندارد. (دقّت كنيد)
باز به تعبير ديگر: براى آگاهى از موجودات خارجى و عينى يك نوع احاطه بر آنها لازم است، اين احاطه كار سلول هاى مغزى نيست، سلول هاى مغزى تنها مى توانند از خارج متأثّر شوند، همان گونه كه ساير سلول هاى بدن متأثر مى شوند.
[ 365 ]
اين تفاوت نشان مى دهد كه غير از تغييرات فيزيكى و شيميايى بدن، حقيقت ديگرى در اين جا وجود دارد كه ما را بر خارج وجودمان محيط مى سازد، اين چيزى جز روح نيست، حقيقتى كه فراتر از جهان ماده و خواص ماده است.
* * *
3- دلائل تجربى اصالت و استقلال روح
خوشبختانه امروز دانشمندان از طرق مختلف علمى و تجربى اصالت و استقلال روح را ثابت كرده اند و پاسخ دندان شكن محكمى براى منكران استقلال روح و تمام كسانى كه آن را از خواصّ ماده و تابع آن مى دانند فراهم آورده اند.
1- خواب هاى مغناطيسى (هيپنوتيسم و مانيتيسم) از جمله اين دلائل زنده است كه در طى آزمايش هاى بسيار زياد به ثبوت رسيد و بسيارى آن را ديده اند و براى آنها كه نديده اند شرح كوتاهى لازم است و آن اين كه:
افرادى با روش هاى مختلف علمى توسط كسانى به خواب فرو مى روند، خواب كننده «عامل» نام دارد شخص خواب رونده را «مديوم» مى نامند از طريق تلقينى و تمركز فكر و نيروى مغناطيسى چشم و مانند آن در خواب عميقى فرو مى برد، امّا نه همچون خواب هاى عادى، بلكه خوابى كه مى تواند با او رابطه برقرار سازد سخن بگويد و از او جواب بشنود.
[ 366 ]
در همين حال روح او را به نقاط مختلفى مى فرستد، و گاه خبرهاى تازه اى با خود مى آورد، و از مسائلى كه در حال عادّى اطّلاعى نداشت اطّلاع مى يابد.
گاه به غير زبان مادريش كه هرگز با آن آشنا نبوده در حال خواب مغناطيسى سخن مى گويد.
گاه مسائل پيچيده رياضى را در آن حال حل مى كند.
گاه مطالبى را روى الواحى كه درون صندوقى قرار داده اند و در آن را محكم بسته اند مى نويسند.
و حتّى گاه ارواح به صورت شبح ها و سايه هاى روشنى در اين گونه جلسات ظاهر مى شوند كه ما شرح آن را در كتاب «عود ارواح» آورده ايم.
2- «اسپرى تيسم» يا «ارتباط با ارواح» بعد از مرگ يكى ديگر از نشانه هاى اصالت و استقلال روح است.
هم اكنون جمعيّت هاى روحيون در سراسر جهان وجود دارند كه به گفته دانشمند معروف مصرى «فريد وجدى» در حدود سيصد مجلّه و روزنامه از طرف آنها در سراسر جهان انتشار مى يابد، افراد سرشناسى از شخصيّت هاى مختلف در جلسات آنها شركت مى كنند، و در حضور آنها ارتباط با ارواح برقرار مى شود، و كارهاى خارق العاده اى انجام مى گيرد.
گرچه گروهى از شيادان بدون هيچ گونه اطّلاع و آگاهى از مسئله ارتباط با ارواح، براى كلاه بردارى از مردم، مدّعى علم ارتباط با ارواحند و از اين راه سوء استفاده فراوان كرده اند، امّا اين سوء استفاده ها مانع از آن نخواهد بود كه واقعيّتى در اين ميان وجود دارد، واقعيّتى كه محقّقان
[ 367 ]
بزرگ به آن معترفند، و آن امكان ارتباط با ارواح است.
همه اينها دليل بر اصالت و استقلال روح آدمى و بقاى آن بعد از مرگ است، و گامى است مؤثّر به سوى معاد و زندگى پس از مرگ.
3- رؤياهايى كه ما مى بينيم و صحنه هايى كه در عالم خواب در نظر ما مجسم مى شود و گاهى پرده از روى حوادث آينده برمى دارد و مسائل پنهانى را گاه آشكار مى سازد آنچنان كه نمى توان آن را حمل بر تصادف و اتّفاق كرد دليل ديگرى بر اصالت و استقلال روح است.
