تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً بِرَحمَتِكَ يا اَرحَمَ الرّاحِمين به نام خداوند بخشنده ي مهربان هاديان عصر نو ورود شما را خوش آمد مي گويد.كليه ي حقوق اين وبلاگ محفوظ و متعلق به مديريت وبلاگ هاديان عصر نو مي باشد لكن استفاده از مطالب وبلاگ با ذكر منبع بلامانع خواهد بود. خدايا به آنان كه دوست داري بچشان كه عشق بهتر از زندگاني است و به آنان كه دوستتر مي داري بياموز كه دوست داشتن بهتر از عشق است. دكتر شريعتي

Hadiyane Asre No

هادیان عصر نو - راهی پویا و گامی والا
هادیان عصر نو - راهی پویا و گامی والا

اخبار-علم و فناوری-ادب و فرهنگ-آموزش-قانون و تجارت-اجتماع و روانشناسی-رایانه و همراه-طنز و پیامک ...
منوي اصلي
صفحه اصلي
پروفايل مدير - چلوي
عناوين وبلاگ
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيكي

درباره وبلاگ
صاحب امتیاز و مدير وبلاگ :
علی چلوی - هادی

سوابق مدیر وبلاگ :
کارشناسی ارشد حسابداری دانشگاه آزاد نیشابور.
کارشناسی حسابداری از دانشگاه امام رضا (ع).
دیپلم ریاضی و فیزیک از مدرسه تیزهوشان شهید بهشتی شاهرود.
استاد حل تمرین دانشگاه امام رضا (ع).
مسئول گروه هادی مشهد مقدس.
عضو هیات مدیره ی انتشارات کتابدار طوس.
عضو هیات امنای خیریه ی نوای خوش علی (ع).
مولف کتب خاموشی غریبانه ی سید علی و حل تمرین اصول حسابداری 1.
عضو هیات جانثاران ثامن الائمه (ع) سبزوار.
عضو هیات یاس نبی (س) سبزوار.
عضو افتخاری انجمن جامعه ی سبز دانشگاه امام رضا (ع).
دارای مدرک کارآفرینی از سازمان فنی و حرفه ای.
دارای مدرک دوره های کسب و کار از مرکز مهارت های پیشرفته ی سازمان فنی و حرفه ای.
دارای مدرک گیاهان دارویی سازمان فنی و حرفه ای.
دارای مدرک پرورش ماهیان زینتی سازمان فنی و حرفه ای.
دارای مدرک پرورش بلدرچین سازمان فنی و حرفه ای.
دارای مدرک پرورش شترمرغ سازمان فنی و حرفه ای.
دارای مدرک سخت افزار رایانه از جهاد دانشگاهی.
دارای مدرک شبکه های کامپیوتری از جهاد دانشگاهی.
دارای مدرک فتوشاپ از جهاد دانشگاهی.
مسلط به نرم افزارهای حسابداری.
دارای تحیقیقات و پژوهش های متعدد و کتب آماده ی چاپ.

در این وبلاگ می خوانید:
اخبار - مقاله - کتاب - آموزش - تست
لینک و عکس
حرف دل و شعر و ادب
اقتصاد و قانون و حسابداری و مدیریت
رایانه و اینترنت و تجارت و تبلیغات و موبایل
اس ام اس ، طنز و حرف
حکایت ، سخن ، نکته و تفکر
پرشكي ، سلامت ، ورزش و آشپزي
تاريخ و وصيت نامه
و هر چیز که لازم باشد را احتمالا در اینجا خواهید یافت.

مزایای عضویت در خبرنامه ي وبلاگ هاديان عصر نو :
1- با عضویت در خبرنامه ی این وبلاگ از مقالات و مطالب ارزنده ی آن بهره مند شوید.
2- اطلاع از به روز شدن وبلاگ و امكان بهره گيري از هزاران مطلب آموزنده ي آن.
3- آگاهی از اطلاعیه های فراخوان جشنواره ی کتاب.
4- آگاهی از اطلاعیه های ثبت نام دانشگاه ها.
5- آگاهی از اخبار و اطلاعات.


با شرکت در نظر سنجی ها می توانید ما را در اداره ی بهتر وبلاگ یاری رسانید.


آرشیو موضوعی وبلاگ حاوی مطالب بسیار غنی و کاملی از گذشته ها می باشد. با سر زدن به آن از اطلاعات ارزنده ی آن بهره مند شوید.

لینک های بسیار مفیدی در پیوند های وبلاگ موجود است. توجه به آن ها راهگشای بسیاری از مشکلات شما خواهد بود.

آخرين اخبار ايران و جهان و به صورت موضوع بندي شده به شكل لينك در بخش مختلف وبلاگ قابل استفاده مي باشد.


راه هاي ارتباطي با مدير وبلاگ :
1- گذاشتن نظر در بخش نظرات وبلاگ
2- استفاده از آدرس ايميل hadidoost_webs@yahoo.com
3- ارسال پيامك به شماره ي 09151236821
4- مکاتبه با این آدرس : مشهد - شهرک لشکر - فلاحی 2 - پلاک 28

استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر نام و آدرس هادیان عصر نو بدون اشکال می باشد.
در صورتي كه مطلبي توسط ما در وبلاگ قرار گرفته باشد و شما مایل به استفاده از آن باشید هم آدرس منبع اوليه و هم آدرس وبلاگ هاديان عصر نو ذكر شود.
همچنین مدیریت این وبلاگ هرگونه اطلاعاتی را که از منبع ديگري اقتباس نموده باشد ، با ذکر منبع بیان می نماید ، لذا مدیر مسؤولیتی در قبال آن مطالب نخواهد داشت.

مدیریت وبلاگ هادیان عصر نو

آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
نويسندگان
علی چلوی - هادی
امین مهرکیش
علی عمادالدین
کد هاي جاوا

براي دريافت جديد ترين عکسها و فيلمها و همچنين جديد ترين موزيک ها اينجا عضو شويد :






Powered by WebGozar


منبع کدهای وبلاگ منبع کدهای وبلاگ

لوگوی یوونتوس لوگوی میلان منبع کدهای وبلاگ ابزار و کدهای رایگان برای وبلاگ ها


Javascripts


منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir رفتن به بالای صفحه

طرح بررسي آلودگي رودخانه‌ها در ‪ ۲۶‬استان انجام مي‌شود ( اخبار اجتماعی - فرهنگی )
مشهد ، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۵/۰۹/۰۴‬

داخلي. اجتماعي. محيط زيست.

مديركل دفتر بررسي آلودگي آب و خاك سازمان حفاظت محيط زيست گفت: طرح بررسي آلودگي رودخانه‌ها در سطح ‪ ۲۶‬استان كشور آغاز شده و ظرف يك سال آينده به انجام مي‌رسد.

سروش مدبري روز شنبه در مشهد به خبرگزاري جمهوري اسلامي گفت: در اين طرح ‪ ۹‬رودخانه بزرگ و ‪ ۲۸‬رودخانه استاني مورد بررسي و شناسايي قرار گرفته و طرح بر روي آنها اجرا مي‌شود.

وي اظهار داشت: همچنين به استانها هم اعلام شده كه هر طرحي كه در زمينه كاهش آلودگي رودخانه‌هاي استاني دارند اعلام كنند.

او گفت: همچنين مطالعات آلودگي آبخوانهاي كشور به ويژه محدوده‌هاي شهري از جمله آبخوان دشت مشهد كه آلودگي بالايي دارد از ديگر طرحهاي در دست انجام است.

وي افزود: شهر مشهد و آبخوان مربوط به آن از جمله اولويتها در انجام اين طرح است.

او با بيان اينكه ظرف يك سال آينده شناسايي و اندازه‌گيري ميزان آلودگي و نوع آن در آبخوانها انجام مي‌شود گفت: اعتبار لازم براي آن ديده شده است.

وي طرح بررسي و شناسايي دشتهاي آلوده كشور را از ديگر طرحهاي در دست انجام ذكر كرد و گفت: در مجموع براي انجام اين چند طرح مهم نيازمند ‪۲۲۰‬ ميليارد ريال اعتبار هستيم كه اميدواريم آن را دريافت كنيم.

او با اشاره به مجموعه‌هايي چون پالايشگاه و ايران خودرو در تهران كه موجب آلودگي شديد آب و خاك در منطقه شده‌اند افزود: اين مجموعه‌ها جريمه شده‌اند اما راهكاري اصولي براي كاهش و جلوگيري از بروز آلودگي در طبيعت و محيط زيست و منابع آبي پيدا كرد.

وي با بيان اين كه هنوز ارزشگذاري منابع زيست محيطي در كشور وجود ندارد گفت: آمار و اطلاعات مشخصي هم از خساراتي كه از محل اين آلودگيها به محيط زيست وارد مي‌شود وجود ندارد.

مديركل دفتر بررسي آلودگي آب و خاك محيط زيست اظهار داشت: از جمله عوامل آلوده‌كننده محيط زيست پسماندها و فاضلاب ناشي از واحدهاي تصفيه دوم روغن كشور است.

وي تعداد اين واحدها را بر اساس آمارهاي رسمي ‪ ۱۳۰‬مورد و بر مبناي آمار غيررسمي حدود ‪ ۳۰۰‬واحد ذكر كرد و افزود: برخي از اين واحدها اين پسماندها را بطور غيرقانوني در محيط زيست و طبيعت تخليه مي‌كنند كه در عين آسيب جدي به خاك، به منابع آبي نيز نفوذ كرده و موجب آلودگي آبها مي‌شوند.

او با بيان اينكه اين پسماندها بسيار خطرناك است گفت: قطبهاي اصلي استقرار اين واحدها شامل گرمسار، سلفچگان و اشتهارد است و در ساير نقاط كشور هم تعدادي واحد به صورت پراكنده است.

وي اظهار داشت: تلاشهاي زيادي در اين زمينه و تصفيه روغنهاي كاركرده صورت گرفته و در مشهد براي نخستين بار به نتيجه رسيد لذا اميدواريم به سطح كشور توسعه يابد.


+ نگاشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:5 توسط علی چلوی - هادی |
برنامه پايش محيط زيست دريايي آبهاي جنوبي و شمالي كشور اجرا مي‌شود ( اخبار اجتماعی - فرهنگی )
تهران ، ايرنا ‪۸۵/۰۹/۰۴‬

داخلي. اجتماعي. محيط زيست.

مدير كل دفتر محيط زيست دريايي سازمان حفاظت محيط زيست، گفت : برنامه پايش محيط زيست دريايي آبهاي جنوبي و شمالي كشور از جنبه آلودگي، تنوع زيستي، فيزيكو شيميايي و جريانات اجرا مي‌شود.

دكتر"سيد محمد باقر نبوي" روز شنبه در گفت و گو با خبرنگار حوزه محيط زيست ايرنا، اجراي مطالعات اقيانوس شناسي فيزيكي، شيميايي و بيولوژيك در آبهاي خليج فارس،درياي عمان و درياي خزر را از ديگر برنامه‌هاي در دست اجرا ذكر كرد.

وي، ادامه داد: به منظور شناخت وضعيت زيست محيطي اشكال زمين شناختي و هيدرولوژيك خورها، مصبها، جنگل‌هاي مانگرو ، آبسنگهاي مرجاني و ساير زيستگاههاي حساس و حايز اهميت آبزيان، بررسي اكولوژيك انجام مي‌شود.

نبوي، گفت: بررسي منابع آلوده ساز درياها و زيستگاههاي دريايي با منشا زميني و دريايي و اقدام براي كنترل و كاهش اين آلاينده‌ها ، تعيين الگوي مديريت محيط زيست و بررسي ابعاد و آثار زيست محيطي توسعه فيزيكي در سواحل نيز در دست اجراست.

به گفته وي، ويژگيهاي سوق الجيشي خليج فارس به عنوان يكي از مهمترين معابر گذر نفت كش‌ها در جهان وذخاير فسيلي قابل توجه آن و نيز نقش منحصر به فرد اقتصادي و زيستي درياي خزر در آسياي ميانه منجر به تهيه برنامه پايش و نظام مند كردن فرايند توسعه در اين بخش شده است .

نبوي با اشاره به تهيه طرح مقابله با آلودگي‌هاي نفتي در شرايط اضطراري ، افزود: تهيه و تدوين ضوابط كنترل و مقابله با آلودگي‌هاي زيست محيطي ناشي از تردد نفتكش‌ها ، بارگيري و تخليه كالا، اكتشاف ، استخراج و انتقال نفت ، ايجاد و توسعه واحدهاي صنعتي در سواحل و فاضلاب شهرهاي ساحلي نيز به طورجدي در حال پيگيري است.

وي ادامه داد: اصلاح قوانين، مقررات و حقوق مربوط به دريا با مشاركت ارگانهاي دريايي و لحاظ كردن موارد مربوط به ارگانهاي دريايي به منظور حفاظت بهتر از محيط زيست دريايي و مقابله با تخلفات نيز در حال انجام است.

نبوي، تاكيد كرد: به منظور حفاظت از محيط زيست دريايي افزايش آگاهي‌هاي عمومي ، مبادله اطلاعات و تامين منابع مالي لازم توسط ارگانهاي دريايي ضروري است.

---> محيط زيست. دريا. ايرنا.


+ نگاشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:3 توسط علی چلوی - هادی |
دريافت ماليات محيط زيست، تنها راه مبارزه چين با آلودگي‌ها ( اخبار اجتماعی - فرهنگی )
دريافت ماليات محيط زيست، تنها راه مبارزه چين با آلودگي‌ها
رشد اقتصادي محيط زيست چين را در بحران قرار داده است

سرويس: اجتماعي - محيط زيست
1385/09/19
12-10-2006
15:33:04
8509-10804: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: اجتماعي - محيط زيست

دريافت ماليات محيط زيست تنها راه جلوگيري از گسترش بيشتر آلودگي اين منبع طبيعي در چين و در نتيجه افزايش رشد اقتصادي در اين زمينه است.

به گزارش سرويس «محيط زيست» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، خبرگزاري شينهوا با اعلام اينكه به گفته كميته منابع و محيط زيست چين اين كشور به راحتي مي‌تواند در شرايط مطلوب از شهروندان خود براي استفاده از محيط زيست ماليات اخذ كند، گفته است: در حال حاضر دولت چين تنها براي هزينه توليدات يا كمبود منابع ماليات در نظر مي‌گيرند اما اين دولت بايد با در نظر گرفتن هزينه‌هاي محيط زيستي براي افرادي كه اين منبع را با روش‌هاي گوناگون آلوده مي‌كنند نيز ماليات اختصاص دهد زيرا كارشناسان محيط زيست در اين خصوص هشدار مي‌دهند كه كشور چين با توجه به رشد اقتصادي سريع خود در سه دهه گذشته با يك بحران جدي محيط زيستي روبروست زيرا ميزان انتشار دي‌اكسيد سولفور در اين كشور در سال 2005 به بيش از 5/25 ميليون تن يعني 27 درصد بيش از سال 2000 ميلادي رسيد.

از سوي ديگر در نيمي از شهرهاي چين كيفيت هوا به شدت آلوده شده و اين ميزان آلودگي حتي در مورد 10 ميليون هكتار يا يك دهم از زمين‌هاي اين كشور شدت بسيار بيشتري پيدا كرد.

انتهاي پيام

کد خبر: 8509-10804

+ نگاشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:1 توسط علی چلوی - هادی |
( )

درس نهم: امامان دوازدهگانه

 

روايات ائمه اثنى عشر

بعد از اثبات امامت و خلافت بلافصل امام اميرالمؤمنين على بن ابيطالب(عليه السلام) سخن از امامت بقيه امامان به ميان مى آيد.

فشرده بحث در اين زمينه نيز چنين است:

اولا روايات متعدّدى در كتب اهل سنّت و شيعه، امروز در دست ماست كه به صورت كلّى سخن از خلافت «دوازده خليفه و امام» بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى گويد.

اين احاديث در منابع بسيار معروف اهل سنّت مانند صحيح بخارى، صحيح ترمذى، صحيح مسلم، صحيح ابى داود و مسند احمد و امثال اين كتب نقل شده است.

در كتاب «منتخب الاثر» دويست و هفتاد و يك حديث در اين زمينه نقل كرده كه قسمت قابل توجّهى از آن، از كتب علماى تسنّن و بقيّه از منابع شيعه است.

به عنوان نمونه در صحيح بخارى كه معروف ترين كتاب اهل سنّت است، چنين مى خوانيم:

[ 290 ]

در «صحيح مسلم» همين حديث را چنين نقل مى كند كه «جابر» مى گويد: از پيامبر(صلى الله عليه وآله) شنيدم فرمود: «لا يزال الاسلام عزيزاً الى اثنا عشر خليفة ثم قال كلمة لم افهمها، فقلت لابى ما قال فقال كلهم من قريش; اسلام همواره عزيز خواهد بود تا دوازده خليفه و جانشين، سپس كلمه اى فرمود كه من متوجّه نشدم و از پدرم سؤال كردم، پدرم گفت، پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود همه آنها از قريشند».(2)

در كتاب مسندِ احمد از عبدالله بن مسعود، صحابى معروف چنين نقل شده كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)درباره خلفاى او سؤال كردند، فرمود: «اثنا عشر كعدة نقباءِ بنى اسرائيل; «آنها دوازده نفرند، همچون نقباء و رؤساى بنى اسرائيل كه دوازده نفر بودند».(3)

 

محتواى اين احاديث

اين احاديث كه در بعضى «عزت اسلام» را در گرو «دوازده خليفه» و در بعضى ديگر بقا و حيات دين را تا قيامت در گرو آن دانسته، و همه را از


1. صحيح بخارى، جزء 9، كتاب الامقام، ص 100.

2. صحيح مسلم، كتاب الاماره، باب الناس تيع لقريش.

3. مسند احمد، ج 1، ص 398.

[ 291 ]

قريش، و در بعضى همه را از «بنى هاشم» معرفى كرده، بر هيچ مذهبى از مذاهب اسلامى جز بر مذهب شيعه تطبيق نمى كند، چرا كه توجيه آن طبق اعتقاد اهل تشيّع كاملا روشن است، در حالى كه علماى اهل سنّت براى توجيه آن گرفتار بن بست شديدى شده اند.

آيا منظور خلفاى چهارگانه نخستين به اضافه خلفاى بنى اميه و بنى عبّاس مى باشد؟

در حالى كه مى دانيم نه تعداد خلفاى نخستين دوازده نفر بود، و نه به انضمام بنى اميّه، و نه بنى عباس، و اين عدد دوازده با هيچ حسابى تطبيق نمى كند.

به علاوه در ميان خلفاى بنى اميّه كسانى مثل «يزيد» و در ميان بنى عبّاس كسانى همچون «منصور دوانيقى» و «هارون الرشيد» بودند كه در ظلم و استكبار و جنايت آنها احدى ترديد ندارد و ممكن نيست آنها به عنوان خلفاى پيامبر و مايه عزّت و سربلندى اسلام محسوب شوند، هر قدر معيارها را نيز ساده فرض كنيم باز آنها قطعاً بيرونند.

و از اينها كه بگذريم عدد دوازده را در هيچ مورد جز ائمه دوازدهگانه شيعه نمى يابيم.

بهتر اين است رشته سخن را در اين جا به دست يكى از علماى معروف سنّت دهيم:

«سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى» در كتاب «ينابيع المودة» چنين مى گويد:

«بعضى از محقّقين گفته اند: احاديثى كه دلالت دارد بر اين كه خلفاءِ

[ 292 ]

بعد از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)دوازده نفرند مشهور است، و از طرق زيادى نقل شده، آنچه با گذشت زمان به دست مى آيد اين است كه مراد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از اين حديث، دوازده جانشين از اهل بيت و عترت او هستند، زيرا ممكن نيست اين حديث را بر خلفاى نخستين حمل كرد، چه آنان بيش از چهار نفر نيستند، و نيز بر بنى اميّه تطبيق نمى شود، زيرا آنان از دوازده نفر بيشترند، و همه آنان به جز عمر بن عبدالعزيز ظالم و ستمگر بودند، و ديگر اين كه آنان از «بنى هاشم» نبودند، و پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرموده تمام دوازده نفر از بنى هاشمند، همان گونه كه «عبدالملك بن عمر» از «جابر بن سحره» نقل مى كند; و آهسته سخن گفتن پيغمبر(صلى الله عليه وآله) در اين كه آنها از كدام طائفه هستند شاهد همين سخن است، زيرا جمعى از خلافت بنى هاشم خوشدل نبودند، و همچنين حديث قابل تطبيق بر خلفاى بنى عباس نيست، زيرا عدد آنها بيش از دوازده نفر است، و از اين گذشته آنان به آيه مودت (قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى)(1)عمل نكردند، و حديث كساء را ناديده گرفتند!

بنابراين حديث فقط بر دوازده امامى كه از اهل بيت و عترت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوده اند قابل تطبيق است.

زيرا آنان از نظر علم و دانش از همه دانشمندترند، و از نظر زهد و تقوى از همه زاهدتر، و از نظر حسب و نسب از همه عالى ترند، و آنان كسانى هستند كه علوم و دانش هاى خود را به وراثت از جدّ خود رسول خدا به دست آورده اند.


1. سوره شورى، آيه 23.

[ 293 ]

و آنچه كه اين نظر را تأييد مى كند حديث ثقلين و احاديث فراوان ديگرى است كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيده است».(1)

جالب اين كه در گفتوگويى كه با بعضى از علماى حجاز در سفر مكّه داشتيم، تفسير ديگرى براى اين حديث از آنها شنيدم كه چگونگى بن بستى را كه آنها در اين زمينه با آن روبه رو شده اند روشن مى سازد، آنها مى گفتند. «شايد منظور از دوازده خليفه و امير چهار خليفه نخستين است كه در آغاز اسلام بودند و تعداد ديگرى كه در آينده خواهند بود و هنوز ظاهر نشده اند»!

و به اين ترتيب ارتباط و به هم پيوستگى اين خلفا كه از حديث پيامبر(عليه السلام) به خوبى روشن است، ناديده گرفته شده.

امّا سخن ما اين است چه لزومى دارد كه تفسير روشن حديث را كه با امامان دوازده گانه شيعه هماهنگ است رها كنيم، و خود را به وادى هايى بيفكنيم كه بن بستش اين چنين آشكار است.

* * *

 

تعيين امامان با نام

قابل توجه اين كه: در بعضى از روايات كه از طرق اهل سنّت از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) به ما رسيده، نام دوازده امام صريحاً آمده است، و اسم و مشخّصات آنها تعيين شده!


1. ينابيع الموده، ص 446.

[ 294 ]

«شيخ سليمان قندوزى» عالم معروف اهل سنّت در همان كتاب «ينابيع المودة» چنين نقل مى كند:

«مردى يهودى به نام نعثل، خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيد و در ضمن سؤالاتش، از اوصيا و جانشينان بعد از او سراغ گرفت، پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنها را چنين معرّفى فرمود: «ان وصيى على بن ابيطالب و بعده سبطاى الحسن و الحسين تلوه تسعة ائمة من صلب الحسين

قال يا محمّد فسمهم لى:

قال(صلى الله عليه وآله) اذا مضى الحسين فابنه على، فاذا مضى على فابنه محمّد فاذا مضى محمّد فابنه جعفر،فاذا مضى جعفر فابنه موسى، فاذا مضى موسى فابنه على، فاذا مضى على فابنه محمّد، فاذا مضى محمّد فابنه على، فاذا مضى على فابنه الحسن، فاذا مضى الحسن فابنه الحجة محمّد المهدى(عليهم السلام) فهؤلاءِ اثنا عشر;

وصى من على بن ابيطالب است و بعد از او دو فرزندم حسن و حسينند، و بعد از حسين نه امام از نسل او خواهد بود».

مرد يهودى گفت نامشان را ببر.

پيامبر فرمود: «هنگامى كه حسين از دنيا برود فرزندش على است، و هنگامى كه فرزندش على از جهان چشم بربندد فرزندش محمّد است، و هنگامى كه محمّد دنيا را وداع گويد فرزندش جعفر است، و بعد از جعفر فرزندش موسى، و هنگامى كه موسى از دنيا برود، فرزندش على است، و بعد از على فرزندش محمّد. و هنگامى كه محمّد ديده از جهان بربندد فرزندش على است. و پس از على فرزندش حسن و هنگامى كه حسن از

[ 295 ]

جهان برود فرزندش حجّت محمّد المهدى است، اينها امامان دوازده گانه اند».(1)

و نيز در همان كتاب ينابيع المودة به نقل از «كتاب مناقب» حديث ديگرى است كه امامان دوازده گانه را با اسم و القاب بيان كرده، و در مورد حضرت مهدى اشاره به غيبت و سپس قيام او، و پر كردن صفحه زمين از عدل و داد، آن گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد، مى كند.(2)

البته احاديث از طرف شيعه در اين زمينه بسيار فراوان و فوق حد تواتر است. (دقّت كنيد)

* * *

 

هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد...

جالب اين كه در حديثى كه در كتب اهل سنّت نيز از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)آمده است مى خوانيم «من مات بغير امام مات ميتة جاهلية; كسى كه بدون امامى از جهان برود، مردن او مردن جاهليّت است!»(3)

همين حديث در منابع شيعه به اين صورت آمده است: «من مات ولا يعرف امامه مات ميتة جاهلية; كسى كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد مرگ جاهليّت است».(4)


1. ينابيع الموده، ص 441.

2. ينابيع الموده، ص 442.

3. المعجم المفهرس لالفاظ الاحاديث النبوى، ج 6، ص 302.

4. بحارالانوار، ج 6 (چاپ قديم)، ص 16.

[ 296 ]

اين حديث به خوبى گواهى مى دهد كه در هر عصر و زمانى امام معصومى وجود دارد كه بايد او را شناخت، و عدم شناسائى او آنچنان زيانبار است كه انسان را در سرحد دوران كفر و جاهليّت قرار مى دهد.

آيا منظور از امام و پيشوا در اين حديث همان كسانى است كه در رأس حكومت ها قرار دارند، چنگيزها و هارون ها و زمانداران وابسته؟

بدون شك جواب اين سؤال منفى است، چرا كه زمامداران غالباً افرادى نادرست و ظالم و گاه وابسته به شرق و غرب، و عامل سياست هاى بيگانه بوده و هستند، و مسلماً شناسايى آنها و پذيرش امامتشان انسان را به «دارالبوار» و جهنم مى فرستد.

پس روشن مى شود كه در هر عصر و زمانى امامى معصوم است كه بايد او را پيدا كرد و رهبرى او را پذيرا شد.

البته اثبات امامت يكايك امامان علاوه بر طريق فوق از طريق نصوص و رواياتى كه از هر امام سابق نسبت به امام لاحق رسيده و همچنين از طريق اعجاز آنها نيز محقق است.

[ 297 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- روايات ائمه اِثنا عشر در چه كتاب هايى آمده است؟

2- محتواى اين احاديث چيست؟

3- توجيهات نامناسبى كه براى ان احاديث شده چيست؟

4- آيا در احاديث اهل سنّت نام ائمه دوازده گانه آمده است؟

5- طريق ديگر براى اثبات ائمه اِثنا عشر، كدام است؟

[ 298 ]

[ 299 ]

 

درس دهم: حضرت مهدى دوازدهمين پيشوا و مصلح بزرگ جهانى

 

پايان شب سيه

هنگامى كه به وضع كنونى نظر افكنيم و سير صعودى جنايت ها، كشتارها، جنگ ها و خونريزى ها و كشمكش ها و اختلافات بين المللى و گسترش روزافزون مفاسد اخلاقى را بنگريم، از خود سؤال مى كنيم كه آيا وضع به همين صورت پيش مى رود؟ و دامنه آن جنايت ها و اين مفاسد آنچنان گسترش پيدا مى كند كه جامعه بشريت را در يك جنگ دائمى درگير ساخته و نابود مى كند؟ و يا انحرافات عقيدتى و مفاسد اخلاقى همچون باتلاق متعفّنى او را در خود فرو مى برد؟

و يا روزنه اميدى براى نجات و اصلاح وجود دارد؟

در برابر اين سؤال مهم دو جواب ديده مى شود:

پاسخ اول كه از سوى بدبينى ها و مادّى گرايان مطرح مى شود، اين است كه آينده جهان تاريك است و در هر زمان هر احتمال خطرناكى وجود دارد.

امّا آنها كه به مبانى اديان آسمانى معتقدند، مخصوصاً مسلمانان، به

[ 300 ]

خصوص شيعيان جهان، پاسخ ديگرى به اين سؤال مى دهند و مى گويند:

اين شام سياه قيرگون را صبح اميدى در عقب است.

اين ابرهاى تاريك، و طوفان مرگبار، و سيل ويرانگر، سرانجام برطرف مى شود، و آسمان روشن و آفتاب درخشان و محيط آرام به دنبال آن است.

اين گرداب هاى مخوف هميشه در برابر ما نخواهد بود، و در افقى نه چندان دور نشانه هاى ساحل نجات به چشم مى خورد.

جهان در انتظار مصلحى بزرگ است كه با يك انقلاب صحنه عالم را به نفع حق و عدالت دگرگون مى كند.

البته هر يك از پيروان اديان، اين مصلح بزرگ را به نامى مى نامند كه به گفته شاعر عرب:

عباراتنا شتى و حسنك واحد *** و كل الى ذاك الجمال يشير

«عبارات ما مختلف است امّا زيبايى تو يك چيز بيش نيست و همه گفته هاى ما به همان جمال زيبا اشاره مى كند!»

* * *

 

فطرت و ظهور مصلح بزرگ

الهامات باطنى كه گاه امواجش از داورى هاى خرد نيرومندتر است نه تنها در مسئله خداشناسى، بلكه در تمام اعتقادات مذهبى مى تواند رهنمون ما باشد، و در اين مسئله نيز رهنمون ماست.

[ 301 ]

و نشانه هاى آن:

اولا: عشق عمومى به عدالت جهانى است، زيرا همه مردم دنيا با تمام اختلاف هايى كه دارند، بدون استثنا، به صلح و عدالت عشق مىورزند، ما همه فرياد مى زنيم و در اين راه تلاش مى كنيم و صلح و عدالت جهانى را با تمام وجود خود مى طلبيم.

دليلى بهتر از اين براى فطرى بودن ظهور آن مصلح بزرگ پيدا نمى شود، چرا كه همه جا عمومى بودن خواسته ها دليلى بر فطرى بودن آنهاست. (دقّت كنيد)

هر عشق اصيل و فطرى حاكى از وجود معشوقى در خارج و جاذبه و كشش آن است.

چگونه ممكن است خداوند اين عطش را در درون جان انسان آفريده باشد و چشمه اى كه او را از اين نظر سيراب كند در خارج موجود نباشد؟

اين جاست كه مى گوييم فطرت و نهاد عدالت طلب آدمى به وضوح صدا مى زند كه سرانجام صلح و عدالت همه جهان را فرا خواهد گرفت، و بساط ظلم و ستم و خودكامگى برچيده خواهد شد، و بشريّت به صورت يك كشور و در زير يك پرچم با تفاهم و پاكى زندگى خواهد كرد.

ثانياً: انتظار عمومى همه اديان و مذاهب براى يك مصلح بزرگ جهانى است، تقريباً در همه اديان فصلى جالب در اين زمينه به چشم مى خورد، و مسئله ايمان به ظهور يك نجاتبخش بزرگ، براى مرهم نهادن بر زخم هاى جانكاه بشريّت، تنها در ميان مسلمانان نيست، بلكه اسناد و مدارك موجود نشان مى دهد اين يك اعتقاد عمومى و قديمى

[ 302 ]

است كه در ميان همه اقوام و مذاهب شرق و غرب بوده است، اگر چه اسلام به حكم اين كه مذهبى است كامل تر تأكيد بيشترى روى اين مسئله مى كند.

* * *

 

در كتاب «زند» كه از كتب معروف زرتشتيان است بعد از ذكر مبارزه هميشگى ايزدان و اهريمنان مى گويد: «آن گاه پيروزى بزرگ از طرف ايزدان مى شود، و اهريمنان را منقرض مى سازد...

«عالم كيهان به سعادت اصلى خود رسيده، بنى آدم بر تخت نيك بختى خواهند نشست!»