غالب افراد در زندگى خود نمونه هايى از رؤياهاى صادق را سراغ دارند و شنيده اند كه چگونه خوابى را كه فلان دوست و آشنا ديده عيناً و بدون كم و زياد بعد از مدّتى تعبيرشده است به طورى كه نشان مى دهد روح انسان با عوالم ديگرى در حالت خواب در ارتباط است و گاه حوادث آينده را مى بيند.
مجموع اين امور به خوبى نشان مى دهد كه روح مادى نيست و خاصيّت فيزيكى و شيميايى مغز انسان نمى باشد، بلكه حقيقى است ماوراى طبيعى كه با مرگ اين بدن از بين نمى رود و اين خود راه را براى اثبات مسئله معاد و عالم پس از مرگ هموار مى سازد.
[ 368 ]
فكر كنيد و پاسخ دهيد
1- فرق ميان فلاسفه الهى و گروهى از مادّيّين در مسئله روح چيست؟
2- منظور از عدم انطباق بزرگ بر كوچك كه از دلايل اصالت روح است، چيست؟
3- از خواب مغناطيسى چه مى دانيد؟
4- منظور از ارتباط با ارواح چيست؟
5- چگونه رؤياهاى صادقه دليل بر اصالت و استقلال روح است؟
[ 369 ]
درس نهم: معاد جسمانى و روحانى
از سؤالات مهمّى كه در بحث معاد مطرح است اين است كه آيا معاد تنها جنبه «روحانى» دارد، و يا جسم و بدن انسان نيز در جهان ديگر باز مى گردد، و انسان با همين روح و جسمى كه در دنيا دارد، تنها در سطحى برتر و بالاتر، به زندگى جديد ادامه مى دهد؟
جمعى از فلاسفه پيشين تنها به معاد روحانى معتقد بودند و جسم را مركبى مى دانستند كه تنها در اين دنيا با انسان است و بعد از مرگ از آن بى نياز مى شود، و آن را رها مى سازد و به عالم ارواح مى شتابد.
ولى عقيده علماى بزرگ اسلام و بسيارى از فلاسفه اين است كه معاد در هر دو جنبه يعنى «روحانى» و «جسمانى» صورت مى گيرد، درست است كه اين جسم خاك مى شود، و اين خاك در زمين پراكنده و گم خواهد شد، ولى خداوند قادر و عالم تمام اين ذرات را در رستاخيز جمع آورى كرده، لباس حيات جديدى بر آنها مى پوشاند، و از اين موضوع تعبير به «معاد جسمانى» مى كنند، زيرا بازگشت روح را مسلم گرفته اند و چون گفتوگو تنها در بازگشت جسم است، اين نام براى اين عقيده انتخاب شده است.
[ 370 ]
به هر حال تمام آياتى كه در قرآن درباره معاد سخن مى گويد - و اين آيات بسيار فراوان و متنوع است - هم روى «معاد جسمانى» تكيه دارد.
شواهد قرآنى معاد جسمانى
* سابقاً خوانديم كه چگونه مرد عرب بيابانى استخوان پوسيده اى را خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى آورد و مى گويد: چه كسى مى تواند اين را زنده كند؟ و پيامبر(صلى الله عليه وآله) به فرمان خدا پاسخ مى گويد: همان كسى كه روز نخست آن را آفريد، همان كسى كه آسمان و زمين را ايجاد كرده، و از درون درخت سبز آتش بيرون مى فرستد. كه آيات آن در آخر سوره «يس» آمده است.
* قرآن در جاى ديگر مى گويد: «شما در قيامت از قبرها خارج مى شويد».
و مى دانيم قبرها جاى جسم هايى است كه خاك شده نه محل ارواح.
* اصولا تمام تعجب منكران معاد در اين بود كه مى گفتند: چگونه وقتى ما خاك شديم، و خاك هاى ما پراكنده گشت دوباره به زندگى باز مى گرديم؟ (و قالوا ءَاِذا ضللنا فى الارض ءَانا لفى خلق جديد) و قرآن به آنها پاسخ مى گويد كه خداوند قادرى كه خلقت نخستين را ايجاد كرد توانايى بر اين كار را دارد: «آيا نديدند خداوند چگونه آفرينش را ايجاد كرد،
[ 371 ]
همين گونه آن را تجديد مى كند، اين بر خداوند آسان است».