در كتاب «جاماسب نامه» از «زردشت» چنين نقل مى كند: «مردى بيرون آيد از زمين تازيان... مردى بزرگ سر، و بزرگ تن، و بزرگ ساق، و بر آيين جد خويش و با سپاه بسيار... و زمين را پرداد كند».

در كتاب «وشن جوك» از كتب هندوها چنين آمده: «سرانجام دنيا به كسى برگردد كه خدا را دوست دارد و از بندگان خاص او باشد».

در كتاب «باسك» از كتب هندوها چنين مى خوانيم: «دور دنيا تمام شود به پادشاهِ عادلى در آخر زمان، او پيشواى فرشتگان و پريان و آدميان باشد، راستى حق با او باشد، و آنچه در درياها و زمين ها و كوه ها پنهان است همه را به دست آورد. از آسمان و زمين آنچه باشد خبر مى دهد و بزرگ تر از او كسى به دنيا نيايد!»

در كتابِ «مزامير» داود كه از كتب «عهد قديم» (تورات و ملحقات آن)

[ 303 ]

است مى خوانيم: «شريران منقطع خواهند شد، امّا متوكلان به خداوند وارث زمين خواهند شد». در همان كتاب و همان فصل آمده است: «صديقان وارث زمين شده و هميشه در آن ساكن خواهند شد». نظير همين سخن در كتاب «اشعياى نبى» از كتب تورات نيز آمده است در انجيل «متى» فصلِ 24 چنين مى خوانيم: «چون برق از مشرق بيرون مى آيد و تا به مغرب ظاهر مى گردد، فرزند انسان نيز چنين خواهد بود...».

و در انجيل «لوقا» فصل دوازدهم مى خوانيم: «كمرهاى خود را بسته، و چراغ هاى خود را افروخته نگهداريد، و مانند كسانى باشيد كه انتظار آقاىِ خود را مى كشند، تا هر وقت بيايد و در را بكوبد بى درنگ براى او باز كنند!»

در كتاب «علائم الظهور» چنين آمده است: «در كتب قديم چينيان، و در عقائدِ هنديان، و در بين اهالىِ اسكانديناوى، و حتى در ميانِ مصريان قديم، و بوميانِ مكزيك و نظاير آنها، عقيده به ظهور يك مصلح جهانى را مى توان يافت».

* * *

 

دلائل عقلى

الف - نظام آفرينش به ما اين درس را مى دهد كه جهان بشريّت بايد سرانجام به قانون عدالت تن در دهد و تسليم نظم عادلانه و مصلح پايدار گردد.

توضيح اين كه: جهان هستى تا آن جا كه ما مى دانيم مجموعه اى از

[ 304 ]

نظام هاست، وجود قوانين منظم در سرتاسر اين جهان، دليل بر يكپارچگى و به هم پيوستگى اين نظام است.

مسئله نظم و قانون و برنامه و حساب يكى از جدّى ترين و اساسى ترين مسائل اين جهان محسوب مى شود.

از منظومه هاى بزرگ گرفته، تا يك ذرّه اتم كه چند ميليون آن را مى توان بر نوك سوزنى جاى داد، همه تابع نظام دقيقى هستند.

دستگاه هاى مختلف تن ما، از ساختمان عجيب يك سلول كوچك گرفته، تا طرز كار مغز و سلسله اعصاب و قلب و شش ها، همه داراى آنچنان نظمى هستند كه به گفته بعضى از دانشمندان هر كدام از آنها همانند يك ساعت بسيار دقيق در بدن انسان كار مى كند، و ساختمان منظم دقيق ترين كامپيوترها در برابر آنها ناچيز و كم ارزش است.

آيا در جهانى اين چنين، انسان كه «جزء» اين «كل» است مى تواند به صورت يك وصله ناهمرنگ و نامنظم با جنگ و خونريزى و ظلم زندگى كند؟!

آيا بى عدالتى ها و فسادهاى اخلاقى و اجتماعى كه نوعى بى نظمى است مى تواند براى هميشه بر جامعه بشريّت حاكم باشد؟!

نتيجه اين كه: مشاهده نظام هستى ما را به اين حقيقت متوجّه مى سازد كه سرانجام جامعه انسانيّت نيز در برابر نظم و عدالت سر فرو خواهد آورد، و به مسير اصلى آفرينش باز خواهد گشت!

ب - سير تكاملى جامعه ها، دليل ديگرى بر آينده روشن جهان بشريّت است، چرا كه ما هرگز نمى توانيم اين حقيقت را انكار كنيم كه

[ 305 ]

جامعه بشريّت از روزى كه خود را شناخته است، هيچ گاه در يك مرحله توقف نكرده، و دائماً رو به جلو حركت كرده است.

در جنبه هاى مادّى، از نظر مسكن، لباس، نوع غذا، وسائل نقليه، و وسائل توليدى، يك روز در ابتدائى ترين شرايط زندگى مى كرد، امروز به مرحله اى رسيده كه عقل ها را حيران، و چشم ها را خيره مى كند و مسلماً باز اين سير صعودى ادامه مى يابد.

از نظر علوم و دانش ها و فرهنگ نيز دائماً در سير صعودى بوده، و هر روز كشف تازه و تحقيق جديد و مطلب نوى در اين زمينه به دست آورده است.

اين «قانون تكامل» سرانجام شامل جنبه هاى معنوى و اخلاقى و اجتماعى نيز مى شود، و انسانيّت را به سوى يك قانون عادلانه، و صلح و عدالت پايدار، و فضائل اخلاقى و معنوى، پيش مى برد، و اگر مى بينيم امروز مفاسد اخلاقى رو به افزايش است اين خود نيز زمينه را براى يك انقلاب تكاملى تدريجاً آماده خواهد كرد.

هرگز نمى گوييم بايد فساد را تشويق كرد، ولى مى گوييم فساد وقتى از حدّ گذشت، عكس العمل آن، يك انقلاب اخلاقى خواهد بود. هنگامى كه انسان ها گرفتار بن بست ها و عواقب نامطلوب گناهان خويش شدند و سرهاى آنها به سنگ خورد، و جان هاى آنها به لب رسيد، حداقل آماده پذيرش چنين اصولى كه از ناحيه يك رهبر الهى ارائه مى شود، خواهد شد.

* * *

[ 306 ]

قرآن و ظهور مهدى

در بزرگ كتاب آسمانى، آيات متعدّدى است كه بشارت اين ظهور بزرگ را مى دهد، و ما از ميان اين آيات تنها به يك آيه قناعت مى كنيم:

در سوره نور، آيه 55 مى خوانيم: (وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم); خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند وعده خلافت روى زمين داده، همان گونه كه افرادى را كه قبل از شما بودند و ايمان و عمل صالح داشتند حكومت و خلافت داشتند».

اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه سرانجام، حكومت روى زمين از دست حكام جبار و زمامداران ستمگر بيرون خواهد آمد، و مؤمنان صالح بر سراسر زمين حكومت خواهند نمود.

در دنباله همين آيه علاوه بر وعده فوق، سه وعده ديگر، نيز داده شده است; تمكين دين و نفوذ معنوى حكومت «الله» در دل ها (و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم)

مبدّل شدن هر گونه ناامنى به امنيت (و ليبدلنهم من بعد خوفهم امناً)

و ريشه كن شدن شرك از سراسر زمين (يعبدوننى لا يشركون بى شيئا)

امام على بن الحسين(عليه السلام) در تفسير اين آيه فرمود: «هم و الله شيعتنا يفعل الله ذلك بهم على يدى رجل منا و هو مهدىّ هذه الامة; اين گروه به خدا سوگند همان پيروان مكتب ما هستند، خداوند به وسيله مردى از خاندان ما اين موضوع را تحقّق مى بخشد و او مهدى اين امّت است».(1)


1. تفسير مجمع البيان، ذيل آيه 55، سوره نور.

[ 307 ]

مهدى در منابع حديث

احاديث در زمينه اين كه حكومت جهانى توأم با صلح و عدالت به وسيله فردى از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) به نام «مهدى» تحقّق مى يابد در منابع حديث «شيعه» و «اهل سنّت» به قدرى زياد است كه از حدّ «تواتر» نيز مى گذرد.

و احاديث در زمينه اين كه او دوازدهمين امام و جانشين پيامبر و نهمين فرزند امام حسين(عليه السلام)و فرزند بلافصل امام حسن عسكرى است در منابع شيعه نيز متواتر است.

در قسمت اوّل يعنى متواتر بودن احاديث ظهور مهدى از نظر منابع اهل سنّت همين قدر كافى است كه دانشمندان اهل سنّت صريحاً در كتابهايشان از آن ياد كرده اند، تا آنجا كه در رساله اى كه از طرف «رابطة العالم اسلامى»، از بزرگ ترين مراكز دينى اهل حجاز، اخيراً انتشار يافته چنين مى خوانيم: «او آخرين خلفاى راشدين دوازده گانه است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در احاديث صحاح از آن خبر داد، و احاديث مهدى از بسيارى از صحابه از پيامبر گرامى اسلام نقل شده است».

سپس بعد از ذكر نام «بيست نفر از صحابه» كه احاديثِ مهدى(عليه السلام)را از پيامبر(صلى الله عليه وآله)نقل كرده اند، چنين ادامه مى دهد: «غير از آنها نيز گروه بسيار ديگرى احاديث را نقل كرده اند... بعضى از دانشمندان اهل سنّت كتب خاصّى پيرامون اخبار مهدى نوشته اند از جمله ابونعيم اصفهانى، ابن حجر هيثمى و شوكانى و ادريس مغربى و ابوالعبّاس ابن عبدالمؤمن هستند». سپس مى افزايد: «گروهى از بزرگان گذشته و امروز از علماى

[ 308 ]

اهل سنّت تصريح به متواتر بودن اخبار مهدى كرده اند».

سپس بعد از ذكر نام گروهى از آنان گفتار خود را با اين عبارت پايان مى دهد: «جمعى از حفاظ و محدثين صريحاً گفته اند كه احاديث مهدى هم از نوع حديث صحيح است و هم از نوع حديث حسن و مجموع آن قطعاً متواتر است، و اعتقاد به قيام مهدى واجب مى باشد و اين از عقايد مسلّم اهل سنّت و جماعت است و هيچ كس جز افراد جاهل و بدعت گذار آن را انكار نمى كند!»

 

امّا در مورد احاديث شيعه

همين اندازه كافى است كه بدانيم صدها حديث در اين زمينه از راويان مختلف از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه هدى(عليهم السلام) نقل شده، به طورى كه از حدّ تواتر گذشته، و نزد شيعه از ضروريات مذهب گرديده است، كه احدى نمى تواند در ميان اهل مذهب وارد شود و از اعتقاد آنها بر ظهور مهدى و بسيارى از ويژگى هاى او، و علائم ظهور و چگونگى حكومت و برنامه هاى مختلف او، با خبر نگردد.

علماى بزرگ شيعه از قرون نخستين تا به امروز كتاب هاى متعدّدى در اين زمينه نگاشته و احاديث را در آن جمع آورى كرده اند.

ما به عنوان نمونه، دو سه حديث را در اين جا يادآور مى شويم و علاقمندان به مطالعه بيشتر در اين زمينه را به كتاب هاى «مهدى انقلابى بزرگ»، «نويد امن و امان» و ترجمه كتاب «المهدى» تأليف عالم بزرگوار سيّد صدرالدين صدر ارجاع مى دهيم.

[ 309 ]

پيغمبر گرامى اسلام فرمود: «لو لم يبق من الدهر الا يوم لطول الله ذلك اليوم حتّى يبعث رجلا من اهل بيتى يملأها قسطاً و عدلا كما ملئت ظلماً و جوراً; اگر از احوالات عمر جهان جز يك روز باقى نماند، خداوند آن را طولانى مى كند تامردى از خاندان مرا مبعوث كند كه زمين را پر از عدل و داد كند آنچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد».(1)

در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «اذا قام القائم حكم بالعدل و ارتفع الجور فى ايامه و امنت به السبل و اخرجت الارض بركاتها، و رد كل حق الى اهله،... و حكم بين الناس بحكم داود و حكم محمّد(صلى الله عليه وآله)فحينئذ تظهر الارض كنوزها، و تبدى بركاتها، و لايجد الرجل منكم يومئذ موضعاً لصدقته و لبره، لشمول الغنى جميع المؤمنين...;

هنگامى كه قائم قيام كند، حكومت را بر اساس عدالت قرار مى دهد، ظلم و جور در دوران او برچيده مى شود، جادّه ها در پرتو وجودش امن و امان مى گردد، زمين بركاتش را خارج مى سازد، و هر حقّى به صاحبش مى رسد، در ميان مردم همانند داود و محمد(صلى الله عليه وآله)داورى كند، در اين هنگام زمين گنج هاى خود را آشكار مى سازد، و بركات خود را ظاهر مى كند، و كسى مستحقّى را براى انفاق و صدقه و كمك مالى نمى يابد، زيرا همه مؤمنان بى نياز و غنى خواهند شد...»(2)

مى دانيم در عصر غيبت مهدى (ارواحنا فداه) تداوم خط امامت و ولايت به وسيله نواب عام آن حضرت يعنى علما و فقها صورت مى گيرد.


1. اين حديث در غالب كتب شيعه و اهل سنّت نقل شده است.

2. بحارالانوار، ج 13 (چاپ قديم).

[ 310 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- بينش خداپرستان و مادى گرايان درباره آينده جهان چه تفاوتى دارد؟

2- آيا از طريق فطرت مى توان به ظهور مهدى(عليه السلام) پى برد؟

3- آيا دليل عقلى بر اين ظهور داريم؟ كدام دليل؟

4- قرآن در اين زمينه چه مى گويد؟

5- بررسى سنّت در اين زمينه چگونه است؟

[ 311 ]

ده درس معادشناسى   &

 

 

 

 

 

 

ده درس معادشناسى

[ 312 ]

[ 313 ]

 

درس اوّل: يك سؤال مهم

مرگ پايان است يا آغاز؟

 

بيشتر مردم از مرگ مى ترسند، چرا؟

مرگ هميشه به صورت يك هيولاى وحشتناك در برابر چشم انسان ها مجسّم بوده است، فكر و انديشه آن، شربت شيرين زندگى را در كام بسيارى ناگوار ساخته.

نه تنها از نام مرگ مى ترسند كه از اسم گورستان نيز متنفرند، و با زرق و برق قبرها و مقبره ها سعى دارند ماهيّت اصلى آن را به دست فراموشى بسپارند.

در ادبيات مختلف جهان آثار اين وحشت كاملا نمايان است و هميشه با تعبيراتى همچون «هيولاى مرگ» «چنگال موت»، «سيلى اجل» و مانند آن از آن ياد مى كنند!

هنگامى كه مى خواهند نام مرده اى را ببرند براى اين كه مخاطب وحشت نكند با جمله اى از قبيل «دور از حالا» «زبانم لال»! «هفت كوه در

[ 314 ]

ميان»! «هر چه خاك اوست عمر تو باشد»! سعى مى كنند ديوارى ميان شنونده و خاطره مرگ بكشند.

ولى بايد تحليل كرد ببينيم سرچشمه اين وحشت هميشگى انسان ها از مرگ چه بوده؟

چرا گروهى بر خلاف اين برداشت عمومى نه تنها از مرگ نمى ترسيدند بلكه بر چهره آن لبخند مى زدند و به استقبال مرگ افتخارآميز مى رفتند؟

در تاريخ مى خوانيم در حالى كه جمعى به دنبال آب حيات و اكسير جوانى مى گشتند، گروهى عاشقانه به جبهه هاى جهاد مى شتافتند و بر چهره مرگ لبخند مى زدند و گاه از طول زندگى شكوه مى كردند و در آرزوى روزى بودند كه به ديدار محبوب و لقاءِالله بپيوندند، و امروز هم در جبهه هاى مبارزه حق و باطل نيز همين امر را به وضوح مى بينيم كه چگونه جان بر كف به استقبال شهادت مى شتابند.

* * *

 

دليل اصلى اين ترس

با دقّت و بررسى به اين جا مى رسيم كه عامل اصلى اين وحشت هميشگى دو چيز بيش نيست:

 

1- تفسير مرگ به معنى فنا

انسان هميشه از نيستى ها مى گريزد، از بيمارى مى گريزد كه نيستى

[ 315 ]

سلامت است، از تاريكى وحشت دارد كه نيستى نور است.

از فقر مى هراسد كه نابودى غنا است.

حتّى گاهى از خانه خالى نيز وحشت مى كند و در يك بيابان خالى گرفتار ترس مى شود، چرا كه كسى آن جا نيست!

و عجب اين كه از خود مرده نيز وحشت دارد، و مثلا حاضر نيست در اطاقى كه مرده اى در آنجا باشد شب را به سر برد در حالى كه وقتى زنده بود از آن شخص ترسى نداشت!

اكنون ببينيم چرا انسان از عدم و نيستى مى ترسد و وحشت مى كند دليلش روشن است، هستى با هستى گره خورده است، و وجود با وجود آشناست، هرگز وجود با عدم آشنايى ندارد، پس بيگانگى ما از نيستى كاملا طبيعى است.

حال اگر مرگ را پايان همه چيز بدانيم و گمان كنيم با مردن همه چيز پايان مى گيرد حق داريم كه از آن بترسيم، و حتّى از اسم و خيال آن وحشت كنيم، چرا كه مرگ همه چيز را از ما مى گيرد.

امّا اگر مرگ را سرآغاز يك زندگى نوين، و حيات جاودان و دريچه اى به سوى يك جهان بزرگ بدانيم طبيعى است كه نه تنها از آن وحشتى نداشته باشيم، بلكه به كسانى كه پاك و سربلند به سوى آن گام برمى دارند تبريك گوييم.

 

2- پرونده هاى سياه

گروهى را مى شناسيم كه مرگ را به معنى فنا و نيستى تفسير

[ 316 ]

نمى كنند و هرگز منكر زندگى بعد از مرگ نيستند، امّا با اين حال از مرگ وحشت دارند.

چرا كه پرونده اعمال آنها آن قدر سياه و تاريك است كه از مجازات هاى دردناك بعد از مرگ وحشت دارند.

آنها حق دارند از مرگ بترسند، آنها به مجرمان خطرناكى مى مانند كه از آزاد شدن از زندان مى ترسند زيرا مى دانند هرگاه آنها را از زندان بيرون ببرند، به جوخه اعدام مى سپارند.

آنها محكم ميله هاى زندان را مى چسبند، نه اين كه از آزادى متنفر هستند، آنها از اين آزادى مى ترسند كه نتيجه اش مجازات اعدام است، همين گونه بدكارانى كه آزاد شدن روحشان را از قفس تنگ، مقدمه اى براى شكنجه هاى طاقت فرسا به خاطر اعمال زشت و ننگين و ظلم و ستم و تبهكارى مى دانند، از مرگ وحشت دارند.

امّا آنها كه نه مرگ را «فنا» مى بينند نه «پرونده تاريك و سياه» دارند، چرا از مرگ بترسند؟

بدون شك آنها زندگى را نيز با تمام وجودشان مى خواهند، امّا براى اين كه از آن بهره بيشتر براى زندگى نوينشان در جهان پس از مرگ بگيرند، از مرگى كه در راه هدف و افتخار و رضاى پروردگار باشد استقبال مى كنند.

 

دو ديدگاه مختلف

گفتيم مردم دو دسته اند گروهى كه اكثريت را تشكيل مى دهند از

[ 317 ]

مرگ بيزار و متنفرند.

امّا گروهى ديگر از مرگى كه در راه هدفى بزرگ همچون شهادت در راه خدا بوده باشد استقبال مى كنند، و يا حداقل هنگامى كه احساس كنند پايان عمر طبيعى شان نزديك شده است به هيچ وجه غم و اندوهى در دل آنها راه نمى يابد.

دليل اين است كه آنها دو ديدگاه مختلف دارند.

گروه اوّل: يا اصلا به جهان پس از مرگ ايمان ندارند و يا اگر ايمان دارند هنوز به خوبى باورشان نشده است، لذا لحظه مرگ را لحظه وداع با همه چيز مى دانند، البته وداع گفتن با همه چيز بسيار وحشتناك است، بيرون رفتن از روشنايى و نور و گام نهادن در تاريكى مطلق بسيار دردآلود است.

امّا گروه دوم: مرگ را يك تولّد جديد مى دانند، بيرون شتافتن از محيط محدود و تاريك دنيا، و گام نهادن به عالمى وسيع و پهناور و روشن.

آزاد شدن از يك قفس تنگ و كوچك، و پر گشودن در آسمان بيكران، بيرون رفتن از محيطى كه مركز نزاع ها، كشمكش ها، تنگ نظرى ها، بى عدالتى ها، كينه توزى ها و جنگ هاست، و گام نهادن به محيطى كه از همه اين آلودگى ها پاك است. طبيعى است كه آنها از

[ 318 ]

چنين مرگى وحشت نداشته باشند و «علىوار» بگويند: «لابن ابى طالب انس بالموت من الطفل بثدى امه; به خدا سوگند فرزند ابوطالب علاقه اش به مرگ بيشتر است از كودك شيرخوار به پستان مادر(1)».

يا همچون آن شاعر پارسى زبان اين نوا را سر دهند:

مرگ اگر مرد است گو نزد من آى *** تا در آغوش بگيرم تنگ تنگ!

من ز او جانى ستانم جاودان *** او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ!

بى جهت نيست كه در تاريخ اسلام به افرادى برخورد مى كنيم كه همچون حسين(عليه السلام)و ياران فداكارش هر قدر لحظه شهادت آنها نزديك تر مى شد چهره آنها شاداب تر و برافروخته تر مى گشت، و از شوق ديدار يار در پوست نمى گنجيدند.

و باز به همين دليل است كه در تاريخ پرافتخار زندگى على(عليه السلام)مى خوانيم هنگامى كه ضربه شمشير آن جانى روزگار بر مغزش فرو نشست فرياد: «فزت و رب الكعبه» برآورد يعنى «به خداى كعبه پيروز و راحت شدم»!

بديهى است مفهوم اين سخن اين نيست كه انسان خود را به مخاطره بيفكند، و موهبت بزرگ زندگى را ناديده بگيرد، و از آن براى رسيدن به هدف هاى بزرگ استفاده نكند.

بلكه منظور اين است كه از زندگى بهره صحيح بگيرد، ولى هرگز از پايان آن وحشتى به خود راه ندهد مخصوصاً آن جا كه در راه هدفى بزرگ و عالى است.


1. نهج البلاغه ، خطبه 5.

[ 319 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- چرا مردم از مرگ مى ترسند، و دلايل آن چيست؟

2- چرا گروهى بر چهره مرگ لبخند مى زنند و عاشق شهادت در راه خدا هستند؟

3- لحظه مرگ را به چه چيز مى توان تشبيه كرد؟ پاكان با ايمان چه احساسى دارند و ناپاكان بى ايمان چه احساسى؟

4- آيا در عمرتان با چشم خود كسانى را ديده ايد كه از مرگ نترسند؟ چه خاطره اى از آنها داريد؟

5- منطق على(عليه السلام) درباره مرگ چه بود؟

[ 320 ]

[ 321 ]

 

درس دوّم: معاد به زندگى مهفوم مى دهد

 

اگر زندگى اين جهان را بدون جهان ديگر در نظر بگيريم بى معنى و پوچ خواهد بود.

درست به اين مى ماند كه زندگى دوران جنين را بدون زندگى اين دنيا فرض كنيم.

كودكى كه در شكم مادر قرار دارد، و در اين زندان محدود و تاريك ماه ها زندانى مى شود اگر عقل و خردى داشته باشد و درباره زندگى جنينى فكر كند به راستى تعجّب خواهد كرد.

چرا من در اين زندان تاريك محبوسم؟

چرا بايد در ميان آب و خون دست و پا زنم؟

آخر عمر من چه نتيجه اى خواهد داشت؟

از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟

امّا اگر به او آگاهى دهند كه اين يك دوران مقدّماتى است اعضاى تو در اينجا شكل مى گيرد، نيرومند مى شود، و آماده تلاش و حركت در يك دنياى بزرگ.

[ 322 ]

بعد از گذشتن نه ماه، فرمان آزادى تو از اين زندان صادر مى شود، در دنيايى گام مى گذارى كه آفتاب درخشان و ماه تابان، درختان سرسبز و نهرهاى آب روان و انواع مواهب در آن است، آن گاه نفس راحتى مى كشد مى گويد، حالا فهميدم فلسفه وجود من در اين جا چيست!

اين يك مرحله مقدّماتى است، اين يك سكوى پرش است، اين كلاسى است براى رسيدن به يك دانشگاه بزرگ.

امّا اگر رابطه زندگى جنينى با زندگى اين دنيا بريده شود همه چيز تاريك و بى معنى خواهد شد، زندانى وحشتناك و بى هدف، زندانى آزاردهنده و بى نتيجه.

* * *

 

در مورد رابطه زندگى اين دنيا و جهان پس از مرگ نيز مطلب همين است.

چه لزومى دارد ما هفتاد سال يا كمتر و بيشتر در اين دنيا در ميان مشكلات دست و پا زنيم؟

مدّتى خام و بى تجربه ايم و تا پخته شود خامى ما، عمر تمام است!

مدّت ها بايد تحصيل علم و دانش كنيم، هنگامى كه از نظر معلومات پخته مى شويم برف پيرى بر سر ما نشسته!

تازه براى چه زندگى مى كنيم، خوردن غذا، پوشيدن لباس، و خوابيدن؟ اين زندگى تكرارى را ده ها سال ادامه دادن؟

آيا به راستى اين آسمان گسترده، اين زمين پهناور و اين همه

[ 323 ]

مقدّمات، اين همه تحصيل علم و اندوختن تجربه، اين همه استادان و مربيان، همه براى همان خوردن و نوشيدن و لباس پوشيدن و اين زندگى منحط تكرارى است.

اين جاست كه پوچى زندگى براى آنها كه معاد را قبول ندارند قطعى مى شود، چرا كه نمى توانند اين امور كوچك را هدف زندگى بشمارند، و به عالم پس از مرگ هم كه ايمان ندارند.

لذا ديده مى شود كه گروهى از آنها دست به خودكشى و نجات از چنين زندگى پوچ و بى معنى مى زنند.

امّا اگر باور كنيم كه دنيا «مزرعه»اى براى آخرت است، دنيا كشتزارى است كه بايد در آن بذرافشانى كنيم و محصول آن را در يك زندگى جاويدان و ابدى برگيريم.

دنيا «دانشكده اى» است كه بايد در آن آگاهى كسب كنيم، خود را براى زندگى در يك سراى جاويد آماده سازيم، دنيا «گذرگاه و پلى» است كه بايد از آن عبور كنيم.

در اين صورت زندگى دنيا پوچ و نامفهوم نخواهد بود، بلكه مقدّمه اى مى شود براى يك زندگى جاودانى و ابدى كه هر چه در راه آن تلاش كنيم كم است.

آرى ايمان به معاد به زندگى انسان مفهوم مى دهد و او را از «اضطراب» و «نگرانى» و «پوچى» رها مى سازد.

 

 

[ 324 ]

ايمان به معاد عامل مهم تربيت

علاوه بر اين اعتقاد به وجود دادگاه بزرگ آخرت، فوق العاده در زندگى امروز ما مؤثّر است.

فرض كنيد در كشورى اعلام شود كه در فلان روز از سال هيچ جرمى كيفر نخواهد داشت و پرونده اى براى آن تنظيم نمى شود و مردم مى توانند با اطمينان خاطر از عدم مجازات، آن روز را به آخر برسانند، مأمورين انتظامى و نظامى تعطيل مى كنند، دادسراها و دادگسترى ها تخته مى شود و حتّى فردا كه زندگى عادى را از سر مى گيرند جرائم آن روز قابل طرح در دادگاه ها نيست.

فكر كنيد آن روز اجتماع چه شكلى به خود خواهد گرفت.

ايمان به رستاخيز، ايمان به دادگاه بزرگى است كه با دادگاه اين جهان اصلا قابل مقايسه نيست.

مشخّصات اين دادگاه به شرح زير است:

1- دادگاهى است كه نه توصيه در آن مؤثّر است و نه «روابط» بر «ضوابط» آن حاكم و نه مى توان فكر قضات آن را با ارائه مدارك دروغين تغيير داد.

2- دادگاهى است كه نياز به تشريفات دادگاه هاى اين جهان ندارد، و به همين دليل طول و تفصيلى در آن نيست، برق آسا رسيدگى مى كند و دقيقاً حكم صادر مى كند.

3- دادگاهى است كه مدارك اتّهام افراد، خود اعمال آنهاست، يعنى اعمال در آن جا حضور مى يابند، و ارتباط و پيوندشان را با فاعل خود

[ 325 ]

مشخص مى كنند به گونه اى كه جاى انكار باقى نمى ماند.

4- شهود آن دادگاه، دست و پا و گوش و چشم و زبان و پوست تن انسان و حتّى زمين و در و ديوار خانه اى كه در آن گناه يا ثواب كرده است مى باشد، شهودى كه همچون آثار طبيعى اعمال انسان قابل انكار نيست.

5- اين دادگاه دادگاهى است كه حاكمش خداست، خدايى كه از همه چيز آگاه و از همه كس بى نياز و از همه عادل تر است.

6- از اين گذشته مجازات و كيفر در آن جا قراردادى نيست، و بيشتر، خود اعمال ما است كه شكل مى گيرد و در كنار ما قرار دارد و ما را آزار مى دهد و يا در آسايش و نعمت فرو مى برد.

ايمان به چنين دادگاهى انسان را به جايى مى رساند كه «علىوار» مى گويد:

«به خدا سوگند اگر شب ها را تا به صبح به جاى بستر نرم، بر نوك خارهاى جانگداز به سر برم، و روزها دست و پايم در زنجير باشد و در كوچه و بازار بكشانند از آن خوش تر دارم كه در دادگاه بزرگ پروردگارم حاضر شوم، در حالى كه ستمى بر بنده اى از بندگان خدا كرده باشم، و يا حق كسى را غصب نموده باشم».(1)

ايمان به اين دادگاه است كه انسان را وادار مى كند آهن تفتيده و سوزان را نزديك دست برادرش كه خواهان تبعيض در بيت المال است


1. نهج البلاغه، خطبه 224.

[ 326 ]

ببرد، و هنگامى كه فرياد برادر بلند مى شود، به او اندرز مى دهد و مى گويد: «تو از شعله آتش كوچكى كه همچون بازيچه اى در دست انسانى است فرياد مى كشى، امّا برادرت را به سوى آتش هولناكى كه شعله قهر و غضب پروردگار آن را برافروخته مى كشانى؟»(1)

آيا چنين انسانى را با چنين ايمانى مى توان فريب داد؟

آيا با رشوه مى توان وجدان او را خريد؟

آيا مى توان با تشويق و تهديد او را از مسير حق به سوى ظلم منحرف ساخت؟!

قرآن مجيد مى گويد: هنگامى كه گنهكاران نامه اعمال خود را مى بينند فريادشان بلند مى شود و مى گويند: (ما لهذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة اِلاّ اَحْصاها); «اين چه نامه اى است كه هيچ گناه كوچك و بزرگى نيست مگر اين كه در آن ثبت است».(2)

و به اين ترتيب موج نيرومندى از احساس مسئوليّت در برابر هر كار در اعماق روح انسان ايجاد مى شود، كه او را در برابر انحرافات و گمراهى ها، ظلم ها و تجاوزها كنترل مى كند.

* * *


1. نهج البلاغه، خطبه 224.

2. سوره كهف، آيه 49.

[ 327 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- اگر بعد از اين زندگى محدود و موقّت دنيا جهان ديگرى نبود چه مى شد؟

2- چرا گروهى از منكران مبدأ و معاد دست به انتحار مى زنند؟

3- تفاوت دادگاه رستاخيز با دادگاه هاى اين جهان چيست؟

4- ايمان به معاد چه اثرى روى عمل انسان مى گذارد؟

5- امير مؤمنان على(عليه السلام) با برادرش عقيل چه گفت؟ او چه مى خواست و على(عليه السلام) چه پاسخى به او داد؟

[ 328 ]

[ 329 ]

 

درس سوّم: نمونه دادگاه قيامت درون جان شماست!

 

از آن جا كه مسئله زندگى پس از مرگ و دادگاه عظيم رستاخيز براى انسانى كه در محدوده اين جهان زندانى است مطلب تازه اى به نظر مى رسد. خداوند نمونه كوچكى از آن دادگاه را در همين دنيا به ما ارائه داده است كه نامش دادگاه وجدان است. ولى فراموش نكنيم كه گفتيم نمونه كوچكى از آن است.

بگذاريد اين مطلب را روشن تر بيان كنيم:

انسان در برابر اعمالى كه انجام مى دهد در چند دادگاه محاكمه مى شود.

نخستين دادگاه همان دادگاه هاى معمولى بشرى است، با تمام ضعف ها و نارسائى ها و كمبودهايش.

گرچه وجود همين دادگاه هاى معمولى اثر قابل ملاحظه اى در تخفيف جرائم دارد، ولى اساس و پايه اين دادگاه ها چنان است كه هرگز نمى توان از آنها انتظار اجراى عدالت كامل داشت.

زيرا اگر قوانين نادرست و قاضيان ناصالح به آن راه يابند كه تكليفش روشن است، رشوه خوارى ها، پارتى بازى ها، روابط خصوصى، بازى هاى

[ 330 ]

سياسى و هزار درد ديگر، چنان آن را از اثر مى اندازند كه بايد گفت عدمش به ز وجود، چرا كه وجودش عامل اجراى مقاصد شوم خودكامگان است!

و اگر قوانينش عادلانه و قاضيانش آگاه و با تقوى باشند باز هم بسيارند مجرمانى كه مى توانند آنچنان ماهرانه عمل كنند كه آثار جرمى از خود باقى نگذارند.

يا آنچنان پرونده سازى و صحنه سازى در دادگاه راه بيندازند كه دست و بال قاضى را ببندند و قوانين را بى اثر سازند.

دومين دادگاه كه از اين حساب شده تر و دقيق تر است دادگاه «مكافات عمل» است.

اعمال ما آثارى دارد كه در كوتاه مدّت يا دراز مدّت دامان ما را خواهد گرفت.

اگر اين يك حكم عمومى نباشد لااقل درباره بسيارى صادق است.

حكومت هايى را ديديم كه بناى جور و ظلم و ستم گذاردند و هر چه از دستشان ساخته بود كردند، امّا سرانجام در همان دامى كه خود بافته بودند افتادند. و عكس العمل هاى اعمالشان دامانشان را گرفت و چنان سقوط كردند و نابود شدند كه اثرى از آنها جز لعن و نفرين باقى نماند. از آنجا كه مكافات عمل همان روابط علّت و معلول و پيوندهاى عينى خارجى است كمتر كسى مى تواند با صحنه سازى ها از چنگال آن رهايى يابد.

تنها نارسائى اين دادگاه اين است كه عمومى و كلّى و همگانى نيست، و به همين دليل ما را از دادگاه بزرگ رستاخيز بى نياز نمى كند.

* * *

[ 331 ]

سوّمين دادگاه كه از اين هم دقيق تر و حساب شده تر است دادگاه «وجدان» است.

در حقيقت همان گونه كه منظومه شمسى با آن نظام شگرفش به صورت بسيار كوچكى در دل يك اتم خلاصه شده، مى توان گفت كه دادگاه قيامت نيز ماكت كوچكش در درون جان ماست.

زيرا در درون وجود انسان نيروى مرموزى است كه فلاسفه آن را «عقل عملى» مى نامند و قرآن مجيد «نفس لوامه اش» مى خواند و امروز از آن به «وجدان» تعبير مى كنند.

همين كه كار خوب يا بدى از انسان سر بزند به سرعت اين دادگاه تشكيل مى شود و بدون سر و صدا، امّا كاملا جدّى و اصولى، محاكمه را شروع مى كند، و نتيجه حكمش را به صورت مجازات ها يا تشويق هاى روانى به اجرا درمى آورد.

گاه آنچنان مجرمان را از درون شلاق مى زند و تحت شكنجه روحى قرار مى دهد كه مرگ را با آغوش باز استقبال مى كنند، و آن را بر زندگى ترجيح مى دهند، و در وصيّت نامه خود مى نويسند اگر ما دست به خودكشى زديم براى نجات از ناراحتى وجدان بود!

گاه در مقابل يك كار خوب انسان را آنچنان تشويق مى كند كه او را به
وجد و سرور وامى دارد، آرامشى عميق در درون جان احساس مى كند، آرامشى بسيار دل انگيز و توصيف ناكردنى كه لذت و شكوه آن در هيچ بيانى نمى گنجد.

اين دادگاه عجايب و ويژگى ها دارد:

1- در اين دادگاه قاضى، شاهد و مجرى حكم و تماشاچى همه يكى

[ 332 ]

است، همان نيروى وجدان است كه شهادت مى دهد قضاوت مى كند و سپس آستين بالا مى زند و حكم خود را اجرا مى كند!

2- بر خلاف دادگاه هاى پر سر و صداى عادى كه گاه يك محاكمه چندين سال به طول مى انجامد، محاكمه اين دادگاه برق آساست، و معمولا نياز به وقت و زمان ندارد، البته گاه براى ثابت شدن مدارك جرم و كنار رفتن پرده هاى غفلت از مقابل چشم دل نيازمند به زمانى هست، ولى بعد از ارائه مدارك، صدور حكم فورى و قطعى است.

3- حكم اين دادگاه يك مرحله اى است و از دادگاه استيناف و تجديد نظر و ديوان عالى و مانند آن در اين جا خبرى نيست.

4- اين محكمه فقط كيفر نمى دهد، بلكه به وظيفه شناسان نيز پاداش مى دهد، بنابراين دادگاهى است كه هم نيكان و هم بدان در آن جا محاكمه مى شوند و به تناسب اعمالشان پاداش و كيفر مى بينند.

5- كيفرهاى اين دادگاه هيچ شباهتى با كيفرهاى معمولى ندارد، در ظاهر، نه زندانى، و نه شلاّق، و نه چوبه دارى، و يا جوخه آتشى، امّا گاه چنان از درون مى سوزاند و به زندان مى افكند كه دنيا با تمام وسعتش براى انسان تنگ مى شود، تنگ تر از سلّول انفرادى يك زندان مخوف و وحشتناك.

 

خلاصه، اين دادگاه از نوع دادگاه هاى اين جهان نيست كه از نوع دادگاه رستاخيز است.

عظمت اين دادگاه به اندازه اى است كه قرآن به نام آن سوگند ياد كرده و در كنار دادگاه رستاخيزش نهاده، مى گويد:

[ 333 ]

(لا اقسم بيوم القيامة و لا اقسم بالنفس اللوامة ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه بلى قادرين على ان نسوى بنانه);(1)

«سوگند به روز رستاخيز و سوگند به وجدان بيدار و سرزنش كننده، آيا انسان چنين مى پندارد كه استخوان هاى پراكنده او را جمع آورى نمى كنيم، (چنين نيست)، قادريم كه حتى انگشان او (حتّى خطوط سرانگشتانش را كه معرِّف شخص است) همچون روز نخست بسازيم».

* * *

 

البته با تمام اين اوصاف اين دادگاه نيز به حكم دنيايى بودنش نارسايى هايى دارد كه ما را بى نياز از دادگاه قيامت نمى كند زيرا:

1- قلمرو وجدان همه چيز را در بر نمى گيرد و متناسب قلمرو فكر و تشخيص انسان است.

2- گاه انسان فريبكار ماهر حتّى مى تواند وجدان خود را فريب دهد و به اصطلاح بر سر وجدان خود كلاه بگذارد.

3- گاه نداى وجدان در بعضى از گنهكاران آن قدر ضعيف مى شود كه به گوش آنها نمى رسد.

و از اين جا ضرورت دادگاه چهارم دادگاه بزرگ عالم رستاخيز روشن مى شود.


1. سوره قيامت، آيات 1 تا 4.

[ 334 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- انسان در چند دادگاه - در واقع - محاكمه مى شود؟

2- مشخّصات دادگاه اوّل و نام آن چيست؟

3- ويژگى هاى دادگاه دوم كدام است؟

4- دادگاه سوم چه خصوصياتى دارد؟

5- امتيازات و ضعف هاى دادگاه وجدان را بر شمريد.

[ 335 ]

 

درس چهارم: معاد در تجليگاه فطرت

 

معمولا مى گويند خداشناسى در فطرت و سرشت آدمى است، و اگر به كاوش ضمير آگاه و ناآگاه انسان بپردازيم به ايمان و علاقه او به يك مبدأ ماوراءِ طبيعى كه از روى علم و برنامه و هدف اين جهان را آفريده است، دست مى يابيم.

ولى اين منحصر به مسئله «توحيد و خداشناسى» نيست، تمام اصول و فروع اساسى دين بايد در درون فطرت باشد، در غير اين صورت هماهنگى لازم ميان دستگاه «تشريع» و «تكوين» حاصل نخواهد شد. (دقّت كنيد)

ما اگر سرى به قلبمان بزنيم و اعماق روح و جانمان را كاوش كنيم، اين زمزمه را به گوش جان مى شنويم كه زندگى با مرگ پايان نمى گيرد، بلكه مرگ دريچه اى است به عالم بقاء!

براى پى بردن به اين حقيقت بايد به نكات زير توجّه كرد:

 

 

[ 336 ]

1- عشق به بقاء

اگر راستى انسان براى فنا و نيستى آفريده شده، بايد عاشق فنا باشد، و از مرگ در پايان عمر لذّت ببرد، مى بينيم قيافه مرگ (به معنى نيستى) براى انسان در هيچ زمانى نه تنها خوش آيند نيست، بلكه با تمام وجودش از آن مى گريزد.

دويدن دنبال عمر طولانى، پيدا كردن اكسير جوانى، جستوجوى آب حيات، هر كدام نشانه اى از اين واقعيّت است.

اين عشق و علاقه به بقا نشان مى دهد كه ما براى بقا آفريده شده ايم، و اگر ما براى فنا آفريده شده بوديم اين عشق و علاقه معنى نداشت.

تمام عشق هاى بنيادى كه در درون ماست وجود ما را تكميل مى كند، عشق به بقا نيز تكميل كننده وجود ماست.

فراموش نكنيد ما بحث «معاد» را بعد از قبول وجود خداوند حكيم و دانا دنبال مى كنيم، ما معتقديم هر چه او در وجود ما آفريده است روى حساب است، و روى اين جهت عشق و علاقه انسان به بقا نيز بايد حسابى داشته باشد و آن چيز جز وجود جهانى بعد از اين جهان نمى تواند باشد.)

 

2- رستاخيز در ميان اقوام گذشته

تاريخ بشر همان گونه كه گواهى مى دهد مذهب به طور كلّى در ميان اقوام گذشته از قديم ترين ايّام وجود داشته، گواه بر اعتقاد راسخ انسان از قديمى ترين ايّام به «زندگى بعد از مرگ» نيز مى باشد.

[ 337 ]

آثارى كه از انسان هاى قديم حتّى انسان هاى قبل از تاريخ باقى مانده مخصوصاً طرز ساختن قبور اموات، و چگونگى دفن مردگان، همگى گواه بر اين حقيقت است كه آنها به زندگى بعد از مرگ ايمان داشته اند.

اين عقيده ريشه دار را كه هميشه در ميان بشر بوده نمى توان ساده پنداشت، و يا صرفاً يك عادت يا نتيجه يك تلقين دانست.

هميشه هنگامى كه اعتقادى را به صورت ريشه دار و در طول تاريخ در جوامع انسانى مى يابيم بايد آن را نشانه فطرى بودنش بدانيم، زيرا تنها فطرت و سرشت است كه مى تواند در برابر گذشت زمان و تحولات اجتماعى و فكرى مقاومت كند، و همچنان پابرجا بماند، و گرنه عادات و رسوم و تلقين ها با گذشت زمان به دست فراموشى سپرده مى شوند.

پوشيدن فلان نوع لباس يك عادت است يا جزءِ رسوم و آداب، لذا با تغيير محيط يا گذشت زمان دگرگون مى شود.

امّا عشق مادر به فرزند يك غريزه است يك سرشت و نهاد است، لذا نه دگرگونى محيط ها از شعله آن مى كاهد، نه گذشت زمان گرد و غبار نسيان بر آن مى پاشد، و هر گونه كشش درونى به اين صورت درآيد دليل بر آن است كه در فطرت و نهاد انسان قرار دارد.

هنگامى كه دانشمندان مى گويند: «تحقيقات دقيقى نشان مى دهد كه طوائف نخستين بشر داراى نوعى مذهب بوده اند... زيرا مرده هاى خود را به وضع مخصوصى به خاك مى سپرده اند، و ابزار كارشان را كنارشان مى نهادند، و بدين طريق عقيده خود را به وجود دنياى ديگر به ثبوت

[ 338 ]

مى رساندند»(1) ما به خوبى پى مى بريم كه اين اقوام زندگى بعد از مرگ را پذيرفته بودند، هر چند راه آن را به خطا مى رفتند و چنين مى پنداشتند كه آن زندگى درست شبيه همين زندگى است و همان ابزار و ادوات را لازم دارد.

3- وجود محكمه درونى به نام وجدان گواه ديگرى است بر فطرى بودن معاد.

و چنان كه سابقاً نيز گفتيم همه ما به خوبى احساس مى كنيم كه دادگاهى در درون جان ما به اعمال ما رسيدگى مى كند، در برابر نيكى ها پاداش مى دهد، آنچنان احساس آرامش درونى مى كنيم و روح ما لبريز از شادى و نشاط مى شود كه لذّت آن را با هيچ بيان و قلمى نمى توان توصيف كرد. و در برابر كارهاى زشت و مخصوصاً گناهان بزرگ آنچنان مجازات مى كند كه زندگى را در كام انسان تلخ مى نمايد.

بسيار ديده شده است كه افرادى پس از ارتكاب يك جنايت بزرگ مانند قتل و فرار كردن از چنگال عدالت، داوطلبانه آمده اند و خود را به دادگاه معرّفى كرده و تسليم چوبه دار نموده اند، و دليل آن را رهايى از شكنجه وجدان ذكر كرده اند.

انسان با مشاهده اين دادگاه درونى از خود سؤال مى كند چگونه ممكن است من كه موجود كوچكى هستم داراى چنين محكمه اى باشم امّا عالم بزرگ و جهان آفرينش دادگاهى كه متناسب آن است نداشته باشد؟


1. جامعه شناسى «كنيگ»، ص 192.

[ 339 ]

و به اين ترتيب از سه راه، فطرى بودن اعتقاد به معاد و زندگى پس از مرگ را مى توان اثبات كرد:

از طريق عشق به بقا:

از طريق وجود اين ايمان در طول تاريخ بشر.

و از طريق وجود نمونه كوچك آن در درون جان انسان.

[ 340 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- چگونه مى توان امور فطرى را از غير فطرى بازشناخت؟

2- به چه دليل انسان عشق به بقاء دارد، و اين عشق به بقاء چگونه مى تواند دليل بر قطرى بودن معاد باشد؟

3- آيا اقوام پيشين نيز به معاد ايمان داشته اند؟

4- چگونه محكمه وجدان ما را تشويق يا مجازات مى كند؟ به چه دليل؟ نمونه هايى از آن را شرح دهيد؟

5- چه رابطه اى ميان محكمه وجدان و دادگاه بزرگ قيامت وجود دارد؟

[ 341 ]

 

درس پنجم: رستاخيز در ترازوى عدالت

 

با كمى دقّت در نظام جهان هستى و قوانين آفرينش مى بينيم همه جا قانونى بر آن حكومت مى كند و هر چيزى در جاى خود قرار دارد.

در بدن انسان اين نظام عادلانه به قدرى ظريف پياده شده كه كوچك ترين تغيير و ناموزونى در آن سبب بيمارى يا مرگ مى گردد.

فى المثل در ساختمان چشم، قلب، و مغز دقيقاً هر چيز به جاى خويش است، و به اندازه لازم، اين عدالت و نظم نه تنها در سازمان بدن انسان كه در كل عالم خلقت حكم فرماست، كه:

«بالعدل قامت السموات و الارض; به وسيله عدل آسمان ها و زمين برپاست(1)».

يك اتم به قدرى كوچك است كه ميليون ها از آن را مى توان بر نوك سوزن جاى داد، فكر كنيد ساختمان آن چقدر بايد دقيق و منظم باشد كه ميليون ها سال به حيات خود ادامه دهد.


1. كافى، ج 5، ص 266 - عوالى اللئالى، ج 4، ص 103.

[ 342 ]

اين به خاطر همان عدالت و محاسبه فوق العاده دقيق نظام الكترون ها و پروتون ها است و هيچ دستگاه كوچك و بزرگ از اين نظام شگرف بيرون نيست.

آيا راستى انسان يك موجود استثنايى است؟ يك وصله ناهمرنگ براى اين جهان بزرگ است كه بايد آزاد باشد هر بى نظمى و ظلم و بى عدالتى مى خواهد مرتكب شود؟ يا در اين جا نكته اى نهفته است؟

 

اختيار و آزادى اراده

حقيقت اين است كه انسان يك تفاوت اساسى با تمام موجودات جهان دارد و آن داشتن «آزادى اراده و اختيار» است.

چرا خدا او را آزاد آفريده، و تصميم گيرى را به او واگذار كرده تا هر چه مى خواهد انجام دهد؟

دليلش اين است كه اگر او آزاد نمى بود تكامل نمى يافت، و اين امتياز بزرگ ضامن تكامل معنوى و اخلاقى اوست، مثلا اگر كسى را با فشار سرنيزه وادار به كمك كردن به مستضعفان و كارهايى كه به سود جامعه است كنند البته اين كارهاى خير راه مى افتد، ولى هيچ گونه تكامل اخلاقى و انسانى براى كسى كه اين كمك را كرده ايجاد نمى كند، در حالى كه اگر با ميل و اراده خود يك صدم آن را بدهد به همان اندازه در مسير تكامل اخلاقى معنوى گام برداشته است.

بنابراين نخستين شرط تكامل معنوى و اخلاقى داشتن اختيار و آزادى اراده است كه بشر با پاى خود اين راه بپيمايد نه به اضطرار،

[ 343 ]

همچون عوامل اضطرارى جهان طبيعت، و اگر خداوند اين موهبت بزرگ را به انسان بخشيده به خاطر همين هدف عالى است.

ولى اين نعمت بزرگ همچون گلى است كه خارهايى نيز در كنار آن مى رويد، و آن سوء استفاده افراد از اين آزادى و آلوده شدن به ظلم و فساد و گناه است.

البته براى خدا هيچ مانعى نداشت كه اگر انسانى دست به ظلم و ستم بيالايد فوراً او را به چنان بلايى مبتلا سازد كه ديگر فكر اين كار به مغز او نيايد، دستش فلج شود، چشمش بى نور، و زبانش از كار بيفتد.

درست است كه در اين صورت هيچ كس از آزادى سوء استفاده نمى كرد و به سراغ گناه نمى رفت ولى اين پرهيزگارى و تقوى در حقيقت جنبه اجبارى داشت، و هيچ گونه افتخارى براى انسان محسوب نمى شد، بلكه از ترس مجازات شديد و سريع، فورى و بدون وقفه بود.

پس به هر حال انسان بايد آزاده باشد، و در برابر امتحانات گوناگون پروردگار قرار گيرد، و از مجازات هاى فورى - جز در موارد استثنايى - مصون باشد تا ارزش وجودى خود را نشان دهد.

ولى در اين جا يك مطلب باقى مى ماند. و آن اين كه: اگر وضع به همين منوال بماند و هر كس راهى را انتخاب كند قانون عدالت پروردگار كه بر جهان هستى حاكم است نقض خواهد شد.

اين جاست كه يقين مى كنيم براى انسان دادگاه و محكمه اى تعيين شده كه همگان بدون استثنا بايد در آن حضور يابند و به جزاى اعمال خود برسند و سهم خود را از عدالت عمومى جهان آفرينش دريافت دارند.

[ 344 ]

آيا ممكن است نمرودها و فرعون ها و چنگيزها و قارون ها يك عمر به ظلم و ستم ادامه دهند و حساب و كتابى براى آنها در كار نباشد؟

آيا ممكن است مجرمان و پرهيزگاران در كفه عدالت پروردگار يكسان باشند؟

و به گفته قرآن: (افنجعل المسلمين كالمجرمين مالكم كيف تحكمون);(1) «آيا كسانى را كه تسليم در برابر قانون خدا و حق و عدالتند همچون مجرمان قرار دهيم؟ چگونه حكم مى كنيد؟».

و در جاى ديگر مى گويد: (ام نجعل المتقين كالفجار);(2) «آيا ممكن است پرهيزگاران را همچون فاجران قرار دهيم؟».

درست است كه گروهى از بدكاران در اين جهان به مكافات اعمال خويش مى رسند و يا سهمى از آن را دريافت مى دارند.

و درست است كه محكمه وجدان مسئله مهمّى است.

و نيز درست است كه عكس العمل هاى گناه و ظلم و ستم و عواقب شوم بى عدالتى ها گاه دامان خود انسان را مى گيرد.

امّا اگر درست دقّت كنيم مى بينيم هيچ يك از اين امور سه گانه آنچنان عمومى و همگانى نيست كه هر ظالم و گنهكارى را درست به اندازه ظلم و گناهش كيفر بدهد، و بسيارند كسانى كه از چنگال مكافات عمل، مجازات وجدان، و بازتاب هاى اعمال شوم خود فرار مى كنند، يا به قدر كافى كيفر نمى شوند.


1. سوره قلم، آيات 35 و 36.

2. سوره ص، آيه 28.

[ 345 ]

بايد براى اين گونه افراد، و براى همگان محكمه و دادگاه عدلى باشد كه سر سوزن كار نيك و بد در آنجا محاسبه شود، وگرنه اصل عدالت تأمين نخواهد شد.

بنابراين قبول «وجود پروردگار» و «عدالت او» مساوى است با قبول وجود رستاخيز و سراى ديگر، و اين دو هرگز از يكديگر تفكيك نخواهند شد.

[ 346 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- چگونه آسمان ها و زمين به وسيله عدل برپاست؟

2- چرا به انسان موهبت «آزادى اراده و اختيار» داده شده است؟

3- چه مى شد اگر افراد بدكار فوراً در اين جهان به مجازات سريع و شديد اعمال خويش مى رسيدند؟

4- چرا مكافات عمل، و محكمه وجدان، و بازتاب هاى اعمال، ما را از دادگاه قيامت بى نياز نمى سازد؟

5- چه رابطه اى ميان «عدالت پروردگار» و مسئله «معاد» است؟

[ 347 ]

 

درس ششم: رستاخيز را در همين جهان بارها ديده ايم

 

آيات قرآن به خوبى اين حقيقت را نشان مى دهد كه بت پرستان و همچنين ساير كفّار، نه تنها در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)، بلكه در اعصار ديگر نيز از مسئله معاد و زنده شدن بعد از مرگ تعجّب مى كردند، و وحشت داشتند، و حتّى آن را دليلى بر جنون گوينده آن مى شمردند و به يكديگر مى گفتند:

(هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد افترى على الله كذباً ام به جنة);(1) «آيا مردى را به شما نشان بدهيم كه مى گويد هنگامى كه بدن شما به كلّى متلاشى و در هر سو پراكنده شد، دوباره آفرينش جديدى مى يابيد؟!، آيا اين مرد عمداً به خدا افترا بسته يا ديوانه است؟!».

آرى آن روز بر اثر عدم دانش و كوتاهى افكار، عقيده به عالم پس از مرگ و زنده شدن مردگان يك نوع جنون يا تهمت بر خدا محسوب


1. سوره سباء، آيه 7.

[ 348 ]

مى شد، و اعتقاد به جوشش حيات از ماده بيجان، جنون آميز تلقّى مى گرديد.

ولى جالب اين كه قرآن در برابر اين گونه افكار دست به استدلالات مختلفى زده كه هم افراد عادى مى توانند از آن استفاده كنند، و هم انديشمندان بزرگ، هر كدام به ميزان توانايى فكر خود.

گرچه شرح همه دلائل قرآن در اين زمينه نياز به تأليف كتاب مستقلى دارد، ولى گوشه هايى از آن را در اين جا مى آوريم:

1- گاهى قرآن به آنها مى گويد شما همواره با چشم خود صحنه هاى معاد را در زندگى روزانه مى بينيد كه چگونه موجوداتى مى ميرند و بار ديگر زنده مى شوند باز هم از مسئله معاد در شك و ترديد هستيد؟!

(و الله الذى ارسل الرياح فتثير سحاباً فسقناه الى بلد ميت فاحيينا به الارض بعد موتها كذلك النشور);(1) «خداوند كسى است كه امواج باد را مأموريت داد كه ابرها را به حركت درآورند، و به سوى سرزمين هاى مرده برانند، و به وسيله آن زمين مرده را زنده كنند، رستاخيز نيز چنين است».

در فصل زمستان نگاهى به چهره طبيعت مى كنيم همه جا بوى مرگ مى دهد درختان كاملا از برگ و گل و ميوه برهنه شده، و چوب خشك بى هيچ حركتى بر جاى باقى مانده، نه گلى مى خندد، نه شكوفه اى مى شكفد و نه جنبش حيات در كوه ها و صحراها به چشم مى خورد.

فصل بهار فرا مى رسد، هوا ملايم مى شود، قطرات باران حيات بخش


1. سوره فاطر، آيه 9.

[ 349 ]

نازل مى گردد، يك مرتبه جنبشى در سراسر طبيعت آشكار مى شود: گياهان مى رويند، درختان برگ مى آورند، شكوفه ها و گل ها ظاهر مى شوند، پرندگان بر شاخه هاى درختان جاى مى گيرند، و شور «محشر» بپا مى شود!

اگر زندگى بعد از مرگ مفهوم نداشت ما اين صحنه را هر سال در برابر چشم خود نمى ديديم، اگر زندگى بعد از مرگ امرى محال، و سخنى جنون آميز باشد، به صورت يك امر حسّى در برابر چشمانمان تكرار نمى شود.

چه فرق مى كند حيات زمين بعد از مرگ يا حيات انسان بعد از مردن؟

* * *

2- گاهى نيز قرآن دست آنها را گرفته، به سوى آغاز آفرينش مى برد، آفرينش نخستين را يادآور مى شود، و به آن مرد عرب بيابانى كه قطعه استخوان پوسيده اى را به دست گرفته، خدمت پيامبر اسلام آورده و فرياد مى زند: «اى محمّد! چه كسى قادر است اين استخوان پوسيده را زنده كند؟ به من بگو چه كسى مى تواند؟!» و گمان مى كند دليل دندان شكنى بر ضد مسئله معاد به چنگ آورده; قرآن به پيامبر دستور مى دهد: (قل يحييها الذى انشأها اوّل مره);(1) «بگو همان كسى كه او را در


1. سوره يس، آيه 79.

[ 350 ]

آغاز از ماده بيجان، از همين آب و خاك آفريد، بار ديگر او را زنده مى كند».

چه تفاوتى ميان آغاز خلقت و آفرينش مجدد است؟!

و لذا در آيات ديگر در يك جمله بسيار كوتاه و پرمعنى مى گويد:

(كما بدانا اول خلق نعيده);(1) «همان گونه كه در آغاز آفريديم باز مى گردانيم».

3- گاه قدرت عظيم خدا را در پهنه آفرينش زمين و آسمان، يادآور شده مى گويد:

«آيا خدايى كه آسمان ها و زمين را آفريد قادر نيست همانند آن را بيافريند؟ آرى او بر اين كار قادر است و او خلق كننده آگاه است، هر زمان چيزى را اراده كند به آن فرمان مى دهد: موجود باش، آن هم موجود مى شود(2)».

كسانى كه در اين مسائل ترديد مى كردند افرادى بودند كه فضاى فكرشان از محيط كوچك خانه محقّرشان فراتر نمى رفت، وگرنه مى دانستند بازگشت مجدد ساده تر از آغاز خلقت است، و تجديد حيات مردگان در برابر قدرت خداوندى كه آسمان ها و زمين را آفريده مسئله پيچيده اى نيست.

4- گاه رستاخيز «انرژى ها» را در نظر آنها منعكس كرده، مى گويد:


1. سوره انبياء، آيه 103.

2. سوره يس، آيات 81 و 82.

[ 351 ]

(الذى جعل لكم من الشجر الاخضر ناراً فاذا انتم منه توقدون);(1) «ببينيد خداوندى كه از درخت سبز و شجر اخضر، آتش مى آفريند قادر است كه انسان ها را بعد از مرگ زنده كند».

هنگامى كه در اين تعبير عجيب قرآن دقيق مى شويم، و از علوم روز كمك مى گيريم علم به ما مى گويد: موقعى كه چوب درختى را مى سوزانيم و آتشى از آن به دست مى آيد، اين حرارت و گرما همان انرژى و حرارت و نور آفتاب است كه در طول ساليان دراز در آن ذخيره شده، ما خيال مى كرديم آن نور و حرارت مرده و نابود شده، امّا امروز مى بينيم از نو جان مى گيرد و لباس تازه اى از حيات در تن مى پوشد.

آيا براى خداوندى كه اين قدرت را دارد كه ده ها سال نور و حرارت آفتاب را در بدنه درختى ذخيره كند و در يك لحظه همه آنها را بيرون فرستد، تجديد حيات مردگان امر مشكلى است؟(2)

به هر حال مى بينيم كه قرآن با چه منطق مستدل و روشن به آنها كه در مسئله معاد شك و ترديد داشتند و حتّى ادعاى آن را دليل بر جنون مى پنداشتند پاسخ دندان شكن مى دهد، و امكان معاد را به روشنى اثبات مى كند كه فقط گوشه اى از آن را در بالا آورده ايم.


1. سوره يس، آيه 80.

2. توجّه داشته باشيد كه از نظر علمى تنها درختان سبز هستند كه مى توانند در برابر نور آفتاب گازكربنيك را گرفته و تجزيه كنند كربن را در خود نگاه دارند و اكسيژن را آزاد كنند، و انرژى آفتاب را نيز همراه آن در خود ذخيره نمايند.

[ 352 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- چرا مشركان از مسئله معاد تعجّب مى كردند؟

2- چگونه صحنه معاد را در جهان گياهان همه سال با چشم مى بينيم؟

3- قرآن در پاره اى از آياتش زندگى دوران جنين را نشانه معاد مى گيرد، چرا؟

4- رستاخيز انرژى ها چيست؟

5- چرا قرآن روى «الشجر الاخضر» (درخت سبز) تكيه كرده است؟

[ 353 ]

 

درس هفتم: معاد و فلسفه آفرينش

 

بسيارى سؤال مى كنند خداوند ما را براى چه آفريده؟

و گاه از اين فراتر مى روند مى گويند: اصلا فلسفه آفرينش اين جهان بزرگ چيست؟

باغبان درخت را براى ميوه مى كارد، و زمين را براى محصولى شخم كرده و بذرافشانى مى كند، باغبان آفرينش براى چه منظور ما را آفريده است؟

آيا خدا كمبود داشت كه با آفرينش ما جبران مى شد؟ در اين صورت بايد نيازمند باشد، نياز داشتن با مقام پروردگار و بى نهايت بودن وجود او سازگار نيست.

در پاسخ اين سؤال سخن بسيار است ولى در چند جمله مى توان پاسخ روشنى را خلاصه كرد و آن اين كه:

اشتباه بزرگ اين است كه ما صفات خدا را با خودمان مقايسه كنيم، ما چون موجود محدودى هستيم هر كارى را براى رفع كمبود مى كنيم، درس مى خوانيم كمبود علم ما برطرف شود.

[ 354 ]

كار مى كنيم كمبود مالى نداشته باشيم.

به سراغ بهداشت و درمان مى رويم سلامت ما تأمين شود.

امّا در مورد خداوند كه وجودى است بى نهايت از هر نظر، اگر كارى انجام دهد بايد هدف او را در بيرون وجود او جستوجو كنيم، او خلق نمى كند تا سودى كند، بلكه هدف او اين است تا بر بندگان جُودى كند.