عرب جاهلى مى گفت: «چگونه اين مرد به شما وعده مى دهد كه وقتى مرديد و خاك شديد بار ديگر به زندگى باز مى گرديد؟».
همه اين تعبيرات قرآن و آيات ديگر به روشنى نشان مى دهد كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) همه جا سخن از «معاد جسمانى» مطرح مى كرد، و تعجّب مشركان كوتاه بين نيز از همين نظر بود، و چنان كه ديديم قرآن نمونه هايى از همين معاد جسمانى را كه در جهان گياهان و مانند آن به چشم مى خورد، براى آنها تشريح مى كند و آفرينش نخستين و قدرت خدا را شاهد مى آورد.
بنابراين ممكن نيست كسى مسلمان باشد و كم ترين آگاهى از قرآن داشته باشد و معاد جسمانى را انكار كند، انكار معاد جسمانى از نظر قرآن مساوى است با انكار اصل معاد.
* * *
شواهد عقلى
از اين گذشته عقل مى گويد روح و بدن دو حقيقت جدا از هم نيستند در عين استقلال، ارتباط و پيوند با هم دارند، با هم پرورش مى يابند و با هم تكامل پيدا مى كنند، و مسلماً براى ادامه حيات جاويدان به يكديگر نيازمندند.
[ 372 ]
اگر در دوران برزخ (فاصله ميان دنيا و آخرت) مدّتى از هم دور بمانند، براى هميشه اين امر امكان پذير نيست، همان گونه كه جسم بدون روح ناقص است، روح بدون جسم نيز نقصان دارد، روح فرمانده و عامل حركت است و بدن فرمانبر و ابزار كار، هيچ فرماندهى از فرمانبر و هيچ هنرمندى از ابزار كار بى نياز نيست.
منتها روح در رستاخيز چون در سطحى بالاتر از اين جهان قرار مى گيرد به همان نسبت بايد جسم او نيز تكامل يابد، و چنين هم خواهد شد، يعنى جسم انسان در قيامت از فرسودگى و عيوب اين جهان و نقص ها و كمبودها خالى خواهد بود.
به هر حال جسم و روح همزاد يكديگر و مكمل هم مى باشند، و معاد نمى تواند تنها جنبه روحانى يا جنبه جسمانى داشته باشد. به تعبير ديگر مطالعه در وضع پيدايش جسم و روح و ارتباط و پيوند آنها با يكديگر دليل روشنى است بر اين كه معاد بايد در هر دو جنبه صورت گيرد.
از سوى ديگر قانون عدالت نيز مى گويد: بايد معاد در هر دو جنبه باشد، چه اين كه اگر انسان گناهى كرده با اين روح و جسم انجام داده، و اگر كار نيكى از او سر زده با اين روح و جسم بوده است، بنابر اين كيفر و پاداش او نيز بايد براى همين روح و جسم باشد كه اگر تنها جسم باز گردد يا تنها روح، قانون عدالت اجرا نشده است.
سؤالات پيرامون معاد جسمانى
دانشمندان در اين جا سؤالات متعدّدى مطرح كرده اند كه طرح
[ 373 ]
بعضى از آنها براى تكميل بحث ها لازم به نظر مى رسد:
1- طبق تحقيقات دانشمندان علوم طبيعى، بدن انسان در عرض عمر چندين بار عوض مى شود، درست به استخر آبى مى ماند كه از يك سو آب به آن وارد شود، و از سوى ديگر آهسته آهسته خارج گردد، بديهى است بعد از مدّتى تمام آب اين استخر عوض مى گردد.
اين امر در مورد بدن انسان احتمالا در هر 7 سال يك بار صورت مى گيرد، بنابراين ما در طول عمرمان، چندين بار عوض مى شويم!
اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه از ميان اين بدن ها كدام باز مى گردد؟
در پاسخ مى گوييم: آخرين بدن، همان گونه كه در آيات فوق خوانديم كه خداوند انسان ها را از همان استخوان هاى پوسيده و خاك شده آفرينش نو مى دهد، و مفهوم اين سخن آن است كه آخرين بدن باز مى گردد، همچنين برانگيخته شدن از قبرها مفهومش بازگشت آخرين بدن است.
ولى نكته مهم اينجاست كه آخرين بدن آثار و خواص تمام بدن هايى را كه انسان در طول عمر دارد در خود حفظ مى كند.