او آفتابى است پرفروغ و بى انتها، بى آن كه نيازى داشته باشد نورافشانى مى كند تا همگان از نور وجود او بهره مند شوند، اين اقتضاى ذات بى انتها و پرفيض اوست كه دست موجودات را گرفته و در مسير تكامل به پيش مى برد.

آفرينش ما از عدم خود يك گام برجسته تكاملى بود، فرستادن پيامبران و نزول كتب آسمانى و تعيين قوانين و برنامه ها، هر يك پايه اى براى اين تكامل ما محسوب مى شود.

اين جهان دانشگاه بزرگى است و ما دانشجويان اين دانشگاه.(1)

اين جهان مزرعه آماده اى است و ما كشاورزان اين مزرعه.(2)

و اين جهان تجارتخانه پرسودى است و ما تاجران اين بازار.(3)

ما چگونه مى توانيم براى آفرينش بشر هدفى قائل نشويم؟ در حالى كه وقتى درست به اطراف خود نگاه مى كنيم و ذره ذره موجودات را مى نگريم هر كدام داراى هدفى است.


1. مضمون كلمات قصار على(عليه السلام) در نهج البلاغه و حديث معروف الدنيا مزرعة الاخرة.

2. مضمون كلمات قصار على(عليه السلام) در نهج البلاغه و حديث معروف الدنيا مزرعة الاخرة.

3. مضمون كلمات قصار على(عليه السلام) در نهج البلاغه و حديث معروف الدنيا مزرعة الاخرة.

[ 355 ]

در كارگاه عجيب بدن ما هيچ دستگاهى بى هدف نيست حتّى مژه هاى چشمان ما و گودى كف پاى ما!

چگونه ممكن است ساختمان وجود ما هر ذره اش هدفى داشته باشد، امّا مجموع وجود ما بى هدف باشد؟

از وجود خودمان بيرون مى آييم، و به جهان بزرگ مى نگريم، هر دستگاهى را جداگانه داراى هدف مى بينيم، هدف از تابش آفتاب، هدف از بارش باران، هدف از تركيب مخصوص هوا، ولى آيا ممكن است مجموع اين جهان بى هدف باشد؟!

حقيقت اين است كه در دل اين عالم پهناور گوئى تابلوى بزرگى براى نشان دادن هدف نهايى نصب شده كه گاه بر اثر عظمتش نمى توانيم آن را در لحظات نخستين ببينيم، و روى آن نوشته شده است «تربيت و تكامل».

* * *

 

اكنون كه به هدف آفرينش خود اجمالا آشنا شديم سخن در اين جاست كه آيا زندگى چند روزه دنيا با تمام مشكلات و گرفتارى ها و ناكامى هايش مى تواند هدف آفرينش ما باشد؟

فرض كنيد من شصت سال در اين دنيا زندگى كنم، همه روز از صبح تا شام براى به دست آوردن روزى تلاش نمايم، و شب خسته و وامانده به منزل باز گردم، و نتيجه اش اين باشد كه در طول عمرم چندين تُن غذا و آب مصرف كنم، و با زحمت و دردسر، خانه اى فراهم سازم، و بعد بگذارم

[ 356 ]

و از اين جهان بروم آيا اين هدف ارزش آن را دارد كه مرا به اين زندگى پر درد و رنج بخواند؟

راستى اگر مهندسى، ساختمان عظيمى را در وسط بيابانى بر پا كند و ساليان دراز در تكميل و تنظيم آن بكوشد و تمام وسائل را در آن فراهم سازد و هنگامى كه از او سؤال كنند منظورت چيست؟ بگويد: هدفم اين است كه در تمام عمر اين ساختمان، رهگذرى از اين راه بگذرد و يك ساعت در آن بياسايد! آيا همه تعجّب نخواهيم كرد و نخواهيم گفت: يك ساعت آسودن يك راهگذر، اين همه تشكيلات و مقدّمات و ذى المقدّمات نمى خواهد.

* * *

 

به همين دليل آنها كه عقيده به رستاخيز و زندگى پس از مرگ ندارند زندگى اين جهان را پوچ مى دانند، و اين سخن در كلمات مادّى ها زياد به چشم مى خورد كه زندگى اين جهان بى هدف است، حتّى گاه افرادى از آنها دست به انتحار مى زنند چرا كه از اين زندگى مادى تكرارى و بى هدف خسته شده اند.

چيزى كه به زندگى هدف مى دهد و آن را معقول و حكيمانه مى كند اين است كه مقدّمه جهان ديگرى باشد، و تحمّل مشكلات اين زندگى و چيدن اين همه مقدّمات براى آن، به خاطر استفاده در مسير يك زندگى جاودان باشد.

در اين جا مثال جالبى سابقاً داشتيم و آن اين كه اگر جنينى كه در

[ 357 ]

شكم مادر است عقل و هوش كافى مى داشت و به او مى گفتند: بعد از اين زندگى كه تو در اين جا دارى خبرى نيست، حتماً او به زندگيش اعتراض مى كرد، و مى گفت: «اين چه معنى دارد من در اين محيط زندانى باشم؟ خون بخورم و دست و پا بسته در گوشه اى بيفتم و بعد هيچ؟ آفريدگار چه هدفى از اين آفرينش داشت؟!» امّا اگر به او اطمينان دهند كه اين چند ماه يك مرحله زودگذر و دوران آمادگى براى يك زندگى نسبتاً طولانى در دنياست، جهانى كه نسبت به محيط جنين وسيع و پرنور و پرشكوه است، و نسبت به آن مواهب گوناگون دارد، در اين موقع او قانع مى شد كه دوران جنينى مفهوم و هدف قابل ملاحظه اى دارد و به همين دليل قابل تحمّل است.

قرآن مجيد مى گويد: (ولقد علمتم النشأة الاولى فلولا تذكرون);(1) «شما زندگى اين جهان را دانستيد، چگونه متذكّر نمى شويد (كه بعد از آن جهان ديگرى وجود دارد).

خلاصه اين كه: اين جهان با تمام وجودش فرياد مى زند كه بعد از آن جهان ديگرى است وگرنه لغو و بيهوده و بى معنى بود.

اين سخن را از زبان قرآن مجيد بشنويد مى فرمايد: (افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون);(2) «آيا شما گمان كرديد كه شما را بيهوده آفريديم و شما به سوى ما باز نمى گرديد؟»

اشاره به اين كه اگر «معاد» كه در قرآن از آن تعبير به بازگشت به سوى


1. سوره واقعه، آيه 62.

2. سوره مؤمنون، آيه 195.

[ 358 ]

خدا شده در كار نبود آفرينش انسان با بيهودگى مساوى بود.

نتيجه اين كه فلسفه آفرينش مى گويد: بعد از اين جهان بايد جهان ديگرى وجود داشته باشد.

[ 359 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- چرا نمى توان صفات خدا را با صفات خلق مقايسه كرد؟

2- هدف از آفرينش ما چه بوده است؟

3- آيا زندگى اين جهان مى تواند هدف آفرينش اين انسان باشد؟

4- مقايسه زندگى دوران جنينى با زندگى اين جهان چه چيزها به ما مى آموزد؟

5- قرآن چگونه از آفرينش اين جهان بر وجود آخرت استدلال مى كند؟

[ 360 ]

[ 361 ]

 

درس هشتم: بقاى روح نشانه اى بر رستاخيز

 

هيچ كس نمى داند از چه زمانى انسان به فكر وجود «روح» افتاد.

همين قدر مى توان گفت: انسان از آغاز فرقى ميان خود و موجودات ديگر اين جهان مى ديده است، فرق ميان او و سنگ و چوب و كوه و صحرا، و فرق ميان او و حيوانات.

انسان حالت خواب را ديده بود، و همچنين حالت مرگ را، او مى ديد بى آن كه جسم و ماده تغييرى پيدا كند دگرگونى عظيمى در وضع او به هنگام خواب و مرگ پيش مى آيد، و از همين جا فهميد كه گوهر ديگرى علاوه بر اين جسم در اختيار اوست.

و نيز مى ديد با حيوانات نيز فرق دارد، چرا كه او در تصميم گيرى هايش آزادى و اختيار دارد، در حالى كه حيوان حركاتش غريزى و اجبارى است.

مخصوصاً ديدن صحنه هايى در عالم خواب و در آن موقعى كه دستگاه هاى بدن خاموش و در گوشه اى افتاده است گواهى مى داد كه نيروى مرموزى بر وجود او حاكم است كه آن را «روح» ناميد.

[ 362 ]

هنگامى كه انديشمندان بشر فلسفه را بنيان نهادند «روح» به عنوان يك مسئله مهم فلسفى خود را در رديف ديگر مسائل جاى داد. از آن به بعد همه فلاسه درباره آن اظهار نظر كردند، تا آنجا كه به گفته بعضى از دانشمندان اسلامى در حدود «هزار قول و نظريه» پيرامون حقيقت روح و ديگر مسائل مربوط به آن اظهار شده است. سخن در اين جا بسيار است، امّا مهم ترين مطلبى كه دانستن آن لازم به نظر مى رسد پاسخ اين سؤال است كه:

آيا روح مادى است يا غير مادى؟ و به تعبير ديگر: داراى استقلال است يا از خواص فيزيكى و شيميايى مغز و سلسله اعصاب مى باشد؟

جمعى از فلاسفه مادى اصرار دارند كه روح و پديده هاى روحى هم مادى هستند و از خواص سلول هاى مغزى، و هنگامى كه انسان مى ميرد روح نيز از ميان مى رود، همان گونه كه اگر ساعتى را با ضربه چكش درهم بشكنيم كار كردن او نيز از بين خواهد رفت!

در مقابل اين گروه فلاسفه الهى هستند، و حتى جمعى از فلاسفه مادى، كه براى روح اصالت قائلند، معتقدند با مرگ تن روح نمى ميرد و به حيات خود ادامه خواهد داد.

براى اثبات اين مسئله يعنى اصالت و استقلال و بقاى روح، دلائل فراوان و پيچيده اى اقامه كرده اند كه ما در اين مختصر بعضى از روشن ترين آنها را با عباراتى ساده و روان براى آگاهى جوانان عزيز مطرح مى كنيم:

 

[ 363 ]

1- يك جهان بزرگ را در محيط كوچكى نمى توان جاى داد

فرض كنيد در كنار درياى عظيمى نشسته ايد كه در مجاورت آن كوه ها سر به آسمان كشيده است، امواج خروشان و لرزان آب خود را بى مهابا بر صخره هاى ساحلى مى كوبد و با خشم و شدّت به دل دريا باز مى گردد.

صخره هاى عظيم دامنه كوهستان نشان مى دهد كه در بالاى كوه چه غوغايى است، آسمان نيلگون نيز خيمه اى بر اين كوه و دريا زده و هنگام شب شكوه و عظمت خود را نشان مى دهد.

يك لحظه به اين منطره نگاه مى كنيم، سپس چشم بر هم گذارده صحنه اى را كه ديده ايم در ذهن خود و با همان عظمت و مقياس مجسم مى كنيم.

بدون شك اين نقشه ذهنى و اين صحنه و خيال با اين عظمت، محلّى مى خواهد ممكن نيست در سلّول هاى كوچك مغزى نقش بندد، وگرنه بايد يك نقشه وسيعى بر يك نقطه كوچك منطبق گردد، در حالى كه ما آن نقشه را با تمام عظمت در درون ذهن خود احساس مى كنيم.

اين نشان مى دهد كه غير از جسم و سلول هاى مغزى، گوهر ديگرى داريم كه مى تواند هر نقشه اى را با هر عظمتى و با هر مقياسى در خود منعكس كند، مسلماً اين گوهر بايد ماوراى جهان ماده باشد، چرا كه در جهان ماده چنين چيزى را نمى يابيم.

* * *

 

[ 364 ]

2- خاصيّت برون نمايى روح

ما خواصّ فيزيكى و شيميايى زيادى در وجود خودمان سراغ داريم، حركات معده و قلب، جنبه فيزيكى دارد، امّا تأثير ترشّحات بُزاق و عصير معده روى غذا يك عامل شيميايى است، و نظير اين عوامل در سرتاسر جسم ما فراوان است.

اگر روح و انديشه و فكر، همه مادى و از خواص فيزيكى و شيميايى سلول هاى مغزى است پس چرا ميان آن و ساير خواصّ جسمانى ما فرق بسيار بزرگى وجود دارد؟

فكر و انديشه و روح ما را به جهان بيرون ارتباط و پيوند مى دهد، و از آنچه در اطرافمان مى گذرد آگاه مى سازد، امّا خواص شيميايى بزاق و عصير معده و حركات فيزيكى چشم و زبان و قلب ما هرگز چنين حالتى را ندارد.

به تعبير ديگر، ما به خوبى احساس مى كنيم با جهان بيرون وجودمان مربوط هستيم، و از مسائل آن آگاه هستيم، آيا جهان بيرون به درون ما مى آيد؟ مسلماً نه، پس مسئله چيست؟

حتماً نقشه آن پيش ما مى آيد كه با استفاده از خاصيّت برون نمايى روح به جهان بيرون وجود خود پى مى بريم، و اين خاصيّت در هيچ يك از پديده هاى فيزيكى و شيميايى بدن ما وجود ندارد. (دقّت كنيد)

باز به تعبير ديگر: براى آگاهى از موجودات خارجى و عينى يك نوع احاطه بر آنها لازم است، اين احاطه كار سلول هاى مغزى نيست، سلول هاى مغزى تنها مى توانند از خارج متأثّر شوند، همان گونه كه ساير سلول هاى بدن متأثر مى شوند.

[ 365 ]

اين تفاوت نشان مى دهد كه غير از تغييرات فيزيكى و شيميايى بدن، حقيقت ديگرى در اين جا وجود دارد كه ما را بر خارج وجودمان محيط مى سازد، اين چيزى جز روح نيست، حقيقتى كه فراتر از جهان ماده و خواص ماده است.

* * *

 

3- دلائل تجربى اصالت و استقلال روح

خوشبختانه امروز دانشمندان از طرق مختلف علمى و تجربى اصالت و استقلال روح را ثابت كرده اند و پاسخ دندان شكن محكمى براى منكران استقلال روح و تمام كسانى كه آن را از خواصّ ماده و تابع آن مى دانند فراهم آورده اند.

1- خواب هاى مغناطيسى (هيپنوتيسم و مانيتيسم) از جمله اين دلائل زنده است كه در طى آزمايش هاى بسيار زياد به ثبوت رسيد و بسيارى آن را ديده اند و براى آنها كه نديده اند شرح كوتاهى لازم است و آن اين كه:

افرادى با روش هاى مختلف علمى توسط كسانى به خواب فرو مى روند، خواب كننده «عامل» نام دارد شخص خواب رونده را «مديوم» مى نامند از طريق تلقينى و تمركز فكر و نيروى مغناطيسى چشم و مانند آن در خواب عميقى فرو مى برد، امّا نه همچون خواب هاى عادى، بلكه خوابى كه مى تواند با او رابطه برقرار سازد سخن بگويد و از او جواب بشنود.

[ 366 ]

در همين حال روح او را به نقاط مختلفى مى فرستد، و گاه خبرهاى تازه اى با خود مى آورد، و از مسائلى كه در حال عادّى اطّلاعى نداشت اطّلاع مى يابد.

گاه به غير زبان مادريش كه هرگز با آن آشنا نبوده در حال خواب مغناطيسى سخن مى گويد.

گاه مسائل پيچيده رياضى را در آن حال حل مى كند.

گاه مطالبى را روى الواحى كه درون صندوقى قرار داده اند و در آن را محكم بسته اند مى نويسند.

و حتّى گاه ارواح به صورت شبح ها و سايه هاى روشنى در اين گونه جلسات ظاهر مى شوند كه ما شرح آن را در كتاب «عود ارواح» آورده ايم.

2- «اسپرى تيسم» يا «ارتباط با ارواح» بعد از مرگ يكى ديگر از نشانه هاى اصالت و استقلال روح است.

هم اكنون جمعيّت هاى روحيون در سراسر جهان وجود دارند كه به گفته دانشمند معروف مصرى «فريد وجدى» در حدود سيصد مجلّه و روزنامه از طرف آنها در سراسر جهان انتشار مى يابد، افراد سرشناسى از شخصيّت هاى مختلف در جلسات آنها شركت مى كنند، و در حضور آنها ارتباط با ارواح برقرار مى شود، و كارهاى خارق العاده اى انجام مى گيرد.

گرچه گروهى از شيادان بدون هيچ گونه اطّلاع و آگاهى از مسئله ارتباط با ارواح، براى كلاه بردارى از مردم، مدّعى علم ارتباط با ارواحند و از اين راه سوء استفاده فراوان كرده اند، امّا اين سوء استفاده ها مانع از آن نخواهد بود كه واقعيّتى در اين ميان وجود دارد، واقعيّتى كه محقّقان

[ 367 ]

بزرگ به آن معترفند، و آن امكان ارتباط با ارواح است.(1)

همه اينها دليل بر اصالت و استقلال روح آدمى و بقاى آن بعد از مرگ است، و گامى است مؤثّر به سوى معاد و زندگى پس از مرگ.

3- رؤياهايى كه ما مى بينيم و صحنه هايى كه در عالم خواب در نظر ما مجسم مى شود و گاهى پرده از روى حوادث آينده برمى دارد و مسائل پنهانى را گاه آشكار مى سازد آنچنان كه نمى توان آن را حمل بر تصادف و اتّفاق كرد دليل ديگرى بر اصالت و استقلال روح است.

غالب افراد در زندگى خود نمونه هايى از رؤياهاى صادق را سراغ دارند و شنيده اند كه چگونه خوابى را كه فلان دوست و آشنا ديده عيناً و بدون كم و زياد بعد از مدّتى تعبيرشده است به طورى كه نشان مى دهد روح انسان با عوالم ديگرى در حالت خواب در ارتباط است و گاه حوادث آينده را مى بيند.

مجموع اين امور به خوبى نشان مى دهد كه روح مادى نيست و خاصيّت فيزيكى و شيميايى مغز انسان نمى باشد، بلكه حقيقى است ماوراى طبيعى كه با مرگ اين بدن از بين نمى رود و اين خود راه را براى اثبات مسئله معاد و عالم پس از مرگ هموار مى سازد.


1. براى توضيح بيشر به كتاب «عود ارواح» و كتاب «معاد و جهان پس از مرگ» مراجعه فرماييد.

[ 368 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- فرق ميان فلاسفه الهى و گروهى از مادّيّين در مسئله روح چيست؟

2- منظور از عدم انطباق بزرگ بر كوچك كه از دلايل اصالت روح است، چيست؟

3- از خواب مغناطيسى چه مى دانيد؟

4- منظور از ارتباط با ارواح چيست؟

5- چگونه رؤياهاى صادقه دليل بر اصالت و استقلال روح است؟

[ 369 ]

 

درس نهم: معاد جسمانى و روحانى

 

از سؤالات مهمّى كه در بحث معاد مطرح است اين است كه آيا معاد تنها جنبه «روحانى» دارد، و يا جسم و بدن انسان نيز در جهان ديگر باز مى گردد، و انسان با همين روح و جسمى كه در دنيا دارد، تنها در سطحى برتر و بالاتر، به زندگى جديد ادامه مى دهد؟

جمعى از فلاسفه پيشين تنها به معاد روحانى معتقد بودند و جسم را مركبى مى دانستند كه تنها در اين دنيا با انسان است و بعد از مرگ از آن بى نياز مى شود، و آن را رها مى سازد و به عالم ارواح مى شتابد.

ولى عقيده علماى بزرگ اسلام و بسيارى از فلاسفه اين است كه معاد در هر دو جنبه يعنى «روحانى» و «جسمانى» صورت مى گيرد، درست است كه اين جسم خاك مى شود، و اين خاك در زمين پراكنده و گم خواهد شد، ولى خداوند قادر و عالم تمام اين ذرات را در رستاخيز جمع آورى كرده، لباس حيات جديدى بر آنها مى پوشاند، و از اين موضوع تعبير به «معاد جسمانى» مى كنند، زيرا بازگشت روح را مسلم گرفته اند و چون گفتوگو تنها در بازگشت جسم است، اين نام براى اين عقيده انتخاب شده است.

[ 370 ]

به هر حال تمام آياتى كه در قرآن درباره معاد سخن مى گويد - و اين آيات بسيار فراوان و متنوع است - هم روى «معاد جسمانى» تكيه دارد.

 

شواهد قرآنى معاد جسمانى

* سابقاً خوانديم كه چگونه مرد عرب بيابانى استخوان پوسيده اى را خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى آورد و مى گويد: چه كسى مى تواند اين را زنده كند؟ و پيامبر(صلى الله عليه وآله) به فرمان خدا پاسخ مى گويد: همان كسى كه روز نخست آن را آفريد، همان كسى كه آسمان و زمين را ايجاد كرده، و از درون درخت سبز آتش بيرون مى فرستد. كه آيات آن در آخر سوره «يس» آمده است.

* قرآن در جاى ديگر مى گويد: «شما در قيامت از قبرها خارج مى شويد(1)».

و مى دانيم قبرها جاى جسم هايى است كه خاك شده نه محل ارواح.

* اصولا تمام تعجب منكران معاد در اين بود كه مى گفتند: چگونه وقتى ما خاك شديم، و خاك هاى ما پراكنده گشت دوباره به زندگى باز مى گرديم؟ (و قالوا ءَاِذا ضللنا فى الارض ءَانا لفى خلق جديد)(2) و قرآن به آنها پاسخ مى گويد كه خداوند قادرى كه خلقت نخستين را ايجاد كرد توانايى بر اين كار را دارد: «آيا نديدند خداوند چگونه آفرينش را ايجاد كرد،


1. سوره يس، آيه 51 و سوره قمر، آيه 7.

2. سوره سجده، آيه 10.

[ 371 ]

همين گونه آن را تجديد مى كند، اين بر خداوند آسان است(1)».

عرب جاهلى مى گفت: «چگونه اين مرد به شما وعده مى دهد كه وقتى مرديد و خاك شديد بار ديگر به زندگى باز مى گرديد(2)؟».

همه اين تعبيرات قرآن و آيات ديگر به روشنى نشان مى دهد كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) همه جا سخن از «معاد جسمانى» مطرح مى كرد، و تعجّب مشركان كوتاه بين نيز از همين نظر بود، و چنان كه ديديم قرآن نمونه هايى از همين معاد جسمانى را كه در جهان گياهان و مانند آن به چشم مى خورد، براى آنها تشريح مى كند و آفرينش نخستين و قدرت خدا را شاهد مى آورد.

بنابراين ممكن نيست كسى مسلمان باشد و كم ترين آگاهى از قرآن داشته باشد و معاد جسمانى را انكار كند، انكار معاد جسمانى از نظر قرآن مساوى است با انكار اصل معاد.

* * *

 

شواهد عقلى

از اين گذشته عقل مى گويد روح و بدن دو حقيقت جدا از هم نيستند در عين استقلال، ارتباط و پيوند با هم دارند، با هم پرورش مى يابند و با هم تكامل پيدا مى كنند، و مسلماً براى ادامه حيات جاويدان به يكديگر نيازمندند.


1. سوره عنكبوت، آيه 19.

2. سوره مؤمنون، آيه 35.

[ 372 ]

اگر در دوران برزخ (فاصله ميان دنيا و آخرت) مدّتى از هم دور بمانند، براى هميشه اين امر امكان پذير نيست، همان گونه كه جسم بدون روح ناقص است، روح بدون جسم نيز نقصان دارد، روح فرمانده و عامل حركت است و بدن فرمانبر و ابزار كار، هيچ فرماندهى از فرمانبر و هيچ هنرمندى از ابزار كار بى نياز نيست.

منتها روح در رستاخيز چون در سطحى بالاتر از اين جهان قرار مى گيرد به همان نسبت بايد جسم او نيز تكامل يابد، و چنين هم خواهد شد، يعنى جسم انسان در قيامت از فرسودگى و عيوب اين جهان و نقص ها و كمبودها خالى خواهد بود.

به هر حال جسم و روح همزاد يكديگر و مكمل هم مى باشند، و معاد نمى تواند تنها جنبه روحانى يا جنبه جسمانى داشته باشد. به تعبير ديگر مطالعه در وضع پيدايش جسم و روح و ارتباط و پيوند آنها با يكديگر دليل روشنى است بر اين كه معاد بايد در هر دو جنبه صورت گيرد.

از سوى ديگر قانون عدالت نيز مى گويد: بايد معاد در هر دو جنبه باشد، چه اين كه اگر انسان گناهى كرده با اين روح و جسم انجام داده، و اگر كار نيكى از او سر زده با اين روح و جسم بوده است، بنابر اين كيفر و پاداش او نيز بايد براى همين روح و جسم باشد كه اگر تنها جسم باز گردد يا تنها روح، قانون عدالت اجرا نشده است.

 

سؤالات پيرامون معاد جسمانى

دانشمندان در اين جا سؤالات متعدّدى مطرح كرده اند كه طرح

[ 373 ]

بعضى از آنها براى تكميل بحث ها لازم به نظر مى رسد:

1- طبق تحقيقات دانشمندان علوم طبيعى، بدن انسان در عرض عمر چندين بار عوض مى شود، درست به استخر آبى مى ماند كه از يك سو آب به آن وارد شود، و از سوى ديگر آهسته آهسته خارج گردد، بديهى است بعد از مدّتى تمام آب اين استخر عوض مى گردد.

اين امر در مورد بدن انسان احتمالا در هر 7 سال يك بار صورت مى گيرد، بنابراين ما در طول عمرمان، چندين بار عوض مى شويم!

اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه از ميان اين بدن ها كدام باز مى گردد؟

در پاسخ مى گوييم: آخرين بدن، همان گونه كه در آيات فوق خوانديم كه خداوند انسان ها را از همان استخوان هاى پوسيده و خاك شده آفرينش نو مى دهد، و مفهوم اين سخن آن است كه آخرين بدن باز مى گردد، همچنين برانگيخته شدن از قبرها مفهومش بازگشت آخرين بدن است.

ولى نكته مهم اينجاست كه آخرين بدن آثار و خواص تمام بدن هايى را كه انسان در طول عمر دارد در خود حفظ مى كند.

به تعبير ديگر: بدن هايى كه تدريجاً از بين مى روند تمام آثار و خواص و ويژگى هايى را كه دارند به بدن آينده منتقل مى سازند، بنابراين آخرين بدن وارث تمام صفات اين بدن هاست، و مى تواند طبق قانون عدالت ثواب و كيفر را پذيرا گردد.

* * *

[ 374 ]

2- بعضى مى گويند هنگامى كه ما خاك شويم و ذرات ما جزء گياه يا ميوه اى گردد، و در نتيجه جزءِ بدن انسان ديگرى شود، در روز قيامت تكليف چه خواهد شد؟ (اين همان چيزى است كه در فلسفه و كلام به عنوان «شبهه آكل و مأكول» از آن ياد مى كنند)

گرچه پاسخ اين سؤال بحث فراوانى دارد، ولى ما مى كوشيم در اين عبارت كوتاه به مقدار لازم و در اينجا بحث كنيم. در پاسخ اين سؤال مى گوييم مسلماً ذراتى كه از بدن يك انسان خاك شده و جزءِ بدن انسان ديگرى گرديده است به بدن نخستين باز مى گردد (آيات گذشته نيز به وضوح شاهد اين مدّعاست)

تنها مشكلى كه در اينجا به نظر مى رسد اين است كه بدن دوّم ناقص مى شود.

ولى بايد گفت ناقص نمى شود بلكه كوچك مى شود، چون اين ذرات در تمام بدن پراكنده شده بود هنگامى كه از آن گرفته شود به همان نسبت لاغر و كوچك مى گردد.

بنابراين نه بدن اوّل از ميان مى رود و نه بدن دوّم، تنها چيزى كه در اينجا وجود دارد كوچك شدن بدن دوم است و اين هرگز مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا مى دانيم به هنگام رستاخيز بدن هاى انسان ها تكامل مى يابد، و نقص ها و كمبودها برطرف مى شود، درست همان گونه كه يك كودك رشد مى كند، و يا انسان مجروحى گوشت نو بيرون مى آورد و شخصيّت او دگرگون نمى گردد، بدن هاى ناقص و كوچك در قيامت كه عالم كمال است به صورت كاملى محشور مى شود.

[ 375 ]

و به اين ترتيب مشكلى در اين زمينه باقى نمى ماند (دقّت كنيد - براى توضيح بيشتر به كتاب معاد و جهان پس از مرگ مراجعه كنيد).

* * *

[ 376 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- آيا زندگى انسان در رستاخيز از هر جهت شبيه اين دنياست؟

2- آيا ما مى توانيم دقيقاً پاداش ها و كيفرهاى قيامت را در اين دنيا درك كنيم؟

3- آيا نعمت هاى بهشتى و عذاب دوزخ تنها جنبه جسمانى دارد؟

4- منظور از تجسم اعمال چيست و چگونه قرآن بر آن دلالت دارد؟

5- عقيده بر تجسم اعمال چه مشكلاتى را در مبحث معاد پاسخ مى گويد؟

[ 377 ]

 

درس دهم: بهشت و دوزخ و تجسّم اعمال

 

بسيارى از خود مى پرسند آيا عالم پس از مرگ درست مانند اين جهان است، يا با آن تفاوت هايى دارد؟ نعمت هايش، كيفرهايش و خلاصه نظام و قوانينى كه بر آن حاكم است همانند اين جهان مى باشد؟در پاسخ بايد با صراحت گفت: شواهد بسيارى در دست داريم كه نشان مى دهد آن جهان با اين جهان فرق بسيار زيادى دارد، تا آنجا كه آنچه از قيامت در اين جهان مى دانيم همانند شبحى است كه از دور مى بينيم.

بهتر اين است از همان مثال «جنين» استفاده كنيم: همان قدر كه ميان «عالم جنين» با اين «دنيا» فاصله است، ميان اين «جهان» با «جهان ديگر» فاصله وجود دارد، يا بيشتر.

اگر بچّه اى كه در عالم جنين قرار دارد عقل و هوش مى داشت و مى خواست تصوير صحيحى از دنياى بيرون، از آسمان و زمين، ماه و خورشيد و ستارگان، كوه ها و جنگل ها و درياها، داشته باشد، مسلماً به هيچ وجه نمى توانست.

[ 378 ]

براى كودكى كه در عالم جنين است و جز محيط بسيار محدود شكم مادر را نديده، ماه و خورشيد و دريا و امواج و طوفان و نسيم و گل ها و زيبايى هاى اين جهان اصلا مفهومى ندارد، تمام كتاب لغت او در چند كلمه خلاصه مى شود، و هرگاه كسى از بيرون شكم مادر فرضاً بتواند با او سخن بگويد هرگز نمى تواند مفهوم سخنان او را درك كند.

تفاوت محدوديّت اين جهان با وسعت جهان ديگر به همين نسبت يا بيشتر است، بنابراين ما هرگز قادر نخواهيم بود از نعمت ها و مواهب جهان ديگر و بهشت برين، آنچنان كه هست، باخبر شويم.

لذا در حديثى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مى خوانيم: «فيها ما لا عين رأت ولا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر; در بهشت نعمت هايى است كه هيچ چشمى نديده، هيچ گوشى نشنيده، و به مغز كسى خطور نكرده است(1)»!

و قرآن مجيد همين معنى را با بيان ديگرى بازگو مى كند: (فلا تعلم ما اخفى لهم من قرة اعين جزاءً بما كانوا يعلمون);(2) «هيچ كس نمى داند چه نعمت هايى كه موجب روشنى چشم هاست در آنجا براى او پنهان داشته شده، نعمت هايى كه پاداش اعمالى است كه انجام مى دادند».

نظامات حاكم بر آن جهان نيز تفاوت زيادى با اين جهان دارد مثلا: در دادگاه قيامت گواهان اعمال انسان دست و پاى او، و پوست تن او، و حتّى زمينى كه بر آن گناه يا ثواب كردند مى باشد: (اليوم نختم على افواههم


1. مكاتيب الرسول، ج 2، ص 152 - تفسير الميزان، ج 16، ص 269.

2. سوره سجده، آيه 17.

[ 379 ]

و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون);(1) «امروز بر دهان آنها مهر مى نهيم و دست ها و پاهاى آنها كارهايى را كه انجام مى دادند بازگو مى كنند»!

البته يك روز تصوّر اين مسائل مشكل بود، امّا با نمونه هايى كه با پيشرفت علوم، از ضبط صحنه ها و ضبط اصوات مشاهده مى كنيم ديگر جاى تعجّب نيست.

به هر حال گرچه درباره نعمت هاى جهان ديگر تنها شبحى از دور مى بينيم و به وسعت و اهميّت و ويژگى آن نمى توانيم واقف شويم امّا اين قدر مى دانيم كه نعمت هاى آن جهان - و همچنين كيفرهايش - هم جنبه جسمانى دارد هم روحانى، چرا كه معاد داراى هر دو جنبه است و طبعاً بايد پاداش و كيفر نيز دو بعدى باشد. يعنى همان گونه كه در بعد مادى و جسمانى مى فرمايد: (و بشر الذين آمنوا و عملوا الصالحات ان لهم جنات تجرى من تحتها الانهار... و لهم فيها ازواج مطهرة و هم فيها خالدون);(3) «به كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند بشارت ده كه براى


1. سوره يس، آيه 65.

2. سوره فصلت، آيه 21.

3. سوره بقره، آيه 25.

[ 380 ]

آنها باغ هايى از بهشت است كه نهرها از زير درختانش جارى است... و همسرانى پاكيزه دارند و جاودانه در بهشت خواهند ماند».

در مورد نعمت هاى معنوى نيز چنين مى گويد: (و رضوان من الله اكبر);(1) «خشنودى خدا و رضايت پروردگار كه شامل حال بهشتيان مى شود از همه اين نعمت ها برتر و بالاتر است!»

آرى بهشتيان از اين احساس كه خدا از آنها راضى است و پروردگارشان آنان را پذيرفته است چنان احساس شادى و لذّت مى كنند كه با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. در مورد دوزخيان نيز علاوه بر آتش و عذاب هاى جسمانى خشم و غضب پروردگار و ناخشنودى خداوند كه شامل حال آنهاست از هر شكنجه اى بدتر است.

* * *

 

تجسم اعمال:

قابل توجّه اين كه از آيات بسيارى از قرآن استفاده مى شود كه در رستاخيز اعمال ما زنده مى شود، و در صورت هاى مختلفى با ما خواهد بود، و يكى از بخش هاى مهم پاداش و كيفر همين تجسّم اعمال است.

ظلم و بيدادگرى به شكل ابرى سياه و ظلمانى اطراف ما را فرا خواهد گرفت، چنان كه در حديثى از پيامبر(صلى الله عليه وآله):

«ايّاكم و الظلم فانّ الظلم عندالله هو الظلمات يوم القيامة(2)»


1. سوره توبه، آيه 72.

2. وسائل، ج 6، ص 25 - بحار، ج 70، ص 303 - بحار، ج 72، ص 309.

[ 381 ]

«اموال نامشروع يتيمان به صورت شعله هاى آتش ما را فرو مى گيرد(1)».

«و ايمن به صورت نور و روشنايى اطراف ما را روشن مى كند(2)».

«رباخوارانى كه با عمل زشت و ننگين خود تعادل اقتصادى جامعه را برهم زده بودند همچون بيماران مصروعى خواهند بود كه به هنگام برخاستن قادر به حفظ تعادل خود نيستند گاهى زمين مى خورند و گاه بر مى خيزند(3)».

«اموالى كه محتكران و بخيلان ثروت اندوز روى هم گذاردند و حقوق محرومان از آن نپرداختند طوق سنگينى بر گردن آنها مى شود، به گونه اى كه قدرت بر حركت نخواهند داشت(4)». و همچنين ساير اعمال هر كدام به صورت مناسبى مجسّم مى گردد.

مى دانيم علم و دانش امروز مى گويد چيزى در جهان نابود نمى شود ماده و انرژى دائماً تغيير شكل و صورت مى دهد. بى آن كه هرگز از بين برود، افعال و اعمال ما كه از اين دو خارج نيستند به حكم اين قانون به طور جاودانى مى مانند، هر چند شكل آنها عوض شود.

قرآن مجيد در عبارت كوتاه و تكان دهنده اى درباره قيامت مى گويد: (و وجدوا ما عملوا حاضراً);(5) «مردم اعمال خود را در آنجا حاضر


1. نساء، آيه 10.

2. سوره حديد، آيه 12.

3. سوره بقره، آيه 27.

4. سوره آل عمران، آيه 180.

5. سوره كهف، آيه 49.

[ 382 ]

مى بينند».

و در واقع هر چه مى كشند از دست اعمال خود مى كشند، و لذا بلافاصله در ذيل همان آيه مى افزايد: (ولا يظلم ربك احدا); «خداى تو به هيچ كس ظلم و ستم نمى كند».

در جاى ديگر قرآن درباره روز قيامت مى خوانيم (يومئذ يصدر الناس اشتاتاً ليروا اعمالهم)(1); «مردم در آن روز گروه گروه محشور مى شوند تا اعمالشان به آنها نشان داده شود».

(فمن يعمل مثقال ذرة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرة شراً يره); «هر كس به اندازه سنگينى ذره اى كار نيك انجام داده آن را خواهد ديد و هر كس به اندازه سنگينى ذره اى كار بد انجام داده او نيز آن را مشاهده خواهد كرد(2)». دقّت كنيد كه مى گويد خود آن اعمال را خواهد ديد.

توجّه به اين حقيقت كه اعمال ما از كوچك و بزرگ، نيك و بد، در اين جهان ثابت و محفوظ مى ماند و از بين نمى رود، و در رستاخيز همه جا با ما خواهد بود مى تواند هشدار به همگان باشد، تا در برابر زشتى ها و بدى ها محتاط و سخت گير باشيم، و نسبت به نيكى ها علاقه مند و وفادار.

عجيب اين كه امروز نيز دستگاه هايى اختراع شده كه مى تواند گوشه اى از اين مسئله را در همين دنيا براى ما مجسّم كند:

يكى از دانشمندان مى نويسد: «امروز توانسته اند امواج صوتى كوزه گران مصرى دو هزار سال پيش را منعكس كنند، به طورى كه قابل


1. سوره زلزال، آيه 6.

2. سوره زلزال، آيات 7 و 8.

[ 383 ]

شنيدن باشد، زيرا در موزه هاى مصر كوزه هايى از دو هزار سال قبل باقى مانده كه به هنگام ساختن آنها با چرخ هاى مخصوص و به وسيله دست ها امواج صوتى كارگران در بدنه كوزه ها نقش بسته و امروز توانسته اند آن امواج را از نو زنده كنند به طورى كه ما با گوش خود آن را بشنويم»!(1)

به هر حال بسيارى از سؤالاتى كه در مورد مسئله معاد و جاودانگى پاداش نيكوكاران و كيفر بدكاران در قرآن مجيد آمده است با توجّه به همين «تجسّم اعمال» و با توجّه به اين كه هر عمل خوب و بدى در روح و جان ما اثر مى گذارد و آن اثر هميشه با ما خواهد بود، پاسخ گفته مى شود. «پايان»

 

پانزدهم مرداد ماه يك هزار و سيصد و شصت و دو

قم - حوزه علميه ناصر مكارم شيرازى


1. از كتاب «راه طى شده».

[ 384 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- معاد جسمانى يعنى چه؟

2- منكران معاد جسمانى چه مى گفتند و قرآن چگونه به آنها جواب مى دهد؟

3- استدلال عقلى براى معاد جسمانى چيست؟

4- چه ارتباطى بين معاد جسمانى چيست؟

5- شبهه «آكل و مأكول» يعنى چه و چه پاسخى دارد؟


+ نگاشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 10:21 توسط علی چلوی - هادی |
دروس اصول عقاید3 ( )

[ 199 ]

 

درس هشتم: قرآن و اكتشافات علمى روز!

 

شك نيست كه قرآن يك كتاب علوم طبيعى يا طب و روانشناسى و علوم رياضى نيست.

قرآن يك كتاب هدايت و انسان سازى است، و آنچه را در اين راه ضرورى باشد فروگذار نمى كند.

ما نبايد انتظار داشته باشيم كه قرآن دائرة المعارفى باشد از علوم مختلف، ما بايد از قرآن نور ايمان و هدايت، تقوى و پرهيزگارى، انسانيّت و اخلاق، نظم و قانون بطلبيم و قرآن همه اينها را در بر دارد.

ولى قرآن گاه براى رسيدن به اين هدف اشاراتى به پاره اى از مسائل علوم طبيعى و اسرار آفرينش و شگفتى هاى جهان هستى دارد، مخصوصاً در بحث هاى توحيدى، به تناسب برهان نظم، پرده از روى اسرارى از جهان آفرينش برداشته، و مسائلى را فاش كرده كه در آن عصر و در آن محيط، حتّى براى دانشمندان ناشناخته بود.

اين گونه بيانات قرآن، مجموعه اى را تشكيل مى دهد كه ما آن را «معجزات علمى قرآن» مى خوانيم.

[ 200 ]

در اين جا به چند قسمت از اين معجزات علمى اشاره مى كنيم:

 

قرآن و قانون جاذبه

پيش از «نيوتن» هيچ كس قانون جاذبه عمومى را به صورت كامل كشف نكرده بود.

معروف است «نيوتن» هنگامى كه زير درخت سيبى نشسته بود و سيبى از درخت جدا شد و به روى زمين افتاد، اين حادثه كوچك و ساده چنان فكر او را به خود مشغول داشت كه سال ها در انديشه بود اين چه نيرويى است كه سيب را به سوى خود كشيد؟ چرا به آسمان نرفت؟ و پس از سال ها توانست، قانون جاذبه را كشف كند كه «هر دو جسم يكديگر را به نسبت مستقيم جرم ها و به نسبت معكوس مجذور فاصله ها جذب مى كنند».

در پرتو اكتشاف اين قانون ثابت شد كه نظام مجموعه شمسى از كجاست؟

چرا اين كرات عظيم به گرد آفتاب در مدار خود مى چرخند؟ چرا فرار نمى كنند و هر كدام به سوئى نمى افتند؟ چرا آنها روى هم قرار نمى گيرند؟ اين چه قدرتى است كه در اين فضاى بيكران آنها را در مدار دقيقى به گردش واداشته، و سر سوزنى از آن فراتر نمى روند؟!

آرى «نيوتن» كشف كرد كه: حركت دورانى يك جسم باعث فرار او از مركز، و قانون جاذبه باعث جذب او به مركز، مى شود و هرگاه اين دو نيرو كاملا تعادل داشته باشند، يعنى «جرم ها» و «فاصله ها» به آن اندازه

[ 201 ]

«جاذبه» توليد كنند كه سرعت حركت دورانى نيروى «دافعه» و گريز از مركز ايجاب مى كند، اين تعادل «جاذبه» و «دافعه» به آنها اجازه مى دهد كه دائماً در مدار خود بمانند.

ولى قرآن مجيد بيش از هزار سال قبل از اين جريان، اين واقعيّت را در دومين آيه سوره رعد بيان كرده بود:

(الله الذى رفع السماوات بغير عمد ترونها ثم استوى على العرش و سخر الشمس و القمر كل يجرى لا جل مسمى يدبر الامر يفصل الايات لعلكم بلقاء ربكم يوقنون); «خدا آن كس است كه آسمان ها (كرات آسمانى) را با ستون هاى نامرئى برافراشت، سپس بر عرش (مجموعه عالم هستى) حكومت كرد، و آفتاب و ماه را مسخر شما ساخت، او تدبير امور جهان مى كند و آيات خود را براى شما تشريح مى نمايد، تا به لقاى پروردگار يقين پيدا كنيد».

در حديثى كه ذيل همين آيه از امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) نقل شده چنين مى خوانيم:

«اليس الله يقول بغير عمد ترونها؟ قلت: بلى، قال: ثم عمد لكن لا ترونها!

آيا خدا نمى گويد بدون ستونى كه آن را مشاهده كنيد؟ راوى مى گويد: در جواب امام عرض كردم، آرى، فرمود: بنابراين ستونى وجود دارد امّا شما آن را نمى بينيد(1)».

آيا تعبيرى روشن تر و ساده تر در افق ادبيات عربى براى بيان نيروى جاذبه در سطح توده مردم از «ستون نامرئى» پيدا مى شود؟!


1. ميزان الحكمة، ج 1، ص 774.

[ 202 ]

در حديثى نيز از اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم:

«هذه النجوم التى فى السماء مدائن مثل المدائن التى فى الارض مربوطة كل مدينة الى عمود من نور;

اين ستارگانى كه در آسمان است شهرهايى همچون شهرهاى زمين است، هر شهرى با شهرى ديگر (هر ستاره اى با ستاره اى ديگر) ارتباط دارد(1)»!

 

* * *

 

كشف حركت زمين به دور خود و خورشيد

معروف اين است اوّلين كسى كه حركت زمين را به دور خود كشف كرد «گاليله» ايتاليايى بود كه تقريباً چهار قرن قبل در جهان مى زيست، و پيش از آن دانشمندان و علماى جهان نسبت به هيئت بطلميوس دانشمند مصرى و فرضيه او وفادار بودند كه مى گفت: زمين مركز جهان است و تمام كرات ديگر به دور آن مى چرخند.

البته «گاليله» به جرم اين اكتشاف علميش از طرف حاميان كليسا تكفير شده و با توبه و اظهار ندامت از اظهار اين اكتشاف از مرگ نجات


1. بحار، ج 55، ص 91.

[ 203 ]

يافت! ولى بالاخره دانشمندان ديگر دنبال نظرات او را گرفتند، و امروز اين مسئله به صورت يك مطلب مسلّم علمى در آمد، و حتّى با آزمايش هاى حسّى نيز ثابت شده است كه زمين به دور خود مى گردد و بعد از پروازهاى فضايى مطلب جنبه عينى پيدا كرده است.

خلاصه اين كه: مركزيت زمين نفى شد و معلوم شد، اين تنها يك خطاى حس ماست كه ما حركت زمين را با حركت مجموعه ثوابت و سيارات اشتباه مى كنيم، ما خود در حركتيم و آنها را در حركت فرض مى كنيم!

به هر حال عقيده بطلميوس حدود يك هزار و پانصد سال بر فكر دانشمندان سايه انداخته بود، و به هنگام ظهور قرآن كسى جرأت نداشت بر خلاف اين فرضيه اظهار نظر كند.

ولى به هنگامى كه به آيات قرآن مراجعه مى كنيم، مى بينيم قرآن در سوره نمل، آيه 90، حركت زمين به روشنى آمده است: (و ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمرمرّ السحاب صنع الله الذى اتقن كل شىء انّه خبير بما تفعلون);

«كوه ها را مى بينى و چنين مى پندارى كه آنها ساكن و جامدند در حالى كه همچون ابر در حركت مى باشند، اين آفرينش خداوندى است كه هر چيزى را از روى اسلوب صحيح ساخته، او به اعمالى كه شما انجام مى دهيد آگاه است».

آيه فوق با صراحت از حركت كوه ها سخن مى گويد در حالى كه ما همه آنها را ساكن مى پنداريم، و تشبيه حركت آن به حركت ابرها، هم

[ 204 ]

اشاره به سرعت است و هم نرمش، و آرامش و بى سر و صدا بودن!

و اگر مى بينيم به جاى «حركت زمين» تعبير به «حركت كوه ها» مى كند براى اين كه عظمت مطلب آشكار شود، زيرا مسلم است كوه ها بدون زمين هاى اطراف خود حركتى ندارند و حركت آنها عين حركت زمين است (يا به دور خود و يا به دور آفتاب و يا هر دو).

اكنون فكر كنيد در عصر و زمانى كه تمام محافل علمى جهان و مردم عادى نظريه سكون زمين و حركت خورشيد و تمامى كواكب آسمان را به دور آن به رسميت شناخته بودند، خبر دادن از حركت زمين با اين صراحت يك معجزه علمى محسوب نمى شود؟!

آن هم از ناحيه كسى كه مطلقاً درسى نخوانده، و اصولا از محيطى برخاسته كه در آنجا درسى وجود نداشته و از عقب افتاده ترين محيط ها از نظر علم و فرهنگ محسوب مى شده، آيا اين سند حقّانيت اين كتاب آسمانى نيست؟!

[ 205 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- منظور از معجزات علمى قرآن چيست؟

2- نخستين كسى كه قانون جاذبه را كشف كرد كه بود و در چه عصرى مى زيست؟

3- قرآن در كدام آيه و با چه تعبيرى از جاذبه عمومى خبر مى دهد؟

4- فرضيه سكون زمين و كشف حركت آن به وسيله چه اشخاصى صورت گرفت و چند سال بر افكار جهانيان حاكم بود؟

5- قرآن در كدام آيه و با چه تعبيرى از حركت زمين سخن مى گويد؟

[ 206 ]

[ 207 ]

 

درس نهم: سند ديگر بر حقّانيّت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)

 

ما براى پى بردن به حقّانيّت دعوت يك مدّعى نبوّت، يا كذب و دروغ او، راه ديگرى غير از مطالبه «اعجاز» نيز داريم كه اين خود دليل زنده ديگرى براى رسيدن به هدف مى تواند باشد، و آن بررسى قرائن زير و جمع آورى مجموعه اى از آن است:

1- خصوصيّات اخلاقى و سوابق اجتماعى

2- شرايطى كه بر محيط دعوت حاكم است

3- شرايط زمانى

4- محتواى دعوت

5- برنامه هاى اجرائى و وسائل وصول به هدف

6- ميزان اثرگذارى دعوت در محيط

7- ميزان ايمان و فداكارى دعوت كننده نسبت به هدفش

8- عدم سازش با پيشنهادهاى انحرافى

9- سرعت تأثير در افكار عمومى

10- بررسى ايمان آورندگان و اين كه از چه قشرى هستند؟!

[ 208 ]

به راستى اگر ما اين مسائل دهگانه را درباره هر مدّعى مورد بررسى دقيق قرار دهيم و از آن پرونده دقيقى بسازيم صدق و كذب او را به راحتى مى توانيم دريابيم.

* * *

 

با توجه به آنچه در بالا گفته شد به بررسى بسيار فشرده اى درباره مسائل فوق در مورد شخص پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) مى پردازيم، هر چند شرح آنها نياز به تأليف كتاب هاى متعدّدى دارد.

1- آنچه از خصوصيّات اخلاقى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) در خلال فعاليت هاى اجتماعيش طبق تواريخى كه دوست و دشمن نوشته اند بر ما مسلّم است، اين است كه او آن قدر پاك و درست كار بود كه حتّى در عصر جاهليّت او را امين لقب داده بودند، تاريخ مى گويد: هنگامى كه مى خواست به مدينه هجرت كند، على(عليه السلام) را مأمور كرد كه بعد از او امانت هاى مردم را به آنها بسپارد.

شجاعت و استقامت و حسن خلق، و سعه صدر، و جوانمردى و گذشت او را از خلال جنگ و صلح او مى توان به دست آورد، مخصوصاً فرمان عفو عمومى كه درباره مردم مكّه پس از فتح اين شهر و تسليم دشمنان خونخوار در برابر اسلام صادر كرد سند زنده اى بر اين امر است.

* * *

 

2- همه مى دانيم انسان هاى معمولى - حتّى نوابغ - خواه ناخواه رنگ

[ 209 ]

محيط را به خود مى گيرند، البته بعضى بيشتر و بعضى كمتر.

حال فكر كنيد كسى كه چهل سال در محيط جهل و بت پرستى پرورش يافته، در محيطى كه تار و پود فرهنگ مردمش با شرك و خرافات بافته شده، چگونه ممكن است دم از توحيد خالص زند، و با تمام مظاهر شرك به مبارزه برخيزد؟!

چگونه ممكن است از محيط جهل عالى ترين تجلّيات علمى بدرخشد؟!

آيا مى توان باور كرد بدون يك تأييد الهى از ماوراءِ طبيعت چنين پديده عجيبى ظاهر شود؟

* * *

 

3- بايد ديد ظهور اين پيامبر در چه عصر و زمانى بود؟ در عصرى كه جهان دوران قرون وسطى را طى مى كرد، عصر استبداد، تبعيض، امتيازات ظالمانه نژادى و طبقاتى و چه بهتر اين كه اين سخن را از زبان على(عليه السلام) كه شاهد دوران قبل و بعد ظهور اسلام بود بشنويم:

او مى گويد: «خداوند او را در زمانى مبعوث كرد كه مردم جهان در وادى حيرت گمراه و سرگردان بودند، عقل هاى آنها در گروِ هوس هاى كشنده قرار داشت. و كبر و نخوت آنها را به سقوط كشانده بود، ظلمت جاهليّت آنها را به بيراهه برده، و در ميان جهل و اضطراب سرگردان بودند(1)».


1. نهج البلاغه، خطبه 91.

[ 210 ]

اكنون فكر كنيد آيينى كه شعار آن مساوات انسان ها، حذف تبعيضات نژادى و طبقاتى و (انما المؤمنون اخوة) است، چه تناسبى با وضع آن زمان دارد؟

4- محتواى دعوتش توحيد در تمام زمينه ها، حذف امتيازات ظالمانه، وحدت جهان انسانيّت، مبارزه با ظلم و ستم، طرح حكومت جهانى، دفاع از مستضعفان و پذيرش تقوى و پاكى و امانت به عنوان مهم ترين معيار براى ارزش انسان.

* * *

 

5- در زمينه برنامه هاى اجرايى هرگز اجازه نداد كه از منطق «هدف وسيله را توجيه مى كند» استفاده كنند، براى رسيدن به هدف هاى مقدّس به دنبال وسائل مقدّس بود، صريحاً مى گفت (ولا يجرمنكم شنآن قوم على الا تعدلوا);(1) «دشمنى با هيچ گروه نبايد مانع شما از اجراى عدالت گردد». دستوراتش در زمينه رعايت اصول اخلاقى در ميدان جنگ عدم تعرض نسبت به غير نظاميان، از بين نبردن نخلستان ها و درختان، آلوده نساختن آب آشاميدنى دشمن و رعايت نهايت محبّت با اسيران جنگى و ده ها مانند آن روشنگر اين واقعيّت است.

* * *

 


1. سوره مائده، آيه 8.

[ 211 ]

6- ميزان تأثير دعوت او در آن محيط تا به آن پايه بود كه دشمنان از نزديك شدن افراد به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) وحشت داشتند، چرا كه جاذبه و نفوذ او را خارق العاده مى ديدند، گاهى به هنگامى كه سخن مى گفت غوغا به راه مى انداختند تا مردم گفتار او را نشنوند مبادا سخنان جذاب او در قلوب تشنه اثر بگذارد و به همين جهت براى پرده افكندن به روى نفوذ معجزه آساى پيامبر او را ساحر خواندند و كلماتش را «سحر» ناميدند كه اين خود اعتراف ضمنى به تأثير عجيب دعوت حضرت بود.

* * *

 

7- ميزان فداكارى او در راه دعوتش نشان مى دهد كه او بيش از هر كس به اين آيينى كه آورده بود مؤمن و پاى بند بود.

در بعضى ميدان هاى جنگ كه تازه مسلمانان فرار كردند او سخت ايستاد، و در آن جا كه دشمن گاه از راه تطميع، و گاه از راه تهديد و خلاصه از هر درى وارد مى شد او بى اعتنا به همه اين مسائل بر اعتقاد خود سخت پافشارى مى كرد و هرگز ضعف و ترديد نشان نداد.

* * *

 

8- بارها كوشيدند كه او را به سازش با منحرفان بكشانند، امّا هرگز تسليم نشد، مى گفت: اگر خورشيد را در يك دست من و ماه را در دست ديگرم بگذاريد (و تمام منظومه شمسى را زير سيطره من قرار دهيد كه به خاطر آن دست از هدفم بردارم) هرگز دست بردار نيستم».

* * *

[ 212 ]

9- نه تنها تأثير دعوت او در افكار عمومى مردم عجيب بود كه سرعت آن نيز خارق العاده بود، آنها كه كتاب هاى خاورشناسان غربى را در زمينه اسلام مطالعه كرده اند ديده اند كه همه آنها از پيدايش و گسترش سريع اسلام در شگفتند، فى المثل سه تن از اساتيد معروف غرب كه «تاريخ تمدن عرب و مبانى آن را در شرق» نوشته اند صريحاً به اين حقيقت اعتراف كرده و چنين مى گويند:

«با تمام كوشش هايى كه براى شناخت پيشرفت سريع اسلام در جهان شده، تا آنجا كه در مدتى كمتر از يك قرن توانست بر قسمت عمده جهان متمدن آن روز سايه بيفكند، هنوز اين مسئله به صورت معمّايى باقيمانده است».

آرى به راستى معمّاست كه چگونه با وسائل آن روز اسلام با اين سرعت عجيب در اعماق قلوب ميليون ها انسان نفوذ كرد، تمدّن ها را در خود هضم كرد و تمدّنى نوين به وجود آورد؟!

* * *

 

10- بالاخره به اين جا مى رسيم كه دشمنان او گروهى از سردمداران كفر و مستكبران ظالم و ثروتمندان خودخواه بودند، در حالى كه ايمان آورندگان به او غالباً جوانان پاكدل، گروه عظيمى از حق طلبان محروم و تهيدست و حتّى بردگان بودند، افرادى كه سرمايه اى جز صفا و پاكدلى نداشتند و تشنه حق بودند.

از مجموعه اين بررسى ها كه شرح آن بسيار مفصّل است مى توان به

[ 213 ]

خوبى نتيجه گرفت كه اين يك دعوت الهى بود، دعوتى كه از ماوراى طبيعت مى جوشيد، از سوى پروردگار بزرگ براى نجات انسان ها از فساد و تباهى و جهل و شرك و ظلم و بى عدالتى فرستاده شده بود.

[ 214 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- آيا براى شناختن حقانيّت پيامبر راهى جز معجزه داريم؟ كدام راه است؟

2- منظور از جمع آورى قرائن چگونه قرائنى است؟ و بيش از همه روى چه امورى بايد انديشيد؟

3- آيا از مقايسه وضع عرب قبل و بعد از ظهور اسلام چيزى مى توان در اين زمينه فهميد؟

4- قسمتى از آنچه را درباره عرب خصوصاً و جهان عموماً در عصر جاهليّت مى دانيد بيان كنيد.

5- چرا دشمنان اسلام، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را متهم به سحر كردند؟

[ 215 ]

 

درس دهم: خاتميّت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)

 

مفهوم دقيق خاتميّت

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) آخرين پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) خداست و سلسله نبوت با او پايان مى پذيرد و اين از «ضروريات آيين اسلام» است.

معنى «ضرورى» اين است كه هر كس وارد صفوف مسلمين شود، به زودى مى فهمد كه همه مسلمانان به اين مطلب عقيده دارند و از واضحات و مسلمات نزد آنان است; يعنى همان گونه كه هر كس با مسلمانان سر و كار داشته باشد مى داند آنها از نظر مذهبى تأكيد روى اصل «توحيد» دارند، همچنين مى داند روى «خاتميّت پيامبر» نيز همگى توافق دارند، و هيچ گروهى از مسلمانان در انتظار آمدن پيامبر جديدى نيستند.

در حقيقت قافله بشريّت در مسير تكاملى خود با بعثت پيامبران مراحل مختلف را يكى پس از ديگرى طى كرده است و به مرحله اى از رشد و تكامل رسيده كه ديگر مى تواند روى پاى خود بايستد، يعنى با «استفاده از تعليمات جامع اسلام مشكلات خود

[ 216 ]

را حل كند».

به تعبير ديگر: اسلام قانون نهايى و جامع دوران بلوغ بشريّت است، از نظر اعتقادات كامل ترين محتواى بينش دينى و از نظر عمل نيز چنان تنظيم يافته كه بر نيازمندى هاى انسان ها در هر عصر و زمانى منطبق است.

* * *

 

دليل بر خاتميّت پيامبر

براى اثبات اين مدّعا دلايل متعدّدى داريم كه از همه روشن تر سه دليل زير است:

1- ضرورى بودن اين مسئله - گفتيم هر كس با مسلمانان جهان در هر نقطه تماس گيرد درمى يابد كه آنها معتقد به خاتميّت پيامبر اسلامند، بنابراين اگر كسى اسلام را از طريق دليل و منطق كافى پذيرفت، راهى جز پذيرش اصل خاتميّت ندارد، و چون در درس هاى گذشته حقّانيّت اين آيين را با دليل كافى ثابت كرديم بايد خاتميّت را نيز كه از ضروريات اين دين است بپذيريم.

2- آيات قرآن نيز دليل روشنى بر خاتميّت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)است از جمله:

(ما كان محمّد أبا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيّين);(1)


1. سوره احزاب، آيه 40.

[ 217 ]

«پيامبر اسلام پدر هيچ يك از مردان شما نبود او تنها رسول خدا و خاتم انبيا است».

اين تعبير هنگامى گفته شد كه مسئله پسرخواندگى در ميان اعراب رواج داشت، آنها فردى را كه از پدر و مادر ديگرى بود به عنوان فرزند خود برمى گزيدند و همچون يك فرزند حقيقى داخل خانواده آنها مى شد، محرم بود، ارث مى برد و مانند آن.

امّا اسلام آمد و اين رسم جاهليّت را از بين برد و گفت: پسر خوانده ها هرگز مشمول قوانين حقوقى و شرعى فرزند حقيقى نيستند از جمله «زيد» كه پسر خوانده پيامبر اسلام بود و نيز فرزند پيامبر محسوب نمى شد، لذا مى گويد شما به جاى اين كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)را پدر يكى از اين افراد معرّفى كنيد او را به دو وصف حقيقيش توصيف كنيد، يكى وصف «رسالت» و ديگرى «خاتميّت».

اين تعبير نشان مى دهد كه خاتميّت پيامبر اسلام همچون رسالتش براى همگان روشن و ثابت و مسلّم بود.

تنها سؤالى كه در اين جا باقى مى ماند اين است كه مفهوم حقيقى «خاتم» چيست؟

«خاتم» از ماده «ختم» به معنى پايان دهنده و چيزى را كه به وسيله آن كارى را پايان مى دهند مثلا مهرى كه در پايان نامه مى زنند «خاتم» مى گويند، و اگر مى بينيم به انگشتر نيز «خاتم» گفته شده به خاطر اين است كه نگين انگشتر در آن عصر و زمان

[ 218 ]

به جاى مهر اسم به كار مى رفته، و هر كس پاى نامه خود را با نگين انگشترش كه روى آن اسم يا نقشى كنده بود مهر مى كرد، و اصولا نقش نگين انگشتر هر كس مخصوص به خود او بوده است.

در روايات اسلامى مى خوانيم: هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خواست نامه اى براى پادشاهان و زمامداران آن زمان بنويسد و آنها را به اسلام دعوت كند، خدمتش عرض كردند معمول سلاطين عجم اين است كه بدون مهر، نامه اى را نمى پذيرند، پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه تا آن زمان نامه هايش كاملا ساده و بدون مهر بود، دستور فرمود انگشترى براى او تهيّه كردند و بر نگين آن جمله «لا اله الا الله، محمّد رسول الله» را نقش كردند، پيامبر بعد از آن دستور مى داد نامه ها را به وسيله آن مهر كنند.

بنابراين معنى اصلى خاتم همان پايان دهنده و ختم كننده است.

3- روايات فراوانى نيز داريم كه به روشنى خاتميّت پيامبر را ثابت مى كند از جمله روايات زير است:

الف - در حديث معتبرى از جابر بن عبدالله انصارى از پيامبر چنين نقل شده است كه فرمود:

«مثل من در ميان پيامبران همانند كسى است كه خانه اى را بنا كرده و كامل و زيبا شده تنها محل يك خشت آن خالى است، هر كس در آن وارد شود و نگاه به آن بيفكند مى گويد چه زيباست ولى اين جاى خالى را دارد، من همان خشت آخرم و پيامبران

[ 219 ]

همگى به من ختم شده اند(1)». امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:

«حلال محمّد حلال ابداً الى يوم القيامة و حرامه حرام أبداً الى يوم القيامة(2); حلال محمّد حلال است تا روز رستاخيز و حرام او حرام است تا روز رستاخيز».