به تعبير ديگر: بدن هايى كه تدريجاً از بين مى روند تمام آثار و خواص و ويژگى هايى را كه دارند به بدن آينده منتقل مى سازند، بنابراين آخرين بدن وارث تمام صفات اين بدن هاست، و مى تواند طبق قانون عدالت ثواب و كيفر را پذيرا گردد.
* * *
[ 374 ]
2- بعضى مى گويند هنگامى كه ما خاك شويم و ذرات ما جزء گياه يا ميوه اى گردد، و در نتيجه جزءِ بدن انسان ديگرى شود، در روز قيامت تكليف چه خواهد شد؟ (اين همان چيزى است كه در فلسفه و كلام به عنوان «شبهه آكل و مأكول» از آن ياد مى كنند)
گرچه پاسخ اين سؤال بحث فراوانى دارد، ولى ما مى كوشيم در اين عبارت كوتاه به مقدار لازم و در اينجا بحث كنيم. در پاسخ اين سؤال مى گوييم مسلماً ذراتى كه از بدن يك انسان خاك شده و جزءِ بدن انسان ديگرى گرديده است به بدن نخستين باز مى گردد (آيات گذشته نيز به وضوح شاهد اين مدّعاست)
تنها مشكلى كه در اينجا به نظر مى رسد اين است كه بدن دوّم ناقص مى شود.
ولى بايد گفت ناقص نمى شود بلكه كوچك مى شود، چون اين ذرات در تمام بدن پراكنده شده بود هنگامى كه از آن گرفته شود به همان نسبت لاغر و كوچك مى گردد.
بنابراين نه بدن اوّل از ميان مى رود و نه بدن دوّم، تنها چيزى كه در اينجا وجود دارد كوچك شدن بدن دوم است و اين هرگز مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا مى دانيم به هنگام رستاخيز بدن هاى انسان ها تكامل مى يابد، و نقص ها و كمبودها برطرف مى شود، درست همان گونه كه يك كودك رشد مى كند، و يا انسان مجروحى گوشت نو بيرون مى آورد و شخصيّت او دگرگون نمى گردد، بدن هاى ناقص و كوچك در قيامت كه عالم كمال است به صورت كاملى محشور مى شود.
[ 375 ]
و به اين ترتيب مشكلى در اين زمينه باقى نمى ماند (دقّت كنيد - براى توضيح بيشتر به كتاب معاد و جهان پس از مرگ مراجعه كنيد).
* * *
[ 376 ]
فكر كنيد و پاسخ دهيد
1- آيا زندگى انسان در رستاخيز از هر جهت شبيه اين دنياست؟
2- آيا ما مى توانيم دقيقاً پاداش ها و كيفرهاى قيامت را در اين دنيا درك كنيم؟
3- آيا نعمت هاى بهشتى و عذاب دوزخ تنها جنبه جسمانى دارد؟
4- منظور از تجسم اعمال چيست و چگونه قرآن بر آن دلالت دارد؟
5- عقيده بر تجسم اعمال چه مشكلاتى را در مبحث معاد پاسخ مى گويد؟
[ 377 ]
درس دهم: بهشت و دوزخ و تجسّم اعمال
بسيارى از خود مى پرسند آيا عالم پس از مرگ درست مانند اين جهان است، يا با آن تفاوت هايى دارد؟ نعمت هايش، كيفرهايش و خلاصه نظام و قوانينى كه بر آن حاكم است همانند اين جهان مى باشد؟در پاسخ بايد با صراحت گفت: شواهد بسيارى در دست داريم كه نشان مى دهد آن جهان با اين جهان فرق بسيار زيادى دارد، تا آنجا كه آنچه از قيامت در اين جهان مى دانيم همانند شبحى است كه از دور مى بينيم.
بهتر اين است از همان مثال «جنين» استفاده كنيم: همان قدر كه ميان «عالم جنين» با اين «دنيا» فاصله است، ميان اين «جهان» با «جهان ديگر» فاصله وجود دارد، يا بيشتر.
اگر بچّه اى كه در عالم جنين قرار دارد عقل و هوش مى داشت و مى خواست تصوير صحيحى از دنياى بيرون، از آسمان و زمين، ماه و خورشيد و ستارگان، كوه ها و جنگل ها و درياها، داشته باشد، مسلماً به هيچ وجه نمى توانست.