در حديث معروفى كه شيعه و اهل تسنّن از پيامبر نقل كرده اند مى خوانيم كه او به على(عليه السلام)فرمود:

«أنت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى; تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى جز اين كه بعد از من پيامبرى نخواهد بود(3) و ده ها حديث ديگر.

* * *

 

در زمينه خاتميّت پيامبر اسلام سؤالاتى است كه توجّه به آنها لازم است:

1- بعضى مى گويند اگر فرستادن پيامبران يك فيض بزرگ الهى است چرا مردم زمان ما از اين فيض بزرگ محروم باشند؟ چرا راهنماى جديدى براى هدايت و رهبرى مردم اين عصر نيايد؟!

امّا آنها كه چنين مى گويند در حقيقت از يك نكته غافلند و آن اين كه محروميّت عصر ما نه به خاطر عدم لياقت آنهاست; بلكه به


1. (تفسير مجمع البيان).

2. اصول كافى، ج 1، ص 58.

3. كافى، ج 8، ص 107.

[ 220 ]

خاطر آن است كه قافله بشريّت در مسير فكرى و آگاهى به پايه اى رسيده است كه مى تواند با در دست داشتن تعليمات پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) به راه خود ادامه دهد.

بد نيست در اين جا مثالى بزنيم:

پيامبر اولوالعزم يعنى آنها كه داراى دين و آيين جديد و
كتاب آسمانى بودند. 5 نفر بودند «نوح، ابراهيم، موسى، عيسى و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)» اينها هر كدام در يك مقطع خاصّ تاريخى براى هدايت و تكامل بشر تلاش كردند، و اين قافله را از يك مرحله گذرانده در مرحله دوم به پيامبر الوالعزم ديگرى تحويل دادند، تا به مرحله اى رسيد كه اين قافله راه نهايى را يافت و همچنين توانايى بر ادامه راه را، درست همانند يك محصل كه پنج مرحله تحصيلى را طى مى كند تا دوران فراغت از تحصيل برسد. (البته فراغت از تحصيل معنى ندارد و منظور ادامه راه با پاى خويش است):

دوره دبستان، دوره راهنمايى، دوره دبيرستان، دوره ليسانس، دوره دكترا.

اگر يك دكتر به مدرسه و دانشگاه نمى رود مفهومش اين نيست كه لياقت ندارد; بلكه به خاطر اين است كه اين مقدار معلومات در اختيار دارد كه به كمك آن مى تواند مشكلات علمى خود را به كمك آن حل كند و به مطالعاتش ادامه دهد و پيشرفت كند.

* * *

 

[ 221 ]

2- با اين كه جامعه بشرى دائماً در حال دگرگونى است، چگونه مى توان با قوانين ثابت و يكنواخت اسلام، پاسخگوى نيازهاى آن بود؟!

در جواب مى گوييم: اسلام داراى دو گونه قوانين است; يك سلسله از قوانين كه مانند صفات ويژه انسان ثابت و برقرار است، همچون لزوم اعتقاد به توحيد، اجراى اصول عدالت، مبارزه با هر گونه ظلم و تعدّى و اجحاف و...

امّا قسمتى ديگر يك سلسله اصول كلّى و جامع است كه با دگرگون شدن موضوعات آن صورت تازه اى به خود مى گيرد و پاسخگوى نيازهاى متغيّر هر زمان مى باشد.

مثلا يك اصل كلّى در اسلام داريم تحت عنوان «اوفوا بالعقود». (به قراردادهاى خود احترام بگزاريد و وفادار باشيد)

مسلماً با گذشت زمان انواع تازه اى از قراردادهاى مفيد اجتماعى و تجارى و سياسى مطرح مى شود كه انسان مى تواند با در نظر گرفتن اصل كلّى بالا به آن پاسخ دهد.

و نيز يك اصل كلّى ديگرى داريم به عنوان «قاعده لا ضرر» كه مطابق آن هر حكم و قانونى سبب زيان فرد يا جامعه شود بايد محدود گردد.

ملاحظه مى كنيد كه تا چه حد اين قاعده كلّى اسلامى كارساز و حل كننده مشكلات است، و از اين گونه قواعد در اسلام فراوان داريم، و با استفاده از همين اصول كلّى است كه مى توانيم

[ 222 ]

مشكلات پيچيده دوران بعد از انقلاب شكوهمند اسلامى را حل كنيم.

* * *

 

3- شك نيست كه ما در مسائل اسلامى نياز به رهبر داريم، و با عدم وجود پيامبر و غيبت جانشين او، مسئله رهبرى متوقف مى شود و با توجّه به اصل خاتميّت، انتظار ظهور پيامبر ديگرى را نيز نمى توان داشت، آيا اين امر ضايعه اى براى جامعه اسلامى نيست؟

در پاسخ مى گوييم براى اين دوران نيز پيش بينى لازم در اسلام شده است و از طريق «ولايت فقيه» است كه رهبرى را براى فقيهى كه جامع الشرايط و داراى علم و تقوى و بينش سياسى در سطح عالى باشد تثبيت كرده است و طريق شناخت چنين رهبرى نيز به روشنى در قوانين اسلام ذكر شده، بنابراين از اين ناحيه نگرانى وجود نخواهد داشت.

بنابراين ولايت فقيه همان تداوم خط انبيا و اوصياى آنها است، رهبرى فقيه جامع الشرايط دليل بر اين است كه جوامع اسلامى بدون سرپرست رها نشده اند.(1)

* * *


1. براى توضيح بيشتر به كتاب «طرح حكومت اسلامى» از همين مؤلّف مراجعه نماييد.

[ 223 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- مفهوم خاتميّت دقيقاً چيست؟

2- چگونه مى توان از آيات قرآن، خاتميّت را استفاده كرد؟

3- چرا مردم زمان ما محروم از اعزام پيامبران الهى باشند؟

4- قوانين اسلام چند گونه است و چگونه پاسخگوى نيازهاى زمان ماست؟

5- آيا يك جامعه اسلامى بدن رهبر مى تواند باشد؟ مسئله رهبرى در زمان ما چگونه حل مى شود؟

[ 224 ]

[ 225 ]

ده درس امام شناسى   &

 

 

 

 

 

 

ده درس امام شناسى

[ 226 ]

 

درس اوّل: بحث امامت از كى آغاز شد؟

 

مى دانيم بعد از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) مسلمانان به دو گروه تقسيم شدند:

عدّه اى معتقد بودند پيامبر(صلى الله عليه وآله) جانشينى براى خود تعيين نكرده، و اين امر را بر عهده امّت گذارده كه آنها بنشينند و از ميان خود رهبرى برگزينند - اين گروه را «اهل سنّت» مى نامند.

گروه ديگرى معتقد بودند كه جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله) همچون خود او بايد معصوم از خطا و گناه باشد و داراى علم وافرى كه بتواند رهبرى معنوى و مادى مردم را بر عهده بگيرد و اساس اسلام را حفظ كند و تداوم بخشد.

آنها معتقد بودند تعيين چنين كسى تنها از سوى خدا و به وسيله پيامبر(صلى الله عليه وآله)امكان پذير است، و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) اين كار را كرده، و على(عليه السلام) را به عنوان جانشين خود برگزيده است.

اين گروه را «اماميّه» يا «شيعه» مى نامند.

هدف ما در اين بحث هاى فشرده اين است كه اين مسئله را طبق دلائل عقلى و تاريخى و آيات قرآن، و سنّت پيامبر پى گيرى كنيم; ولى قبل از ورود در اين بحث اشاره به چند نكته را ضرورى مى دانيم:

[ 227 ]

1- آيا اين بحث اختلاف انگيز است؟

بعضى تا سخن از مسئله امامت به ميان مى آيد فوراً مى گويند امروز روز اين حرف ها نيست!

امروز روز وحدت مسلمين است، و گفتوگو از جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله)مايه تفرقه و پراكندگى است!

ما امروز دشمنان مشتركى داريم كه بايد به فكر آنها باشيم: صهيونيسم و استعمار غرب و شرق، و بنابراين، اين مسائل اختلافى را بايد كنار بگذاريم; ولى اين طرز تفكّر مسلماً اشتباه است زيرا:

اولا: آنچه مايه اختلاف و پراكندگى است جرّ و بحث هاى تعصب آميز و غير منطقى، و پرخاشگرى هاى كينه توزانه است. ولى بحث هاى منطقى و مستدل و دور از تعصّب و لجاجت و پرخاشگرى، در محيطى صميمانه و دوستانه، نه تنها تفرقه انگيز نيست، بلكه فاصله ها را كم مى كند، و نقاط مشترك را تقويت مى نمايد.

من در سفرهاى خود به حجاز براى زيارت خانه خدا كراراً بحث هايى با علما و دانشمندان اهل سنّت داشته ام، هم ما و هم آنها احساس مى كرديم اين بحث ها نه تنها سوءِ اثرى در مناسبات ما ندارد; بلكه باعث تفاهم و خوش بينى بيشتر مى شود، فاصله ها را كمتر مى كند و كينه هاى احتمالى را از سينه ها مى شويد.

مهم اين است كه در اين بحث ها روشن مى شود ما با يكديگر نقطه هاى مشترك فراوانى داريم كه مى توانيم در برابر دشمنان مشترك، روى آن تكيه و تأكيد كنيم.

[ 228 ]

اهل سنّت خود به چهار مذهب تقسيم مى شوند (حنفى ها، حنبلى ها، شافعى ها و مالكى ها) وجود اين چهار گروه سبب تفرقه آنها نشده، و هنگامى كه آنها حداقل فقه شيعه را به عنوان مذهب فقهى پنجم پذيرا گردند، بسيارى از مشكلات و پراكندگى ها برطرف مى شود، همان گونه كه در اين اواخر مفتى بزرگ اهل سنت، رئيس دانشگاه الازهر مصر «شيخ شلتوت» گام مؤثرى برداشت و رسميّت فقه شيعه را در ميان اهل سنّت اعلام داشت، از اين طريق كمك مؤثّرى به تفاهم اسلامى كرد و روابط دوستانه اى ميان او و مرحوم «آية الله بروجردى» مرجع بزرگ عالم تشيّع برقرار شد.

ثانياً: ما معتقديم تبلور اسلام بيش از هر مذهبى در مذهب شيعه است، و در عين اين كه به تمام مذاهب اسلامى احترام مى گذاريم معتقديم مذهب شيعه بهتر مى تواند اسلام راستين را در تمام ابعادش معرفى كند، و مسائل مربوط به حكومت اسلامى را حل نمايد.

چرا اين مكتب را با دليل و منطق به فرزندان خود نياموزيم؟! و اگر اين كار را نكنيم مسلماً به آنها خيانت كرده ايم.

ما يقين داريم قطعاً پيامبر جانشينى براى خود تعيين كرده، چه اشكالى دارد اين بحث را از طريق منطق و استدلال تعقيب كنيم؟

ولى بايد در اين بحث ها به دقّت مراقب باشيم كه عواطف مذهبى ديگران را جريحه دار نكنيم.

ثالثاً: دشمنان اسلام براى برهم زدن اساس وحدت مسلمين آن قدر دروغ و تهمت به شيعيان در نزد سنّيان، و آن قدر دروغ و تهمت به

[ 229 ]

سنّيان در نزد شيعيان بسته اند، كه در پاره اى از كشورها به كلّى آنها را از هم دور ساخته اند.

هنگامى كه ما مسئله امامت را به روشى كه در بالا گفتيم مطرح كنيم و نقاطى را كه شيعه بر آن تأكيد دارد با دلايلى از كتاب و سنّت روشن سازيم، معلوم مى گردد كه اين تبليغات دروغ بوده، و دشمنان مشترك ما دست به سمپاشى زده اند.

به عنوان مثال فراموش نمى كنم كه در يكى از سفرهاى حجاز با يكى از رجال دينى درجه اوّل عربستان سعودى ملاقات و بحث داشتيم، او اظهار مى داشت كه من شنيده ام شيعه ها قرآنى غير از قرآن ما دارند.

من خيلى تعجّب كردم و به او گفتم: برادر تحقيق اين امر خيلى ساده است!

من از شما دعوت مى كنم كه شخصاً يا نماينده شما با ما بياييد تا بعد از «مراسم عمره» بدون هيچ اطّلاع قبلى به ايران باز گرديم، در تمام خيابان ها و كوچه ها مسجد وجود دارد، و در هر مسجدى تعداد زيادى قرآن است، به علاوه در خانه همه مسلمانان قرآن وجود دارد، به هر مسجدى كه شما خواستيد مى رويم، و يا در هر خانه اى را كه مايل بوديد مى زنيم، و قرآن را از آنها مطالبه مى كنيم تا معلوم شود قرآن ما و شما حتّى در يك كلمه و حتّى يك نقطه اختلاف ندارد (بسيارى از قرآن هايى كه ما از آن استفاده مى كنيم عيناً چاپ حجاز و مصر و ساير كشورهاى اسلامى است).

بدون شك اين گفتوگوى دوستانه و كاملا مستدل، سمپاشى عجيبى

[ 230 ]

را كه در ذهن يكى از رجال معروف آنها كرده بودند، برچيد.

منظور اين است كه بحث هاى مربوط به امامت - به گونه اى كه در بالا گفتيم - وحدت جامعه اسلامى را تحكيم مى بخشد و به روشن شدن حقايق و كم شدن فاصله ها كمك مى كند.

* * *

 

2- امامت چيست؟

«امام» چنان كه از عنوانش پيداست، به معنى پيشوا و رهبر مسلمانان است، و در اصول عقايد شيعه «امام معصوم» به كسى گفته مى شود كه در همه چيز جانشين پيامبر است، با اين تفاوت كه پيامبر مؤسّس مكتب مى باشد، و امام حافظ و پاسدار مكتب است، بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)وحى نازل مى گردد ولى بر امام نه، او تعليماتش را از پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى گيرد، و داراى علم فوق العاده اى است.

از نظر شيعه، امام معصوم تنها به معنى رهبر حكومت اسلامى نيست، بلكه رهبرىِ معنوى و مادى، ظاهرى و باطنى، و خلاصه رهبرى همه جانبه جامعه اسلامى را بر عهده دارد، او پاسدارى عقايد و احكام اسلامى را - بدون هيچ گونه اشتباه و انحراف - بر عهده دارد و او بنده برگزيده خدا است.

ولى اهل سنت امامت را چنين تفسير نمى كنند، آنها تنها به معنى رئيس حكومت جامعه اسلامى مى دانند، و به تعبير ديگر، زمانداران را در هر عصر و زمان، خلفاى پيامبر و ائمه مسلمين مى شمرند!

[ 231 ]

البته در بحث هاى آينده ثاب خواهيم كرد كه در هر عصر و زمان بايد يك نماينده الهى، پيامبر يا امام معصومى در روى زمين باشد. تا آيين حق را پاسدارى كند، و حق طلبان را رهبرى نمايد، و اگر روزى به عللى از نظر مردم پنهان گردد، نمايندگانى از سوى او عهده دار تبليغ احكام و تشكيل حكومت مى گردند.

* * *

[ 232 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- منطق كسانى كه مى گويند امروز روز بحث از امامت نيست، چيست؟

2- در برابر اين منطق چند پاسخ مستدل براى لزوم اين بحث داريم؟

3- چگونه دشمنان اسلام در ميان مسلمين تفرقه افكندند، و راه پر كردن اين شكاف ها چيست؟

4- آيا نمونه هايى از تفرقه افكنى دشمنان به خاطر داريد؟

5- معنى «امامت» در مكتب شيعه و تفاوت آن با امامت در مكتب اهل سنت، چيست؟

 

[ 233 ]

 

درس دوّم: فلسفه وجود امام(عليه السلام)

 

بحث هايى كه درباره لزوم بعثت پيامبران داشتيم تا حدّ زيادى ما را به لزوم وجود امام(عليه السلام) بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آشنا مى سازد، چرا كه در قسمت مهمّى از برنامه ها اشتراك دارند، ولى در اين جا لازم است مباحث ديگرى را نيز مطرح كنيم:

* * *

 

1- تكامل معنوى در كنار وجود رهبران الهى

قبل از هر چيز به سراغ هدف آفرينش انسان مى رويم كه گل سرسبد جهان آفرينش است.

او راهى پر فراز و نشيب و طولانى را به سوى خدا، به سوى كمال مطلق و به سوى تكامل معنوى در تمام ابعاد مى پيمايد.

بدون شك اين راه را بدون رهبرى يك پيشواى معصوم نمى تواند به انجام برساند و طىِّ اين مرحله بى رهبرى يك معلّم آسمانى ممكن نيست، چرا كه «ظلمات است بترس از خطر گمراهى».

[ 234 ]

اين همان چيزى است كه در كتب اعتقادى از آن به «قاعده لطف» تعبير مى كنند و منظورشان از قاعده لطف اين است كه خداوند حكيم، تمام امورى را كه براى وصال انسان به هدف آفرينش لازم است، در اختيار او قرار مى دهد، از جمله بعثت پيامبران و نصب وجود امام معصوم و گرنه نقض غرض كرده است. (دقّت كنيد)

* * *

 

2- پاسدارى شرايع آسمانى

مى دانيم اديان الهى به هنگام نزول بر قلب پيامبران مانند قطره هاى آب باران شفاف و زلال و حياتبخش و جان پرورند; امّا هنگامى كه وارد محيط هاى آلوده و مغزهاى ناتوان يا ناپاك مى شوند تدريجاً آلوده مى گردند، و خرافات و موهومات بر آن مى فزايند، تا آن شفافيت و ظرافت روز اوّل را از دست دهد، در اين حال نه جاذبه اى دارد، و نه تأثير تربيتى چندانى، نه تشنه كامان را سيراب مى كند، و نه شكوفه و گل فضيلتى را مى روياند.

[ 235 ]

اين جاست كه هميشه بايد پيشوايى معصوم به عنوان پاسدارى از اصالت مكتب، و خالص بودن برنامه هاى دينى در كنار آن باشد تا از كجى ها و انحرافات و افكار التقاطى، و نظرات نادرست و بيگانه، و موهومات و خرافات، جلوگيرى كند; كه اگر مذهب و آيين بدون وجود چنين رهبرى باشد در مدت بسيار كوتاهى اصالت و خلوص خود را از دست خواهد داد.

به همين دليل على(عليه السلام) در يكى از سخنان خود در نهج البلاغه مى فرمايد:

«اللهم بلى، لا تخلو الارض من قائم لله بحجّة، امّا ظاهراً مشهورا، او خائفاً مغمورا لئلا تبطل حجج الله و بيناته;

آرى، هرگز روى زمين از قيام كننده به حجّت الهى خالى نمى گردد، خواه ظاهر و آشكار باشد، و يا ترسان و پنهان، تا دلائل الهى و نشانه هاى روشن او باطل نگردد».(1)

در حقيقت قلب امام(عليه السلام) از اين نظر همانند صندوق هاى مطمئنى است كه اسناد گران بها را هميشه در آن مى گذارند، تا از دستبرد دزدان، و حوادث ديگر مصون و محفوظ بماند، و اين يكى ديگر از فلسفه هاى وجود امام(عليه السلام) است.

* * *

 


1. نهج البلاغه، كلمات قصار، جمله 147.

[ 236 ]

3- رهبرى سياسى و اجتماعى امت

بدون شك هيچ جمع و گروهى بدون نظام اجتماعى كه در رأس آن رهبرى توانا باشد نمى توانند به حيات خود ادامه دهند، و به همين دليل از قديمى ترين ايّام تا كنون همه اقوام و ملّت ها براى خود رهبرى برگزيده اند كه گاه صالح بوده و در بسيارى از مواقع ناصالح، و بسيار مى شده كه با استفاده از نياز امت ها به وجود رهبر، سلاطين سلطه جو با زور و تزوير خود را بر مردم تحميل مى كردند، و زمام امور را به دست مى گرفتند... اين از يكسو.

از سوى ديگر براى اين كه انسان بتواند به هدف كمال معنوى خويش نائل گردد بايد اين راه را نه به تنهايى، بلكه با جماعت و جامعه بپيمايد، كه نيروى فرد از نظر فكرى و جسمى و مادى و معنوى بسيار ناچيز است و نيروى جمع بسيار پرقدرت.

ولى جامعه اى لازم است كه نظام صحيحى بر آن حاكم باشد، استعدادهاى انسانى را شكوفا سازد، با كجى ها و انحرافات مبارزه كند، حقوق همه افراد را حفظ نمايد، و براى رسيدن به هدف هاى بزرگ برنامه ريزى و سازماندهى داشته باشد و انگيزه هاى حركت را در يك محيط آزاد در كل جامعه بسيج كند.

و از جا كه انسان خطاكار قدرت چنين رسالت عظيمى را ندارد، همان گونه كه با چشم خود هميشه ناظر انحرافات زمامداران سياسى دنيا از مسير صحيح بوده ايم، لازم است پيشوايى معصوم از سوى خداوند بر اين امر مهم نظارت كند، و در عين بهره گيرى از نيروهاى مردمى و

[ 237 ]

انديشه هاى دانشمندان جلو انحرافات را بگيرد.

اين يكى ديگر از فلسفه هاى وجود امام است(عليه السلام) و يكى ديگر از شعبه هاى «قاعده لطف». باز تكرار مى كنيم تكليف مردم در زمان هاى استثنايى كه امام معصوم به عللى غايب گردد نيز روشن شده كه به خواست خدا در بحث هاى حكومت اسلامى مشروحاً از آن سخن خواهيم گفت.

* * *

 

4- لزوم اتمام حجّت

نه تنها دل هاى آماده بايد در پرتو وجود امام(عليه السلام) راهنمايى شده و مسير خود را به سوى كمال مطلق ادامه دهد، بلكه بايد براى آنها كه دانسته و عمداً راه خلاف را مى پويند اتمام حجّت شود، تا اگر وعده كيفرى به آنها داده شده است بى دليل نباشد، و كسى نتواند ايراد كند كه اگر رهبرى الهى و آسمانى دست ما را گرفته بود و به سوى حق رهنمون گشته بود هرگز تخلّف نمى كرديم.

خلاصه راه عذر بسته شود، دلائل حق به اندازه كافى بيان گردد، به ناآگاهان آگاهى داده شود، و به آگاهان اطمينان خاطر و تقويّت اراده.

* * *

 

5- امام(عليه السلام) واسطه بزرگ فيض الهى است

بسيارى از دانشمندان - به پيروى احاديث اسلامى - وجود پيامبر و

[ 238 ]

امام(عليه السلام) را در جامعه انسانيت و يا در كل عالم هستى به وجود «قلب» در مجموعه بدن انسان تشبيه مى كنند.

مى دانيم هنگامى كه قلب مى تپد خون را به تمام عروق مى فرستد، و تمام سلول هاى بدن را تغذيه مى كند.

از آن جا كه امام معصوم به صورت يك انسان كامل و پيشرو قافله انسانيّت سبب نزول فيض الهى مى گردد و هر فرد به مقدار ارتباطش با پيامبر و امام(عليه السلام) از اين فيض بهره مى گيرد; بايد گفت همان گونه كه وجود قلب براى انسان ضرورى است وجود اين واسطه فيض الهى نيز در كالبد جهان انسانيّت ضرورت دارد. (دقّت كنيد)

اشتباه نشود پيامبر و امام(عليه السلام) از خود چيزى ندارند كه به ديگران بدهند هر چه هست از ناحيه خداست، امّا همان گونه كه قلب واسطه فيض الهى براى بدن است، پيامبر و امام(عليه السلام) نيز واسطه هاى فيض خدا براى انسان ها از تمام قشرها و گروه ها هستند.

* * *

[ 239 ]

1- نقش امام(عليه السلام) در تكامل معنوى انسان ها چيست؟

2- نقش امام(عليه السلام) در پاسدارى شريعت چگونه است؟

3- نقش امام(عليه السلام) در مسئله رهبرى حكومت و نظام جامعه چگونه مى باشد؟

4- اتمام حجّت چه معنى دارد؟ و امام(عليه السلام) چه نقشى در اين زمينه دارد؟

5- واسطه فيض چيست؟ و بهترين تشبيهى كه براى پيامبر و امام(عليه السلام) از اين نظر مى توان كرد كدام است؟

 

[ 240 ]

[ 241 ]

 

درس سوّم: شرايط و صفات ويژه امام(عليه السلام)

 

قبل از هر چيز در اين بحث توجّه به يك نكته ضرورى است و آن اين كه:

از قرآن مجيد به خوبى استفاده مى شود كه «مقام امامت» برترين مقامى است كه يك انسان ممكن است به آن برسد، حتّى برتر از مقام «نبوت» و «رسالت» است، زيرا در داستان ابراهيم پيامبر بت شكن(عليه السلام)چنين مى خوانيم:

(و اذابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين);(1)

«خداوند ابراهيم را با امور مهمّى آزمايش كرد، و او از عهده همه آزمون هاى الهى برآمد، خداوند به او فرمود تو را به مقام امامت و پيشوايى مردم منصوب كردم، ابراهيم گفت از فرزندانم نيز (علاقه دارم حائز اين مقام شوند) فرمود (چنين خواهد شد ولى بدان) عهد امامت


1. سوره بقره، آيه 143.

[ 242 ]

هرگز به ستمكاران نمى رسد. (و آنها كه آلوده شرك يا گناهى باشند ممكن نيست به اين مقام والا برسند».

به اين ترتيب ابراهيم بعد از پيمودن مرحله نبوت و رسالت و پيروزى در آزمون هاى مختلف به اين مقام ارجمند، مقام پيشوايى ظاهرى و باطنى مادى و معنوى مردم ارتقاء يافت.

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نيز علاوه بر مقام نبوت و رسالت داراى مقام امامت و رهبرى خلق بود، گروهى از پيامبران ديگر نيز داراى چنين مقامى بودند، اين از يك سو.

از سوى ديگر مى دانيم شرايط و صفات لازم براى بر عهده گرفتن هر مقام تناسب با وظايف و مسئوليّت هايى دارد كه شخص بايد در آن مقام انجام دهد، يعنى هر قدر مقام والاتر و مسئوليّت ها سنگين تر باشد، به همان نسبت شرايط و صفات لازم سنگين تر خواهد بود.

مثلا در اسلام كسى كه عهده دار مقام قضاوت و حتّى شهادت دادن و امام جماعت بودن مى شود بايد عادل باشد، جايى كه براى اداى يك شهادت يا بر عهده گرفتن حمد و سوره در نماز جماعت، عدالت لازم باشد، پيداست كه براى رسيدن به مقام امامت، با آن اهميت فوق العاده اى كه دارد، چه شرايطى معتبر است.

روى هم رفته شرايط زير در امام(عليه السلام) حتمى است:

* * *

 

 

[ 243 ]

1- معصوم بودن از خطا و گناه

امام(عليه السلام) بايد همانند پيامبر داراى مقام عصمت يعنى مصونيّت از «گناه» و «اشتباه» باشد، وگرنه نمى تواند رهبر و الگو و نمونه و اسوه مردم باشد و مورد اعتماد جامعه قرار گيرد.

امام(عليه السلام) بايد تمام قلب و جان مردم را تسخير كند، و فرمانش بى چون و چرا قابل قبول باشد، كسى كه آلوده گناه است، هرگز ممكن نيست چنين مقبوليتى پيدا كند و از هر نظر مورد اعتماد و اطمينان باشد.

كسى كه در كارهاى روزانه خود گرفتار اشتباه و خطا مى شود چگونه ميتوان در كارهاى جامعه بر نظرات او تكيه كرد، و بى چون و چرا اجرا نمود؟

بدون شك پيامبر بايد معصوم باشد، اين شرط در امام(عليه السلام) به دليلى كه در بالا آورديم نيز لازم است.

اين سخن را از طريق ديگرى نيز مى توان اثبات نمود، و آن اين كه همان «قاعده لطف» كه اصل وجود پيامبر و امام(عليه السلام) بر آن متّكى است اين صفت را نيز ايجاب مى كند، چرا كه هدف هاى وجود پيامبر و امام(عليه السلام)بدون مقام عصمت تأمين نمى شود، و فلسفه هايى را كه در درس پيش گفتيم بدون آن ناقص و ناتمام مى ماند.

* * *

 

2- علم سرشار

امام(عليه السلام) همانند پيامبر پناهگاه علمى مردم است. او بايد از تمام

[ 244 ]

اصول و فروع دين، از ظاهر و باطن قرآن، از سنّت پيامبر و هر چه مربوط به اسلام است به طور كامل آگاه باشد، چرا كه او هم حافظ و پاسدار شريعت، و هم رهبر و راهنماى مردم است.

كسانى كه به هنگام پيش آمدن مسائل پيچيده مشوّش مى شوند، و يا دست به دامن ديگران دراز مى كنند، و علم و دانش آنها جوابگوى نيازهاى جامعه اسلامى نيست هرگز نمى توانند مقام امامت و رهبرى خلق را بر عهده بگيرند.

خلاصه، امام(عليه السلام) بايد آگاه ترين و داناترين مردم نسبت به آيين خدا باشد، و خلأ حاصل از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را از اين نظر به سرعت پر كند، و اسلام راستين و خالى از هر گونه انحراف را تداوم بخشد.

* * *

 

3- شجاعت

امام(عليه السلام) بايد شجاع ترين افراد جامعه اسلامى باشد، چرا كه بدون شجاعت رهبرى امكان پذير نيست، شجاعت در برابر حوادث سخت و ناگوار، شجاعت در برابر زورمندان و گردنكشان و ظالمان، و شجاعت در برابر دشمنان داخلى و خارجى كشور اسلام.

* * *

 

4- زهد و وارستگى

مى دانيم آنها كه اسير زرق و برق دنيا هستند زود فريب مى خورند، و

[ 245 ]

امكان انحرافشان از مسير حق و عدالت بسيار زياد است، گاه به وسيله تطميع و گاه از طريق تهديد اين اسيران دنيا را از مسير اصلى منحرف مى سازند.

امام(عليه السلام) بايد نسبت به امكانات و مواهب اين جهان «امير» باشد و نه «اسير».

او بايد آزاده و وارسته از هر قيد و بند جهان ماده، از قيد هواى نفس، از قيد مقام و از قيد مال و ثروت و جاه باشد، تا نتوان او را فريب داد، و در او نفوذ كرد و او را به تسليم و سازش كشانيد.

* * *

 

5- جاذبه اخلاقى

قرآن درباره پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى گويد:

(فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظاً غليظ القلب لانفضوا من حولك);(1)«به خاطر رحمت الهى نرم خو و ملايم براى آنها شدى، اگر خشن و سنگدل بودى مردم از اطراف تو پراكنده مى شدند». نه تنها پيامبر(صلى الله عليه وآله)كه امام(عليه السلام)و هر رهبر اجتماعى نيازمند به خُلق و خوى جذّابى است كه مردم را همچون مغناطيس به سوى خود جذب كند.

بدون شك هر گونه خشونت و بدخلقى كه مايه پراكندگى و انزجار مردم است براى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امام(عليه السلام) عيب بزرگى است، و آنها از چنين


1. سوره آل عمران، آيه 159.

[ 246 ]

عيبى منزهند، وگرنه بسيارى از فلسفه هاى وجودى عقيم خواهد ماند.

اينها مهم ترين شرايطى است كه علماى بزرگ براى امام(عليه السلام) ذكر كرده اند.

البته غير از صفات پنجگانه بالا صفات ديگرى نيز در امام شرط است; امّا عمده ترين آنها همان بود كه در اين جا آورديم.

* * *

[ 247 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- به چه دليل مقام امامت والاترين مقام يك انسان است؟

2- آيا پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) و ساير پيامبران اولوالعزم نيز داراى مقام امامت بودند؟

3- اگر امام(عليه السلام) معصوم نباشد چه مشكلى پيش خواهد آمد؟

4- چرا در امام(عليه السلام) علم سرشار لازم است؟

5- به چه دليل امام(عليه السلام) بايد شجاع ترين، زاهدترين و وارسته ترين، و از نظر اخلاقى جذّاب ترين مردم بوده باشد؟

[ 248 ]

 

درس چهارم: نصب امام(عليه السلام) بر عهده كيست؟

 

گروهى از مسلمانان (اهل سنّت) معتقدند پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) ديده از جهان فرو بست در حالى كه جانشينى براى خود نصب نكرده بود و معتقدند اين وظيفه بر عهده خود مسلمانان است كه پيشوا و رهبرى براى خود برگزينند، و از طريق «اجماع مسلمين» كه يكى از دلائل شرعى است اين كار صورت گيرد.

آنها اضافه مى كنند اين برنامه انجام شد، نخست خليفه اوّل به اجماع امّت به خلافت برگزيده شد.

و او نيز شخصاً خليفه دوّم را به عنوان خليفه معرفى كرد.

و خليفه دوّم نيز شورائى مركب از شش نفر تعيين نمود تا جانشين او را برگزيند.

اين شورا مركب بود از: على(عليه السلام)، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبير و سعد بن ابىوقاص.

اين شورا با اكثريت سه نفر يعنى سعد بن ابىوقاص، عبدالرحمن و طلحه به عثمان رأى داد (خليفه دوم تصريح كرده بود كه اگر سه نفر در

[ 249 ]

يك طرف و سه نفر ديگر در طرف مقابل قرار گيرند آن طرف كه عبدالرحمن بن عوف (داماد عثمان) در آن است برگزيده شود!

در اواخر دوران خلافت عثمان مردم به دلائل مختلفى بر او شوريدند و او بى آن كه بتواند جانشينى شخصاً يا از طريق شورا برگزيند كشته شد.

در اين هنگام عموم مسلمانان به على(عليه السلام) روى آوردند و با او به عنوان جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله)بيعت كردند جز معاويه كه فرماندار شام بود، و يقين داشت على(عليه السلام) او را در پست خود ابقا نخواهد كرد.

و پرچم مخالفت برافراشت، و سرچشمه حوادث شوم و مرگبارى در تاريخ اسلام و منجر به ريخته شدن خون گروه عظيمى از بى گناهان شد.

در اين جا از نظر روشن شدن بحث هاى علمى و تاريخى سؤالات زيادى در اين زمينه داريم كه چند قسمت مهم آن را مطرح مى كنيم:

* * *

 

آيا امّت مى تواند اقدام به نصب جانشين پيامبر كند؟

پاسخ اين سؤال چندان پيچيده نيست، اگر امامت را به معنى زمامدارى ظاهرى جامعه مسلمين بدانيم انتخاب زمامدار از طريق مراجعه به آراءِ مردم كار متداولى است.

ولى اگر امامت را به همان معنى كه قبلا شرح داديم و از قرآن مجيد استفاده كرديم بدانيم بدون شك هيچ كس جز خدا و يا پيامبر (آن هم به الهام الهى) نمى تواند امام و خليفه را تعيين كند.

زيرا شرط امامت طبق اين تفسير داشتن علم وافر به تمام اصول و

[ 250 ]

فروع اسلام است. علمى كه از منبع آسمانى مايه بگيرد و متّكى به علم پيامبر باشد تا بتواند از شريعت اسلام حفاظت كند.

شرط ديگر آن است كه امام(عليه السلام) معصوم باشد يعنى از هر گونه خطا و گناه مصونيت الهى داشته باشد، تا بتواند مقام امامت و رهبرى معنوى و مادى، ظاهرى و باطنى امت را بر عهده گيرد، و همچنين زهد و پارسايى و تقوى و شهامتى كه لازمه تصدّى اين پست مهم است.

تشخيص اين شرايط مسلماً جز به وسيله خدا و پيامبر امكان پذير نيست، اوست كه مى داند روح عصمت در درون جان چه كسى پرتوافكن است، و اوست كه مى داند حدّ نصاب علم لازم براى احراز مقام امامت، و زهد و وارستگى و شجاعت و شهامت در چه كسى موجود است.

آنها كه نصب امام و خليفه پيامبر را به دست مردم سپرده اند در حقيقت مفهوم قرآنى امامت را تغيير داده، و محدود به زمامدارى معمولى و سامان دادن به امور دنياى مردم دانسته اند، وگرنه شرايط امامت به معنى جامع و كامل تنها به وسيله پروردگار قابل تشخيص است، و اوست كه از اين صفات با خبر است.

درست همان گونه كه شخص پيامبر را نمى توان از طريق آراءِ مردم برگزيد، بلكه بايد حتماً از سوى خداوند انتخاب و از طريق معجزات معرّفى گردد، زيرا صفات لازم در پيامبر را جز خدا كسى تشخيص نمى دهد.

* * *

 

[ 251 ]

2- آيا پيامبر جانشينى براى خود نصب نكرد؟

بدون شك آيين اسلام يك آيين «جهانى» و «جاودانى» است، و طبق صريح آيات قرآن مخصوص به زمان و مكان معينى نمى باشد.

اين نيز جاى ترديد نيست كه در زمان وفات پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) اين آيين آسمانى از جزيره عربستان فراتر نرفته.

از سوى ديگر سيزده سال از عمر پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مكّه تنها به مبارزه با شرك و بت پرستى گذشت، و ده سال ديگر عمر پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه از زمان هجرت آغاز شد و دوران شكوفايى اسلام بود نيز بيشتر به «غزوات» و جنگ هاى تحميلى دشمنان سپرى شد.

گرچه پيامبر(صلى الله عليه وآله) شب و روز به تبليغ و تعليم مسائل اسلامى مى پرداخت و اسلام نوپا را در تمام ابعاد معرّفى مى كرد، ولى باز مسلّماً تحليل بسيارى از مسائل اسلامى نياز به زمان بيشترى داشت، و مى بايست شخصى همانند پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين مسئوليّت سنگين را بعد از او بر عهده گيرد.

از همه اينها گذشته پيش بينى وضع آينده، و فراهم آوردن مقدّمات تداوم مكتب از مهم ترين امورى است كه هر رهبرى به آن مى انديشد، و هرگز به خود اجازه نمى دهد كه اين مسئله اساسى را به دست فراموشى بسپارد.

از اينها كه بگذريم پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) براى ساده ترين مسائل زندگى گاه دستوراتى بيان كرده، آيا براى مسئله خلافت و زعامت و امامت مسلمين نبايد برنامه اى تعيين كند؟!

[ 252 ]

مجموع اين جهات سه گانه، دليل روشنى است بر اين كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)حتماً روى مسئله تعيين جانشين اقدام كرده است، و بعداً به خواست خدا نمونه هايى از روايات مسلم اسلامى را در اين زمينه خواهيم آورد كه اين واقعيّت منطقى را روشن تر مى كند كه پيامبر هرگز در طول عمر خود از اين مسئله حياتى غافل نماند هر چند امواج سياست هاى خاصّى بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) كوشيدند كه اين مطلب در اذهان مردم وارد كنند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) جانشين تعيين نكرده است.

آيا باوركردنى است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در غزواتى كه چند روزى از مدينه بيرون مى رفت (همانند غزوه تبوك) مدينه را خالى نگذارد، و اقدام به تعيين جانشين كند، ولى براى بعد از مرگ خود هيچ اقدامى ننمايد، و امت را در ميان انبوهى از اختلافات و سرگردانى ها به حال خود رها سازد، و تداوم اسلام را از طريق رهنمود براى آينده به طور كامل تضمين ننمايد؟!

مسلماً عدم تعيين جانشين خطرات بزرگى براى اسلام نوپا داشت، و عقل و منطق مى گويد چنين امرى محال است كه از پيامبر اسلام سر زند.

آنها كه مى گويند اين كار را ر عهده امّت گذارده لااقل بايد مدركى نشان دهند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اين موضوع تصريح كرده است، در حالى كه هيچ گونه مدركى براى اين واگذارى ندارند.

* * *

 

[ 253 ]

3- اجماع و شورا

فرض كنيم پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) اين امر حياتى را ناديده گرفته باشد، و مسلمانان خود موظف به اين انتخاب بوده باشد، ولى مى دانيم «اجماع» به معنى اتفاق مسلمين است، و هرگز چنين اتفاقى در مورد خلافت خليفه اوّل حاصل نشد، تنها جمعى از صحابه كه در مدينه بودند، بر اين كار تصميم گرفتند، مردم ساير بلاد اسلام هرگز در اين تصميم گيرى مشاركت نداشتند، و در خود مدينه نيز على(عليه السلام) و گروه عظيمى از بنى هاشم در اين تصميم هيچ گونه دخالتى نداشتند، بنابراين چنين اجماعى قابل قبول نيست.

وانگهى اگر اين روش صحيح باشد چرا «خليفه اوّل» در مورد انتخاب جانشين خود چنين نكرد؟

چرا شخصاً جانشين خود را برگزيد؟ اگر تعيين يك نفر كافى است پيامبر(صلى الله عليه وآله) از همه اولى بود كه اين كار را بكند، و اگر بيعت بعدى مردم اين مشكل را حل كند در مورد پيامبر بهتر حل مى كند.

از اين گذشته مشكل سوم در مورد خليفه سوّم پيش مى آيد كه چرا خليفه دوّم هم روشى را كه خليفه اوّل با آن انتخاب شده بود كنار گذاشت و هم سنّتى را كه خودش با آن روى كار آمده بود شكست يعنى نه به سراغ اجماع رفت و نه تعيين فردى بلكه شوراى كذائى را مأمور اين كار نمود.

اصولا اگر «شورا» صحيح است چرا محدود به شش نفر باشد؟ و رأى سه نفر از شش نفر كافى باشد؟

[ 254 ]

اينها سؤالاتى است كه براى هر محقّقى در تاريخ اسلام پيدا مى شود و بى جواب بودن اين سؤالات دليل بر اين است كه راه نصب امام اينها نبوده است.

* * *

 

4- على(عليه السلام) از همه لايق تر بود

فرض مى كنيم پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) كسى را به جانشينى خود معرّفى نكرده، باز فرض مى كنيم اين امر بر عهده مردم بوده، ولى آيا مى توان به هنگام انتخاب كردن كسى را كه از نظر علم و تقوى و امتيازات ديگر بر همه برترى دارد كنار گذاشت و به سراغ كسانى رفت كه در مراحل بعد از او هستند؟!

گروه عظيمى از دانشمندان اسلام حتّى از اهل تسنن صريحاً نوشته اند كه على(عليه السلام)نسبت به مسائل اسلامى از همه آگاه تر بود، و روايات و آثارى كه از آن حضرت باقى مانده شاهد گوياى اين واقعيّت است، تاريخ اسلام مى گويد او پناهگاه امّت در همه مشكلات علمى بود، و حتّى اگر از خلفاى ديگر مسائل مشكل و پيچيده را سؤال مى كردند، به على(عليه السلام) ارجاع مى دادند.

شجاعت و شهامت، تقوى و زهد و صفات برجسته ديگر او از همه برتر بود، بنابراين به فرض كه بايد مردم كسى را براى اين منصب برگزينند على(عليه السلام) از همه لايق تر و شايسته تر بود (البته اين بحث ها مدارك بسيار وسيع و گسترده اى دارد كه اين مختصر جاى آن نيست).

* * *

[ 255 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- چرا مردم نمى توانند امام و خليفه پيامبر را برگزينند؟

2- آيا عقل و منطق مى گويد پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى خود جانشين تعيين كرد يا نه؟

3- طرز گزينش خلفاى سه گانه نخستين چگونه بود؟

4- آيا طرق انتخاب آنان منطبق بر موازين علمى و اسلامى بود؟

5- به چه دليلى على(عليه السلام) از همه لايق تر بود؟

[ 256 ]

[ 257 ]

 

درس پنجم: قرآن و امامت

 

قرآن اين بزرگ كتاب آسمانى ما بهترين راهگشا در همه چيز، و در مسئله امامت است، و آن را از ابعاد مختلفى مورد بررسى قرار داده است.

* * *

 

1- قرآن امامت را از سوى خدا مى شمرد:

همان گونه كه در داستان ابراهيم(عليه السلام) قهرمان بت شكن در بحث هاى گذشته خوانديم قرآن مرحله امامت و پيشوايى ابراهيم(عليه السلام)را بعد از نيل به مقام نبوّت و رسالت و انجام امتحانات بزرگ مى شمرد، و در سوره بقره، آيه 124 مى گويد: (و اذا بتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما); «خداوند ابراهيم را آزمايش هاى بزرگى كرد، هنگامى كه از عهده آزمايش ها به خوبى برآمد، فرمود من تو را امام و پيشواى خلق قرار دادم»

قرائن قرآنى و تاريخى مختلف نشان مى دهد كه رسيدن به اين مقام بعد از مبارزه با بت پرستان بابل، و هجرت ابراهيم به شام، و ساختن

[ 258 ]

خانه كعبه و بردن فرزندش اسماعيل به قربانگاه بوده است.

جايى كه نبوّت و رسالت بايد از طرف خدا تعيين گردد، مقام امامت و رهبرى همه جانبه خلق كه اوج تكامل رهبرى است به طريق اولى بايد از سوى خدا تعيين گردد، و اين چيزى نيست كه ممكن باشد به انتخاب مردم صورت گيرد.

وانگهى خود قرآن در همين جا چنين تعبير مى كند: (انّى جاعلك للناس اماما); «من تو را امام و پيشوا قرار دادم.

همان گونه كه در سوره انبياء آيه 73 نيز درباره جمعى از پيامبران بزرگ خدا ابراهيم و لوط و اسحاق و يعقوب مى گويد: (و جعلنا هم ائمة يهدون بأمرنا); «ما آنها را امامان قرار داديم كه به فرمان ما مقام هدايت را بر عهده داشتند».

شبيه اين تعبير در بعضى ديگر از آيات قرآن ديده مى شود كه نشان مى دهد اين منصب الهى به وسيله خداوند بايد تعيين گردد.

از اين گذشته هنگامى كه در دنباله همان آيه مربوط به امامت ابراهيم(عليه السلام)مى خوانيم كه او تقاضاى اين منصب را براى جمعى از فرزندان و نسل آينده خود كرد، اين پاسخ را شنيد كه (لا ينال عهدى الظالمين) اشاره به اين كه دعاى تو مستجاب شد امّا آنهايى كه مرتكب ظلمى شده اند از ميان فرزندان تو هرگز به اين مقام والا نمى رسند.

با توجّه به اين كه «ظالم» از نظر لغت، و همچنين منطق قرآن، معنى گسترده اى دارد كه همه گناهان اعم از شرك آشكار و مخفى و هر گونه ظلم بر خويشتن و ديگران را شامل مى شود، و با توجه به اين كه آگاهى از

[ 259 ]

اين امر به طور كامل جز براى خدا ممكن نيست چرا كه تنها خدا از نيّات مردم و باطن آنها آگاه است، روشن مى گردد كه تعيين اين مقام تنها به دست خداست.

* * *

 

2- آيه تبليغ

در سوره مائده ، آيه 67 چنين مى خوانيم:

(يا ايّها الرّسول بلّغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و الله يعصمك من الناس ان الله لا يهدى القوم الكافرين); «اى پيامبر آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده به مردم برسان، و اگر اين كار را نكنى رسالت او را انجام نداده اى، و خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم نگاه مى دارد، و خداوند جمعيّت كافران (لجوج) را هدايت نمى كند».

لحن اين آيه نشان مى دهد كه سخن از مأموريت سنگينى مى گويد كه بر دوش پيامبر(صلى الله عليه وآله) قرار داشته، و نگرانى هاى خاصّى از هر سو آن را گرفته بوده است، رسالتى كه ممكن بوده با مخالفت هايى از سوى گروهى از مردم روبه رو شود، لذا آيه مؤكداً به پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمان ابلاغ آن مى دهد، و در برابر خطرات احتمالى و نگرانى ها به او اطمينان خاطر مى بخشد.

اين مسئله مهم مسلماً مربوط به توحيد و شرك يا مبارزه با دشمنانى از يهود و منافقان و غير آنها نبوده، چرا كه تا آن زمان (هنگام نزول سوره مائده) اين مسئله كاملا حل شده بود.

ابلاغ احكام ساده اسلامى نيز داراى چنين نگرانى و اهميّتى نبوده،

[ 260 ]

چرا كه طبق ظاهر آيه فوق حكمى بوده هم سنگ و هموزن رسالت كه اگر ابلاغ نمى شد حق رسالت ادا نشده بود. آيا چيزى جز مسئله جانشينى و خلافت پيامبر مى تواند باشد؟ به خصوص اين كه آيه در اواخر عمر پيامبر نازل شده است، و تناسب با مسئله خلافت دارد، كه تداوم مسئله نبوّت و رسالت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است.

علاوه بر اين روايات زيادى از جميع كثيرى از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از جمله زيد بن ارقم، ابوسعيد خدرى، ابن عباس، جابر بن عبدالله انصارى، ابوهريره، حذيفه و ابن مسعود نقل شده كه بعضى از اين روايات به يازده طريق به ما رسيده و گروه عظيمى از دانشمندان اهل سنّت اعم از مفسران و محدّثان و مورخان، آنها را نقل كرده اند كه آيه فوق درباره على(عليه السلام) و داستان روز غدير نازل شده است.(1)

ماجراى «غدير» را به خواست خدا بعداً در بحث «روايات و سنّت» ذكر خواهيم كرد، ولى در اين جا همين اندازه يادآور مى شويم كه اين آيه نشانه روشنى است بر اين كه پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) موظّف بوده كه به هنگام بازگشت از آخرين حج و در اواخر عمرش على(عليه السلام) را رسماً به جانشينى خود نصب كرده و به عموم مسلمانان معرّفى كند.

* * *

 

 


1. براى اطّلاع بيشتر در اين زمينه به كتاب «احقاق الحق» و «الغدير» و «المراجعات» و «دلائل الصدق» مراجعه نماييد.

[ 261 ]

3- آيه اطاعت اولوالامر

در آيه سوره نساء ، آيه 59 مى خوانيم: (يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم); «اى كسانى كه ايمان آورده ايد اطاعت كنيد خدا را، و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولوالامر را».

در اينجا اطاعت «اولوالامر» بدون هيچ گونه قيد و شرط در كنار اطاعت خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) قرار گرفته است.

آيا منظور از «اولوالامر» زمامداران و حكام در هر زمان و هر محيط هستند؟ و فى المثل مسلمانان هر كشورى در عصر ما موظفند مطيع بى قيد و شرط زمامدارانشان باشند؟ (آن گونه كه جمعى از مفسران اهل سنّت گفته اند).

آيا منظور از آن پيروى از زمامداران است مشروط به اين كه حكمشان بر خلاف احكام اسلام نباشد؟ اين نيز با مطلق بودن آيه سازگار نيست.

و آيا منظور خصوص صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) است؟ اين احتمال نيز با مفهوم گسترده اى كه آيه براى هر عصر و زمان دارد سازگار نمى باشد.

بنابراين به وضوح مى فهميم كه منظور از آن پيشواى معصومى است كه در هر عصر و زمان وجود دارد كه اطاعتش بى قيد و شرط واجب، و فرمانش همچون فرمان خدا و پيامبر لازم الاجرا است.

احاديث متعدّدى كه در منابع اسلامى در اين زمينه وارد شده و

[ 262 ]

«اولوالامر» را تطبيق بر على(عليه السلام)يا ائمه معصومين كرده است گواه ديگر اين مدّعاست.(1)

* * *

 

4- آيه ولايت

در سوره مائده آيه 55 مى خوانيم: (انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزّكوة و هم راكعون); «ولى و رهبر شما تنها خدا است و پيامبرش و آنها كه ايمان آورده و نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند».

قرآن با توجّه به كلمه «انّما» كه در لغت عرب براى انحصار است ولى و سرپرست مسلمانان را در سه كس خلاصه مى كند: «خدا، پيامبر و كسانى كه ايمان آوردند و در حال ركوع زكات مى دهند».

شك نيست كه منظور از «ولايت» دوستى مسلمانان با يكديگر نيست، چرا كه دوستى همگانى احتياج به اين قيد و شرط ندارد همه مسلمانان با هم دوست و برادرند هر چند در حال ركوع زكاتى نپردازند، بنابراين «ولايت» در اينجا به همان معنى سرپرستى و رهبرى مادى و معنوى است، به خصوص اين كه در رديف «ولايت خدا» و «ولايت پيامبر» قرار گرفته است.

اين نكته نيز روشن است كه آيه فوق با اوصافى كه در آن آمده اشاره


1. براى آگاهى بيشتر به تفسير نمونه، ج 3، ص 435 مراجعه شود.

[ 263 ]

به شخص معينى مى كند كه در حال ركوع زكات پرداخته است، وگرنه لزومى ندارد كه انسان به هنگام ركوع نماز زكات خود را بپردازد، اين در حقيقت يك نشانه است نه يك توصيف.

مجموع اين قرائن نشان مى دهد كه آيه فوق اشاره پرمعنايى به داستان معروف على(عليه السلام) است كه حضرت مشغول ركوع نماز بود، مستمندى در مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله)تقاضاى كمك كرد، كسى جواب مساعد به او نداد، در همان حال على(عليه السلام) با انگشت كوچك دست راست خود اشاره كرد، شخص نيازمند نزديك آمد و انگشترى پرارزشى كه در دست آن حضرت بود بيرون آورد پيامبر(صلى الله عليه وآله) با گوشه چشم جريان را مشاهده مى كرد، بعد از نماز سر به آسمان بلند كرد و چنين گفت: «خداوند! برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه روح او را وسيع گردانى، و كارها را بر او آسان كنى، و گره از زبانش بگشائى، و هارون برادرش را وزير و ياورش قرار دهيد... خداوندا! من محمّد پيامبر و برگزيده توام، سينه مرا گشاده دار، و كارها را بر من آسان كن، از خاندانم على را وزير من فرما تا به وسيله او پشتم قوى و محكم گردد....».

هنوز دعاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) پايان نيافته بود كه جبرئيل نازل شد و آيه فوق را با خود آورد.

جالب اين كه بسيارى از مفسران بزرگ اهل سنّت و مورخان و محدثان آنان نزول اين آيه را درباره على(عليه السلام) نقل كرده اند و گروهى از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه متجاوز از ده نفر مى شوند شخصاً از پيامبر(صلى الله عليه وآله)اين حديث را آورده اند.(1)


1. براى توضيح بيشتر به كتاب نفيس المراجعات مراجعه شود.

[ 264 ]

آيات در زمينه ولايت فراوان است، ما فقط به چهار آيه فوق در اين مختصر قناعت مى كنيم.

* * *

[ 265 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- نصب و تعيين امام از نظر قرآن به دست كيست؟

2- آيه تبليغ در چه شرايطى نازل شد و محتواى آن چيست؟

3- اطاعت بى قيد و شرط درباره چه كسانى معقول است؟

4- به چه دليل آيه «انّما وليكم الله...» اشاره به رهبرى و امامت دارد؟

5- از مجموع آيات قرآن در زمينه مسئله ولايت چه مسائلى را مى توان استفاده كرد؟

[ 266 ]

[ 267 ]

 

درس ششم: امامت در سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله)

 

به هنگام مطالعه كتب احاديث اسلامى مخصوصاً منابع برادران اهل سنت انسان به انبوهى از احاديث پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) برخورد مى كند كه به روشنى مقام امامت و خلافت على(عليه السلام) را اثبات مى كند.

انسان غرق تعجّب مى شود كه با اين همه احاديث در اين مسئله ديگر جاى ترديد باقى نمى ماند، تا چه رسد به اين كه گروهى بخواهند راهى غير از راه اهل بيت را برگزينند.

اين احاديث كه بعضى صدها سند دارد (مانند حديث غدير) و بعضى ده ها سند، و در ده ها كتاب معروف اسلامى نقل شده، آنچنان روشن است كه اگر گفتوگوهاى اين و آن را ناديده بگيريم و تقاليد را كنار بگذاريم مسئله چنان براى ما روشن خواهد بود كه نيازى به دليل ديگر نمى بينيم.

به عنوان نمونه چند حديث معروف از انبوه اين احاديث را در اين جا يادآور مى شويم، و براى آنها كه مايلند مطالعات بيشترى در اين زمينه

[ 268 ]

داشته باشند منابعى را معرفى مى كنيم تا به آن مراجعه نمايند.(1)

* * *

 

1- حديث غدير

بسيارى از مورّخان اسلامى نوشته اند كه پيغمبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)در آخرين سال عمرش مراسم حج را بجا آورد، و پس از انجام آن با انبوه عظيمى از ياران قديم و جديد و مسلمانان شيفته اى كه از تمام نقاط حجاز براى انجام اين مراسم به او پيوسته بودند به هنگام بازگشت از مكّه به سرزمين «جحفه» در ميان مكّه و مدينه، و سپس به بيابان خشك و سوزان «غدير خم» كه در حقيقت چهارراهى بود كه مردم حجاز را از هم جدا مى كرد، رسيدند.

پيش از آن كه مسلمانانى كه به نقاط مختلف حجاز مى رفتند از هم جدا شوند پيامبر دستور توقف به همراهان داد، آنها كه در پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت شدند، و عقب افتادگان نيز به قافله رسيدند، هوا بسيار داغ و سوزان بود، و سايبانى در صحرا به چشم نمى خورد، مسلمانان نماز ظهر را با پيامبر(صلى الله عليه وآله) ادا كردند، هنگامى كه تصميم داشتند به خيمه هاى خود پناه برند، پيامبر به آنها اطّلاع داد، همه بايد براى شنيدن يك پيام تازه و مهم الهى كه در ضمن خطبه مفصلى بيان مى شد آماده شوند.


1. براى توضيح بيشتر به ترجمه كتاب هاى: المراجعات و ترجمه الغدير، و «نويد امن و امان» مراجعه فرماييد.

[ 269 ]

منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر فراز آن قرار گرفت، و بعد از حمد و ثناى الهى مردم را مخاطب ساخته چنين فرمود:

من به زودى دعوت خدا را اجابت كرده از ميان شما مى روم، من مسئولم، شما هم مسئوليد شما درباره من چگونه شهادت مى دهيد؟

مردم صدا بلند كردند و گفتند: «نشهد انك قد بلغت و نصحت و جهدت فجزاك الله خيراً; «ما گواهى مى دهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى، و شرط خيرخواهى را انجام دادى، و نهايت تلاش را در راه هدايت ما نمودى، خدا تو را جزاى خير دهد».

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيّت روز رستاخيز و برانگيخته شدن مردگان در آن روز مى دهيد؟ همه گفتند: آرى گواهى مى دهيم، فرمود: خداوندا گواه باش...».

بار ديگر فرمود: «اى مردم! آيا صداى مرا مى شنويد؟ گفتند: آرى، و به دنبال آن سكوت سراسر بيابان را فرا گرفت، و جز صداى زمزمه باد چيزى شنيده نمى شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: اكنون بگوييد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مى گذارم چه خواهيد كرد؟

كسى از ميان جمعيّت صدا زد كدام دو چيز گرانمايه يا رسول الله؟

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «اول «ثقل اكبر»، «كتابِ خدا قرآن» است، دست از دامن آن برنداريد تا گمراه نشويد، دومين يادگار گران قدر من خاندان منند، و خداوند لطيف خبير به من خبر داده كه اين دو هرگز از من جدا نشوند تا در بهشت به من بپيوندند، از اين دو پيشى نگيريد كه هلاك مى شويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد!».

[ 270 ]

ناگهان پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اطراف خود نگاه كرد، كسى را جستوجو مى نمود، و همين كه چشمش به على(عليه السلام) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد آنچنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند.

در اين جا صداى پيامبر رساتر و بلندتر شد و فرمود: «ايها الناس! من اولى الناس بالمؤمنين من انفسهم؟; چه كسى از همه مردم نسبت به مؤمنين از خود آنها سزاوارتر است؟»

گفتند: خدا و پيامبر داناترند.

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «خدا مولا و رهبر من است، و من مولا و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم»، سپس افزود: «فمن كنت مولاه فعلى مولاه; هر كس من مولا و رهبر او هستم على مولا و رهبر اوست».

اين سخن را سه بار تكرار كرد، و به گفته بعضى از راويان حديث چهار بار، سپس سر به آسمان بلند كرد و گفت: «اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و احب من احبه، و ابغض من ابغضه، و انصر من نصره، و اخذل من خذله، و ادر الحق معه حيث دار!;

خداوندا دوستان او را دوست دار، و دشمنانش را دشمن دار، محبوب دار آن كس كه او را محبوب دارد، و مبغوض دار آن كس كه كينه او به دل گيرد، يارانش را يارى كن، و ترك كنندگان ياريش را محروم ساز، حق را همراه او بدار، و او را همراه حق».

سپس فرمود: «همه حاضران به غائبان اين خبر را برسانند».

[ 271 ]

هنوز صفوف جمعيّت از هم متفرّق نشده بود كه جبرئيل، امينِ وحى خدا را نازل گشت و اين آيه را بر پيامبر فروخواند (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى...);

«امروز آيين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام نمودم»!

در اين هنگام پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «الله اكبر، الله اكبر، على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و الولاية لعلى من بعدى; خدا را تكبير مى گويم، خدا را تكبير مى گويم، بر اين كه آيين خود را كامل و نعمت خويش را بر ما تمام كرد، و رضايت خود را به رسالت من، و ولايت على پس از من، اعلام داشت».

در اين هنگام شور و غوغايى در ميان مردم افتاد، و همگان على(عليه السلام)را به اين مقام تبريك گفتند از جمله ابوبكر و عمر اين جمله را در حضور جمعيّت به على(عليه السلام)گفتند: «بخ بخ لك يابن ابيطالب اصبحت و امسيت مولاى و مولا كل مؤمن و مؤمنة; آفرين بر تو، آفرين بر تو، اى فرزند ابوطالب تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى...»!

* * *

 

حديث فوق را با عبارات مختلف گاهى مفصّل و گاهى بسيار فشرده و كوتاه، گروه عظيمى از علماء و دانشمندان اسلام در كتب خود آورده اند، و اين حديث از احاديث متواترى است كه احدى نمى تواند در صدور آن از پيامبر(صلى الله عليه وآله) ترديد داشته باشد، تا آن جا كه نويسنده محقّق «علاّمه امينى» در كتاب معروف الغدير اين حديث را از صد و ده نفر از صحابه و

[ 272 ]

ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) و از سيصد و شصت دانشمند و كتاب معروف اسلامى، نقل كرده است، و در غالب كتب تفسير و تاريخ و حديث برادران اهل سنّت آمده است، حتّى گروه عظيمى از علماى اسلام كتاب مستقل درباره خصوص اين حديث نگاشته اند، از جمله مرحوم علاّمه امينى كه خود كتاب مستقل بسيار پرمايه و كم نظيرى در اين باره نوشته، نام بيست و شش تن از علماى اسلام را كه درباره حديث غدير «كتاب جداگانه» نوشته اند نام برده است.

* * *

 

جمعى از كسانى كه سند حديث را غير قابل انكار ديده اند سعى داشته اند در دلالت آن در مسئله امامت و خلافت ترديد كنند، و مولا را در اينجا تنها به معنى «دوست» تفسير كنند، در حالى كه دقّت در مضمون حديث، و شرايط زمانى و مكانى آن و قرائن ديگر به خوبى گواهى مى دهد كه هدف از آن چيزى جز مسئله امامت و ولايت به معنى رهبرى همه جانبه خلق نبوده است:

الف - آيه تبليغ كه در بحث گذشته آورديم و قبل از اين ماجرا نازل شده، با آن لحن تند و داغ و قرائنى كه در آن بود به خوبى گواهى مى دهد كه سخن از دوستى و صداقت معمولى نبوده، چرا كه اين امر جاى نگرانى نبود و اين همه اهميّت و تأكيد لازم نداشت، همچنين آيه «اكمال دين» كه بعد از آن نازل شده گواه بر اين است كه مسئله فوق العاده مهمّى همچون مسئله رهبرى و جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله) مطرح بوده است.

[ 273 ]

ب - طرز پياده شدن حديث با آن همه مقدّمات در آن بيابان سوزان با آن خطبه مفصّل و با اقرار گرفتن از مردم و در آن شرايط حسّاس زمانى و مكانى همه دليل بر مدّعاى ماست.