[ 378 ]
براى كودكى كه در عالم جنين است و جز محيط بسيار محدود شكم مادر را نديده، ماه و خورشيد و دريا و امواج و طوفان و نسيم و گل ها و زيبايى هاى اين جهان اصلا مفهومى ندارد، تمام كتاب لغت او در چند كلمه خلاصه مى شود، و هرگاه كسى از بيرون شكم مادر فرضاً بتواند با او سخن بگويد هرگز نمى تواند مفهوم سخنان او را درك كند.
تفاوت محدوديّت اين جهان با وسعت جهان ديگر به همين نسبت يا بيشتر است، بنابراين ما هرگز قادر نخواهيم بود از نعمت ها و مواهب جهان ديگر و بهشت برين، آنچنان كه هست، باخبر شويم.
لذا در حديثى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مى خوانيم: «فيها ما لا عين رأت ولا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر; در بهشت نعمت هايى است كه هيچ چشمى نديده، هيچ گوشى نشنيده، و به مغز كسى خطور نكرده است»!
و قرآن مجيد همين معنى را با بيان ديگرى بازگو مى كند: (فلا تعلم ما اخفى لهم من قرة اعين جزاءً بما كانوا يعلمون); «هيچ كس نمى داند چه نعمت هايى كه موجب روشنى چشم هاست در آنجا براى او پنهان داشته شده، نعمت هايى كه پاداش اعمالى است كه انجام مى دادند».
نظامات حاكم بر آن جهان نيز تفاوت زيادى با اين جهان دارد مثلا: در دادگاه قيامت گواهان اعمال انسان دست و پاى او، و پوست تن او، و حتّى زمينى كه بر آن گناه يا ثواب كردند مى باشد: (اليوم نختم على افواههم
[ 379 ]
و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون); «امروز بر دهان آنها مهر مى نهيم و دست ها و پاهاى آنها كارهايى را كه انجام مى دادند بازگو مى كنند»!
البته يك روز تصوّر اين مسائل مشكل بود، امّا با نمونه هايى كه با پيشرفت علوم، از ضبط صحنه ها و ضبط اصوات مشاهده مى كنيم ديگر جاى تعجّب نيست.
به هر حال گرچه درباره نعمت هاى جهان ديگر تنها شبحى از دور مى بينيم و به وسعت و اهميّت و ويژگى آن نمى توانيم واقف شويم امّا اين قدر مى دانيم كه نعمت هاى آن جهان - و همچنين كيفرهايش - هم جنبه جسمانى دارد هم روحانى، چرا كه معاد داراى هر دو جنبه است و طبعاً بايد پاداش و كيفر نيز دو بعدى باشد. يعنى همان گونه كه در بعد مادى و جسمانى مى فرمايد: (و بشر الذين آمنوا و عملوا الصالحات ان لهم جنات تجرى من تحتها الانهار... و لهم فيها ازواج مطهرة و هم فيها خالدون); «به كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند بشارت ده كه براى
[ 380 ]
آنها باغ هايى از بهشت است كه نهرها از زير درختانش جارى است... و همسرانى پاكيزه دارند و جاودانه در بهشت خواهند ماند».
در مورد نعمت هاى معنوى نيز چنين مى گويد: (و رضوان من الله اكبر); «خشنودى خدا و رضايت پروردگار كه شامل حال بهشتيان مى شود از همه اين نعمت ها برتر و بالاتر است!»
آرى بهشتيان از اين احساس كه خدا از آنها راضى است و پروردگارشان آنان را پذيرفته است چنان احساس شادى و لذّت مى كنند كه با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. در مورد دوزخيان نيز علاوه بر آتش و عذاب هاى جسمانى خشم و غضب پروردگار و ناخشنودى خداوند كه شامل حال آنهاست از هر شكنجه اى بدتر است.
* * *
تجسم اعمال:
قابل توجّه اين كه از آيات بسيارى از قرآن استفاده مى شود كه در رستاخيز اعمال ما زنده مى شود، و در صورت هاى مختلفى با ما خواهد بود، و يكى از بخش هاى مهم پاداش و كيفر همين تجسّم اعمال است.
ظلم و بيدادگرى به شكل ابرى سياه و ظلمانى اطراف ما را فرا خواهد گرفت، چنان كه در حديثى از پيامبر(صلى الله عليه وآله):
«ايّاكم و الظلم فانّ الظلم عندالله هو الظلمات يوم القيامة»
[ 381 ]
«اموال نامشروع يتيمان به صورت شعله هاى آتش ما را فرو مى گيرد».
«و ايمن به صورت نور و روشنايى اطراف ما را روشن مى كند».
«رباخوارانى كه با عمل زشت و ننگين خود تعادل اقتصادى جامعه را برهم زده بودند همچون بيماران مصروعى خواهند بود كه به هنگام برخاستن قادر به حفظ تعادل خود نيستند گاهى زمين مى خورند و گاه بر مى خيزند».
«اموالى كه محتكران و بخيلان ثروت اندوز روى هم گذاردند و حقوق محرومان از آن نپرداختند طوق سنگينى بر گردن آنها مى شود، به گونه اى كه قدرت بر حركت نخواهند داشت». و همچنين ساير اعمال هر كدام به صورت مناسبى مجسّم مى گردد.
مى دانيم علم و دانش امروز مى گويد چيزى در جهان نابود نمى شود ماده و انرژى دائماً تغيير شكل و صورت مى دهد. بى آن كه هرگز از بين برود، افعال و اعمال ما كه از اين دو خارج نيستند به حكم اين قانون به طور جاودانى مى مانند، هر چند شكل آنها عوض شود.
قرآن مجيد در عبارت كوتاه و تكان دهنده اى درباره قيامت مى گويد: (و وجدوا ما عملوا حاضراً); «مردم اعمال خود را در آنجا حاضر
[ 382 ]
مى بينند».
و در واقع هر چه مى كشند از دست اعمال خود مى كشند، و لذا بلافاصله در ذيل همان آيه مى افزايد: (ولا يظلم ربك احدا); «خداى تو به هيچ كس ظلم و ستم نمى كند».
در جاى ديگر قرآن درباره روز قيامت مى خوانيم (يومئذ يصدر الناس اشتاتاً ليروا اعمالهم); «مردم در آن روز گروه گروه محشور مى شوند تا اعمالشان به آنها نشان داده شود».
(فمن يعمل مثقال ذرة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرة شراً يره); «هر كس به اندازه سنگينى ذره اى كار نيك انجام داده آن را خواهد ديد و هر كس به اندازه سنگينى ذره اى كار بد انجام داده او نيز آن را مشاهده خواهد كرد». دقّت كنيد كه مى گويد خود آن اعمال را خواهد ديد.
توجّه به اين حقيقت كه اعمال ما از كوچك و بزرگ، نيك و بد، در اين جهان ثابت و محفوظ مى ماند و از بين نمى رود، و در رستاخيز همه جا با ما خواهد بود مى تواند هشدار به همگان باشد، تا در برابر زشتى ها و بدى ها محتاط و سخت گير باشيم، و نسبت به نيكى ها علاقه مند و وفادار.
عجيب اين كه امروز نيز دستگاه هايى اختراع شده كه مى تواند گوشه اى از اين مسئله را در همين دنيا براى ما مجسّم كند:
يكى از دانشمندان مى نويسد: «امروز توانسته اند امواج صوتى كوزه گران مصرى دو هزار سال پيش را منعكس كنند، به طورى كه قابل
[ 383 ]
شنيدن باشد، زيرا در موزه هاى مصر كوزه هايى از دو هزار سال قبل باقى مانده كه به هنگام ساختن آنها با چرخ هاى مخصوص و به وسيله دست ها امواج صوتى كارگران در بدنه كوزه ها نقش بسته و امروز توانسته اند آن امواج را از نو زنده كنند به طورى كه ما با گوش خود آن را بشنويم»!
به هر حال بسيارى از سؤالاتى كه در مورد مسئله معاد و جاودانگى پاداش نيكوكاران و كيفر بدكاران در قرآن مجيد آمده است با توجّه به همين «تجسّم اعمال» و با توجّه به اين كه هر عمل خوب و بدى در روح و جان ما اثر مى گذارد و آن اثر هميشه با ما خواهد بود، پاسخ گفته مى شود. «پايان»
پانزدهم مرداد ماه يك هزار و سيصد و شصت و دو
قم - حوزه علميه ناصر مكارم شيرازى
[ 384 ]
فكر كنيد و پاسخ دهيد
1- معاد جسمانى يعنى چه؟
2- منكران معاد جسمانى چه مى گفتند و قرآن چگونه به آنها جواب مى دهد؟
3- استدلال عقلى براى معاد جسمانى چيست؟
4- چه ارتباطى بين معاد جسمانى چيست؟
5- شبهه «آكل و مأكول» يعنى چه و چه پاسخى دارد؟
+ نگاشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 10:21
توسط علی چلوی - هادی
|
|