ج - تبريك هايى كه از ناحيه گروه ها و اشخاص مختلف به على(عليه السلام)گفته شد و نيز اشعارى كه شعرا در همان روز و بعد از آن سرودند، همه بيانگر اين واقعيت است كه سخن از نصب على(عليه السلام) به مقام والاى امامت و ولايت بوده و نه چيز ديگر.

* * *

[ 274 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- داستان غدير را شرح دهيد.

2- حديث غدير با چند سند از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و در چند كتاب معروف اسلامى نقل شده؟

3- چرا «مولا» در حديث غدير به معنى رهبر و امام است نه به معنى دوست؟

4- پيامبر(صلى الله عليه وآله) چه دعايى بعد از ماجراى غدير در حق على(عليه السلام)فرمود؟

5- «غدير» و «جحفه» كجاست؟

[ 275 ]

 

درس هفتم: حديث منزلت و حديث يوم الدار

 

حديث «منزلة» ار بسيارى از مفسران بزرگ شيعه و اهل سنّت در ذيل آيه 142 سوره اعراف كه از رفتن موسى(عليه السلام) به مدت 40 شب به وعده گاه پروردگار و جانشين شدن هارون از او سخن مى گويد، نقل كرده اند.

حديث چنين است: پيامبر(صلى الله عليه وآله) به سوى ميدان تبوك حركت كرد (تبوك نقطه اى بود در شمال جزيره عرب و هم مرز با قلمرو امپراطورى روم شرقى) به پيامبر خبر داده بودند كه امپراطورى روم شرقى لشكر عظيمى فراهم كرده تا به حجاز و مكّه و مدينه حمله كند، و پيش از آن كه انقلاب اسلامى با برنامه خاص انسانى و آزادى خواهى به آن منطقه صادر شود، آن را در نطفه خفه سازد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) با لشكر عظيمى عازم تبوك شد و على(عليه السلام) را به جاى خود قرار داد.

على(عليه السلام) عرض كرد: آيا مرا در ميان كودكان و زنان مى گذارى؟ (و اجازه نمى دهى با تو به ميدان جهاد بيايم و در اين افتخار بزرگ شركت جويم؟)

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «الا ترضى ان تكون منّى بمنزلة هارون من موسى الا انه

[ 276 ]

ليس نبى بعدى؟; آيا راضى نيستى كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى جز اين كه پيامبرى بعد از من نخواهد بود؟».

عبارت بالا در مشهورترين كتب حديث اهل سنّت، يعنى صحيح بخارى و صحيح مسلم، نقل شده است، با اين تفاوت كه در صحيح بخارى تمام حديث آمده، و در صحيح مسلم يك بار تمام حديث و يك بار تنها جمله «انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى» به صورت يك كلمه كلّى و عام ذكر شده است.(1)

در بسيارى از كتب اهل سنّت از جمله «سنن ابن ماجه»، «سنن ترمذى»، «مسند احمد» و كتب فراوان ديگر نقل شده است، و راويان حديث از صحابه بيش از «بيست نفر» مى باشند، از جمله: «جابر بن عبدالله انصارى» و «ابوسعيد خدرى» و «عبدالله بن مسعود» و «معاويه» مى باشند.

ابوبكر بغدادى در «تاريخ بغداد» از عمر بن خطاب چنين نقل مى كند: مردى را ديد كه به على(عليه السلام) ناسزا مى گويد، عمر گفت: من فكر مى كنم كه تو مرد منافقى باشى زيرا از پيامبر(صلى الله عليه وآله)شنيدم كه فرمود: «انما علىّ منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى; على نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى است جز اين كه پيامبرى بعد از من نيست».(2)

* * *

 


1. صحيح بخارى، جزء 6، ص 3 و صحيح مسلم، ج 1، ص 44 و ج 4، ص 187.

2. تاريخ بغداد، ج 7، ص 452.

[ 277 ]

قابل توجّه اين كه از منابع معتبر حديث استفاده مى شود كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) اين سخن را تنها در داستان جنگ «تبوك» نفرمود، بلكه در هفت مورد مختلف بازگو نمود كه دليل بر عموميّت مفهوم آن است.

1- در «يوم المواخات اوّل مكّه» يعنى روزى كه پيمان برادرى در مكّه ميان يارانش بست، على(عليه السلام) را در اين پيمان، براى خودش انتخاب نمود، و همين جمله را تكرار فرمود.

در «يوم المواخات دوم» كه همين پيمان برادرى ميان مهاجران و انصار تكرار شدن اين جريان تكرار گرديد و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) حديث منزلت را بار ديگر بيان فرمود.

در آن روز كه پيامبر دستور داد درهاى خانه هايى كه به مسجد بزرگ رسول خدا باز مى شد بسته شود، و تنها در خانه على(عليه السلام) را باز گذارد، همين جمله را تكرار فرمود.

همچنين در غزوه «تبوك» و سه مورد ديگر كه مدارك آن تمام در كتب اهل سنّت آمده است، بنابراين نه از نظر سند جايى براى ترديد در حديث منزلت باقى مى ماند و نه از نظر عموميّت مفهوم آن.

 

محتواى حديث منزلت

اگر با بى نظرى حديث فوق را بررسى كنيم و از پيش داورى ها خود را بركنار داريم از اين حديث مى توان استفاده كرد كه تمام مناصبى را كه هارون نسبت به موسى در ميان بنى اسرائيل داشت، جز نبوّت، على(عليه السلام)دارا بوده است، چرا كه هيچ گونه قيد و شرط ديگرى در حديث وجود ندارد.

[ 278 ]

بنابراين چنين نتيجه مى گيريم:

1- على(عليه السلام) افضل امت بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود (چون هارون داراى چنين مقامى بود).

2- على(عليه السلام) وزير پيامبر(صلى الله عليه وآله) و معاون خاصّ او، و شريك در برنامه رهبريش بود، زيرا قرآن همه اين مناصب را براى هارون اثبات كرده است(1).

3- على(عليه السلام) جانشين و خليفه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود و با وجود او شخص ديگرى نمى توانست عهده دار اين مقام شود همان گونه كه هارون چنين مقامى را نسبت به موسى داشت.

* * *

 

حديث يوم الدار:

بر اساس آنچه در تواريخ اسلامى آمده پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سال سوّم بعثت مأمور شد كه دعوت مخفيانه خود را در مورد اسلام آشكار سازد، چنان كه در سوره حجر، آيه 94 آمده است: و انذر عشيرتك الاقربين; «بستگان نزديك خود را انذار كن».

پيامبر(صلى الله عليه وآله) بستگان نزديكش را به خانه عمويش ابوطالب دعوت كرد، بعد از صرف غذا چنين فرمود: «اى فرزندان عبدالمطلب! به خدا سوگند، هيچ كس را در عرب نمى شناسم كه براى قومش چيزى بهتر از آنچه من


1. (سوره طه، آيات 29 تا 32).

[ 279 ]

آورده ام آورده باشد، من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام، و خداوند به من دستور داده است شما را به اين آيين دعوت كنم، كدام يك از شما مرا يارى خواهيد كرد تا برادر من و وصىّ و جانشين من باشيد؟».

هيچ كس تمايلى به اين امر نشان نداد، جز على(عليه السلام) كه از همه كوچك تر بود برخاست و عرض كرد: «اى رسول خدا! من در اين راه يار و ياور توأم»، پيامبر(صلى الله عليه وآله) دست برگردن على(عليه السلام) نهاد و فرمود: «ان هذا اخى و وصيى و خليفتى فيكم، فاسمعوا له و اطيعوه; اين برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست، سخن او را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد.» ولى آن قوم گمراه نه تنها پذيرا نشدند، بلكه به سخريه نيز پرداختند.

حديث بالا كه به حديث «يوم الدار» (روز دعوت در خانه) معروف است به قدر كافى گوياست، و از نظر سند بسيارى از دانشمندان اهل سنّت همچون ابن ابى جرير، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، ابونعيم، بيهقى، ثعلبى، طبرى، ابن اثير، ابوالفداء، و گروه ديگر آن را نقل كرده اند.(1)

هرگاه حديث فوق را نيز با بى نظرى بررسى كنيم حقايق مربوط به ولايت و خلافت على(عليه السلام)براى ما روشن تر مى شود چرا كه صراحت در مسئله خلافت و ولايت دارد.

* * *


1. براى آگاهى بيشتر به كتاب المراجعات، ص 130 به بعد و كتاب احقاق الحق، ج 4، ص 62 به بعد مراجعه شود.

[ 280 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- حديث منزلت چيست؟ و در چند مورد صادر شده است؟

2- محتواى حديث منزلت چه مقاماتى را براى على(عليه السلام) ثابت مى كند؟

3- هارون، طبق نصوص قرآنى، چه موقعيّتى نسبت به موسى داشت؟

4- حديث منزلت را كدام دانشمندان نقل كرده اند؟

5- حديث يوم الدار و محتوى و سند و نتيجه آن را بازگو كنيد.

[ 281 ]

 

درس هشتم: حديث ثَقَلين و سفينه نوح

 

اسناد حديث ثقلين

يكى از احاديث معروف و مشهور ميان علماى سنّت و شيعه «حديث ثقلين» است.

اين حديث را گروه عظيمى از صحابه، بلاواسطه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند، و بعضى از علماى بزرگ راويان حديث را بالغ بر سى تن از صحابه مى دانند.(1)

گروه كثيرى از مفسران و محدثان و مورّخان آن را در كتب خود آورده اند، و روى هم رفته در تواتر اين حديث نمى توان ترديد كرد.

عالم بزرگوار سيد هاشم بحرانى در كتاب «غاية المرام» اين حديث را با 39 سند از دانشمندان اهل سنّت و با 80 سند از علماى شيعه نقل كرده است، و ميرحامد حسين هندى عالم بزرگوار ديگر تحقيق و تتبّع بيشترى در اين زمينه به عمل آورده، و از حدود 200 نفر از علماى اهل


1. سيره حلى، ج 33، ص 308.

[ 282 ]

سنّت اين حديث را نقل كرده و تحقيقات خود را پيرامون اين حديث در 6 جلد كتاب بزرگ جمع آورى كرده است!

از جمله افراد مشهورى كه آن را نقل كرده اند: ابوسعيد خدرى، ابوذر غفارى، زيد بن ارقم، زيد بن ثابت، ابورافع، جبير بن مطعم، خديفه، ضمره اسلمى، جابر بن عبدالله انصارى و ام سلمه را مى توان نام برد.

اصل حديث به گفته ابوذر غفّارى چنين است: «او در حالى كه در خانه كعبه را گرفته بود رو به سوى مردم كرده چنين مى گفت من از پيامبر مى شنيدم كه مى فرمود: انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى و انهما لن تفترقا حتّى يردّا على الحوض!، «من در ميان شما دو يادگار گرانبها مى گذارم: قرآن و خاندانم و اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند، تا هنگامى كه در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند، پس بنگريد و ببينيد چگونه سفارش مرا درباره اين دو رعايت مى كنيد؟»(1)

اين روايت در معتبرترين منابع اهل سنّت از قبيل «صحيح ترمذى» و «نسائى» و «مسند احمد» و «كنزل العمال» و «مستدرك حاكم» و غير آن نقل شده است.

در بسيارى از متون روايت تعبير به «ثقلين» (دو چيز گرانمايه) و در بعضى تعبير به «خليفتين» (دو جانشين) آمده است. كه از نظر مفهوم چندان تفاوتى با هم ندارد.

جالب توجّه اين كه: از احاديث مختلف اسلامى استفاده مى شود كه


1. نقل از جامع ترمذى، طبق نقل ينابيع الموده، ص 37.

[ 283 ]

اين روايت را پيامبر(صلى الله عليه وآله) در موارد مختلف به مردم گوشزد كرده است:

در حديث «جابر بن عبدالله انصارى» مى خوانيم كه در سفر «حج» روز عرفه فرمود.

در حديث «عبدالله بن حنطب» مى خوانيم كه در سرزمين «جحفه» (محلى است ميان مكّه و مدينه كه بعضى از حاجيان از آن جا احرام مى بندند) بيان كرد.

در حديث «ام سلمه» مى خوانيم كه آن را در غدير خم فرمود.

در پاره اى از احاديث آمده كه در آخرين روزهاى عمر مباركش در بستر بيمارى بيان كرد.

و در حديثى دارد روى منبر، در مدينه بيان فرموده(1).

حتى طبق روايتى كه دانشمند معروف اهل سنّت «ابن حجر» در كتاب «صواعق المحرقه» از پيامبر نقل مى كند مى خوانيم: پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) بعد از بيان اين حديث دست على را گرفت و بلند كرد و فرمود: «اين على با قرآن است و قرآن با على، از هم جدا نمى شوند تا در كنار كوثر بر من وارد گردند».(2)

و به اين ترتيب روشن مى شود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عنوان يك اصل اساسى روى اين مسئله بارها تكيه و تأكيد داشته است، و از هر فرصتى براى بيان اين حقيقت سرنوشت ساز استفاده مى كرده تا هرگز به دست فراموشى سپرده نشود.

* * *


1. المراجعات، ص 42.

2. الصواعق المحرقه، ص 75.

[ 284 ]

محتواى حديث ثقلين

در اين جا چند نكته قابل ملاحظه است:

1- معرّفى قرآن و عترت به عنوان «دو خليفه» يا «دو چيز گرانمايه» دليل روشنى است بر اين كه مسلمانان بايد هرگز دست از اين دو برندارند، مخصوصاً با اين قيد كه در بسيارى از روايات آمده كه مى فرمايد: «اگر اين دو را رها نكنيد هرگز گمراه نخواهيد شد.» اين حقيقت به صورت مؤكّدترى ثابت مى شود.

2- قرار گرفتن قرآن در كنار عترت و عترت در كنار قرآن دليل بر اين است كه همان گونه كه قرآن هرگز دستخوش انحراف نخواهد شد، و از هر گونه خطا مصون و محفوظ است عترت و خاندان پيامبر نيز داراى مقام عصمت مى باشد.

3- در بعضى از اين روايات تصريح شده كه من در روز قيامت از شما درباره طرز رفتارتان با اين دو يادگار بزرگ بازخواست مى كنم كه ببينم عملكرد شما چگونه بوده است؟

4- بدون شك «عترت و اهل بيت» را هر گونه تفسير كنيم على(عليه السلام) از بارزترين مصداق هاى آن است، و به حكم روايات متعددى، او هرگز از قرآن جدا نشد و قرآن نيز از او جدا نگرديد.

علاوه بر اين، در روايات متعدّدى مى خوانيم كه به هنگام نزول آيه «مباهله» پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)على و فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام) را صدا زد و

[ 285 ]

فرمود: «اينها اهل بيت منند».(1)

5- گرچه مسائل مربوط به قيامت براى ما كه در چهار ديوار اين جهان محصور هستيم دقيقاً روشن نيست، ولى به گونه اى كه از روايات استفاده مى شود منظور از «حوض كوثر» نهر مخصوصى است در بهشت با مزاياى بسيار، كه ويژه مؤمنان راستين و مخصوص پيامبر و ائمه اهل بيت و پيروان مكتب آنهاست.

از مجموع آنچه گفتيم روشن مى شود كه مرجع امت و رهبر مسلمين بعد از پيامبر على(عليه السلام) و بعد از او نيز امامانى از اين خاندان است.

* * *

 

حديث سفينه نوح

از تعبيرات جالبى كه از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) در كتاب هاى اهل سنّت و شيعه نقل شده چيزى است كه در حديث معروف «سفينه نوح» آمده است.

در اين حديث ابوذر مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله) چنين فرمود: «الا ان مثل اهل بيتى فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق!; خاندان و اهل بيت من همچون كشتى نوحند كه هر كس از آن استفاده كرد نجات يافت، و هر كس از آن جدا شد غرق شد».(2)


1. مشكوة المصابيح، ص 568 (چاپ دهلى) و رياض النفره، ج 2، ص 248 (به نقل از مسلم و ترمذى).

2. مستدرك حاكم، ج 3، ص 151.

[ 286 ]

اين حديث كه از احاديث مشهور است لزوم پيروى مردم را از على(عليه السلام)و خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) بعد از رحلت آن حضرت نيز مؤكّداً بيان مى دارد.

با توجه به اين كه كشتى نوح تنها پناهگاه و وسيله نجات به هنگام وقوع آن طوفان عظيم و عالم گير بود، اين حقيقت مسلم مى شود كه امت اسلام در طوفان هايى كه بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) وزيدن گرفت، تنها راهشان تمسك جستن به ذيل ولاءِ اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوده و هست.

* * *

[ 287 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- محتواى حديث ثقلين چيست؟ و چه امتيازاتى را براى اهل بيت(عليه السلام) ثابت مى كند؟

2- حديث ثقلين را چه كسانى نقل كرده اند؟

3- «ثقلين» چه معنى دارد و آيا تعبير ديگرى نيز به جاى آن در احاديث آمده است؟

4- پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) آن را در چه مواردى فرمود؟

5- حديث سفينه نوح را از نظر سند و محتوى بيان كنيد.

[ 288 ]


+ نگاشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 10:17 توسط علی چلوی - هادی |
دروس اصول عقاید2 ( )

درس پنجم: بازهم فلسفه آفات و شرور

 

از آنجا كه مشكل آفات و شرور و حوادث ناگوار و ناخوشايند براى بسيارى از مطالعه كنندگان بحث هاى خداشناسى و توحيدى مشكل قابل ملاحظه اى است، باز هم ناچاريم بحث و تحليل ديگرى روى اين مسئله داشته باشيم و فلسفه هايى را كه درباره شرور و آفات گفتيم ادامه دهيم.

* * *

 

5- مشكلات و فراز و نشيب ها به زندگى روح مى دهد

شايد درك اين مسئله براى بعضى مشكل باشد كه مواهب و نعمت ها اگر مستمر و يكنواخت باشند ارزش و اهميّت خود را از دست مى دهند.

امروز ثابت شده كه اگر جسمى را در وسط اطاقى بگذارند و از تمام اطراف نور قوى و يكسان به آن تابنده شود و خود جسم و اطاق نيز كاملا صاف و مُدّور باشد هرگز آن جسم را نمى توان مشاهده كرد، زيرا، هميشه سايه ها وقتى در كنار نور قرار مى گيرد ابعاد جسم را مشخّص مى كند و آن را از اطراف خود جدا مى سازد و ما مى توانيم آن را ببينيم.

[ 107 ]

ارزش مواهب زندگى نيز بدون سايه هاى كم رنگ و پررنگ مشكلات هرگز قابل مشاهده نيست. اگر در تمام عمر بيمارى وجود نداشت لذت سلامتى هرگز احساس نمى شد، به دنبال يك شب تب داغ و سوزان و سردرد شديد و جانكاه است كه صبحگاهان به هنگام قطع تب و درد چنان طعم سلامتى در ذائقه انسان شيرين مى گردد كه هر زمان به ياد آن شب بحرانى و رنج مى افتد متوجّه مى شود چه گوهر پرارزشى به نام سلامتى در اختيار دارد.

اصلا زندگى يكنواخت - حتّى مرفّه ترين زندگى ها - خسته كننده و بى روح و مرگبار است، بسيار ديده شده كه افرادى به خاطر يك زندگى مرفّه و خالى از هر گونه ناراحتى و رنج آنچنان خسته شده اند كه دست به خودكشى زده و يا دائماً از زندگى خود شكايت دارند.

شما هيچ معمار با ذوقى را پيدا نمى كنيد كه ديوارهاى يك سالن بزرگ را مانند ديوار يك زندان صاف و يكنواخت كند، بلكه با فراز و نشيب و پيچ و خم ها به اصطلاح به آن حالت مى دهد.

چرا جهان طبيعت اين قدر زيباست؟

چرا منظره جنگل هايى كه بر روى كوهپايه ها مى رويد و نهرها به صورت مارپيچ از لابه لاى درختان كوچك و بزرگش مى گذرد آن قدر جالب و دل انگيز است؟!

يك دليل روشن آن عدم يكنواختى است.

نظام «نور» و «ظلمت» و آمد و شد شب و روز كه قرآن در آيات مختلفش روى آن تكيه كرده يك اثر مهمّش پايان دادن به زندگى

[ 108 ]

يكنواخت انسان هاست، چرا كه اگر همواره خورشيد در يك گوشه آسمان، يكنواخت به كره زمين مى تابيد، نه تغيير حالتى داشت و نه پرده طلايى شب جاى آن را مى گرفت، گذشته از اشكالات ديگر، در مدت كوتاهى همه انسان ها خسته مى شدند.

روى اين حساب بايد قبول كرد كه حداقل بخشى از مشكلات و حوادث ناگوار زندگى اين فلسفه را دارد كه به بقيه زندگى روح مى دهد و آن را شيرين و قابل تحمل مى سازد، ارزش نعمت ها را آشكار مى كند، و به انسان امكان مى دهد كه از مواهبى كه در دست دارد حداكثر بهره بردارى كند.

* * *

 

6- مشكلات خودساخته!

نكته ديگرى كه در آخرين مرحله اين بحث اشاره به آن را ضرورى مى دانيم اين است كه بسيارى از مردم در محاسبه علل و عوامل حوادث ناگوار و مصائب گاهى گرفتار اشتباه مى شوند و ظلم هايى كه به دست انسان هاى ستمگر انجام شده است به حساب بى عدالتى دستگاه آفرينش مى گذارند، و بى نظمى كار بشر را به حساب بى نظمى سازمان خلقت.

مثلا گاهى ايراد مى كنند «چرا هر چه سنگ است براى پاى لنگ است!؟» چرا زلزله ها در شهرها خسارت كمى ايجاد مى كند امّا در روستاها قربانيان زيادى مى گيرد و گروه كثيرى زير آوار مى مانند، اين چه

[ 109 ]

عدالتى است؟ اگر بنا هست بلايى قسمت شود چرا يكسان قسمت نمى شود؟

چرا بايد هميشه لبه تيز حوادث دردناك متوجّه مستضعفين باشد؟

چرا در بيمارى هاى عمومى و همه گير بيشتر اين گروه قربانى مى شوند؟

غافل از اين كه هيچ كدام از اينها مربوط به دستگاه آفرينش و خلقت و عدالت خداوند نيست، اينها نتيجه ظلم و استعمار و استثمار انسان ها نسبت به يكديگر است.

اگر روستانشينان به خاطر ظلم شهرنشينان در محروميّت و فقر شديد نباشند و بتوانند خانه هايى محكم و مقاوم مانند آنها بنا كنند، چرا زلزله اين همه از آنها قربانى بگيرد و از ديگران بسيار كم؟

امّا هنگامى كه خانه هاى آنها از يك مشت گل يا سنگ و چوب كه گاهى حتى در ميان آنها كم ترين گچ و سيمانى به كار نمى رود و به طور ساده روى هم چيده شده و با يك حركت شديد باد يا تكان خفيف زمين فرو مى ريزد، نبايد انتظار داشت وضع بهتر از آن باشد، امّا اين چه ربطى به كار خدا دارد؟

نبايد مانند آن شاعر، خرده گيرى كرده بگوييم «يكى را داده اى صد ناز و نعمت» در حالى كه ديگرى را بر خاك ذلّت نشانده اى، يكى را كاخ نشين كرده اى و ديگرى را كوخ نشين!

بايد اين انتقادها را متوجّه وضع ناموزون و نظام غلط جامعه كرد. بايد به پا خاست و به اين بى عدالتى هاى اجتماعى پايان داد. با محروميت و

[ 110 ]

اگر همه قشرها از تغذيه كافى و بهداشت و درمان لازم بهره مند باشند در برابر بيمارى ها همگى پرقدرت و پرمقاومت خواهند بود.

امّا هنگامى كه وضع غلط نظام اجتماعى يك جامعه و استثمار حاكم بر آن به يكى آن قدر امكانات مى دهد كه حتّى سگ و گربه خانگيش داراى پزشك و درمان و دارو است امّا ديگرى ابتدايى ترين وسيله بهداشى را براى پرورش نوزادش ندارد چنين صحنه هاى ناگوار، فراوان به چشم مى خورد.

به جاى اين كه در اين گونه موارد ايراد بر كار خدا بگيريم بايد ايراد بر كار خود بگيريم.بايد به ظالم بگوييم ظلم مكن.

و بايد به مظلوم بگوييم زير بار ظلم مرو!

و بايد كوشش كنيم كه همه افراد يك جامعه از حداقل وسايل بهداشتى و درمانى و غذا و مسكن و فرهنگ و آموزش و پرورش بهره مند باشند.

خلاصه اين كه نبايد ما گناه خود را به گردن نظام خلقت بيندازيم.

كى خداوند به ما چنين زندگى را تحميل كرده؟ و كجا چنين نظامى را توصيه فرموده است؟

البته او ما را آزاد آفريده، چرا كه آزادى رمز تكامل و ترقّى ماست.

ولى اين ماييم كه از آزادى خود سوءِ استفاده مى كنيم و ظلم و ستم بر ديگران روا مى داريم و نتيجه اين ظلم و ستم به صورت نابسامانى هاى

[ 111 ]

اجتماعى خودنمايى مى كند.

امّا متأسّفانه اين اشتباه دامن گير گروه زيادى شده و حتّى نمونه هاى آن در اشعار شعراى معروف ديده مى شود.

قرآن مجيد در يك جمله كوتاه و پر معنى مى فرمايد: (ان الله لا يظلم الناس شيئا ولكن الناس انفسهم يظلمون);(1) «خداوند كم ترين ظلمى به كسى نمى كند ولى مردم به خويشتن ظلم و ستم روا مى دارند».

و به اين ترتيب به پايان بحث فلسفه شرور و آفات مى رسيم، هر چند سخن در اين زمينه بسيار است، امّا براى يك بحث كوتاه و فشرده همين مقدار كافى به نظر مى رسد.


1. سوره يونس، آيه 44.

[ 112 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- چرا بحث فلسفه آفات و شرور را در ضمن سه درس ادامه داديم؟

2- يكنواخت بودن زندگى چه اثر سوئى مى گذارد؟ و آيا كسى را ديده ايد كه از زندگى مرفّه خود رنج ببرد؟

3- از فلسفه نظام نور و ظلمت در جهان آفرينش چه مى دانيد؟

4- آيا همه مصائبى كه در جامعه وجود دارد مربوط به نظام آفرينش است يا ما نيز در آن سهمى داريم؟

5- آيا براى از بين بردن مصائب اجتماعى راه صحيحى در دست هست؟ ما چه وظيفه اى در برابر مستضعفين داريم؟

 

 

[ 113 ]

 

درس ششم: مسئله جبر و اختيار

 

از مسائلى كه ارتباط نزديك با مسئله عدالت پروردگار دارد مسئله «جبر و اختيار» است.

زيرا به اعتقاد جبريون انسان در اعمال و رفتار و گفتار خود هيچ گونه اختيارى از خود ندارد، و حركات اعضاى او درست همانند حركات جبرى مهره هاى يك ماشين است.

سپس اين سؤال پيش مى آيد كه اين عقيده با مسئله عدل الهى چگونه سازگار است؟ و شايد به همين دليل، گروه اشاعره - همان گروهى كه قبلا از آنها نام برديم و حسن و قبح عقلى را انكار مى كنند - جبر را پذيرفته و عدالت را انكار كرده اند، چرا كه با قبول جبر ديگر مسئله «عدالت» مفهوم نخواهد داشت.

براى روشن شدن اين بحث ناگزيريم كه چند موضوع را مورد بررسى دقيق قرار دهيم.

* * *

 

[ 114 ]

1- سرچشمه اعتقاد به جبر

هر كس در درون وجودش احساس مى كند كه در تصميم گرفتن آزاد است، فى المثل فلان كمك مادى را به فلان دوستش بكند يا نكند، و يا اين كه در حالى كه تشنه است و آب جلو روى او گذارده اند مى تواند بنوشد يا ننوشد، فلان كس در مورد او كار خلافى كرده مى تواند او را ببخشد و عفو كند و يا نبخشد.

يا اين كه هر كس ميان دستى كه بر اثر پيرى يا بيمارى لرزان است و دستى كه با اراده حركت مى كند فرق مى گذارد.

با اين حال كه مسئله آزادى اراده يك احساس عمومى انسان است چرا جمعى به دنبال مكتب جبر رفته اند؟!

البته دلائل مختلفى دارد كه يك دليل مهم آن را در اينجا يادآور مى شويم، و آن اين كه انسان مى بيند محيط روى افراد اثر مى گذارد، تربيت نيز عامل ديگرى است، تلقينات و تبليغات و فرهنگ اجتماعى نيز بدون شك در فكر و روح انسان مؤثّر است، گاه وضع اقتصادى نيز انگيزه حركت هايى در انسان مى شود، عامل وراثت را نيز نمى توان انكار كرد.

مجموعه اين امور سبب مى شود كه گمان كند انسان از خود اختيارى ندارد، بلكه عوامل «درون ذاتى» و «برون ذاتى» دست به دست هم مى دهند و ما را وادار مى كنند كه تصميم هايى بگيريم، و اگر اين عوامل نبودند چه بسا اين اعمال از ما سر نمى زد. اينها امورى است كه مى توان از آنها به جبر محيط، جبر شرايط اقتصادى، جبر تعليم و تربيت و جبر وراثت تعبير كرد، واز عوامل مهم توجّه فلاسفه به مكتب جبر است.

[ 115 ]

2- نكته اصلى اشتباه جبرى ها

امّا آنها كه چنين فكر مى كنند از يك نكته اساسى غافلند و آن اين كه بحث در «انگيزه ها» و «علل ناقصه» نيست، بحث در علت تامه است. به تعبير ديگر: هيچ كس نمى تواند سهم «محيط» و «فرهنگ» و «عوامل اقتصادى» را در انديشه و افعال انسان نفى كند، بحث در اين است كه با تمام اين انگيزه ها باز تصميم نهايى با خود ماست.

زيرا ما به روشنى احساس مى كنيم كه حتّى در يك نظام غلط و طاغوتى مانند نظام شاهنشاهى گذشته كه زمينه براى انحرافات فراوان بود، مجبور نبوديم منحرف شويم، در همان نظام و فرهنگ مى توانستيم «رشوه» نخوريم، به «مراكز فساد» نرويم، بى بند و بارى نداشته باشيم.

بنابراين حساب «زمينه ها» را از «علت تامه» بايد جدا كرد.

به همين دليل بسيارند كسانى كه در يك خانواده آلوده، يا فرهنگ منحط، پرورش يافته اند، و يا از وراثت نامناسبى برخوردار بوده اند، در عين حال راه خود را از همه جدا كرده و حتّى گاه دست به قيام و انقلاب بر ضد همان محيط زده اند، اگر بنا بود همه انسان ها فرزند محيط و فرهنگ و تبليغات زمانشان باشند، نبايد هيچ انقلاب اساسى در دنيا صورت بگيرد، بايد همه با محيط خود بسازند، و هيچ كس محيط جديد و نوينى نسازد.

اينها همه نشان مى دهد عواملى كه در بالا ذكر شد، هيچ كدام سرنوشت ساز نيست، تنها زمينه ساز است، سرنوشت اصلى را اراده و تصميم خود انسان مى سازد.

[ 116 ]

اين درست به آن مى ماند كه ما در يك تابستان داغ و سوزان تصميم مى گيريم كه به فرمان خدا روزه بگيريم، تمام ذرات وجود ما تمناى آب دارد، امّا ما براى اطاعت فرمان حق همه اينها را ناديده مى گيريم، در حالى كه ديگرى ممكن است به اين تقاضا گوش دهد و روزه نگيرد.

نتيجه اين كه ماوراى تمام انگيزه ها، عامل سرنوشت سازى به عنوان اراده و تصميم انسان وجود دارد.

* * *

 

3- عوامل اجتماعى و سياسى مكتب جبر

حقيقت اين است كه مسئله جبر و اختيار در طول تاريخ مورد سوءِ استفاده فراوان واقع شده است، يك سلسله عوامل جنبى در دامن زدن به عقيده جبر و نفى آزادى اراده انسان دائماً مؤثّر بوده است، از جمله:

الف - عوامل سياسى

بسيارى از سياستمداران جبّار و خودكامه براى خاموش كردن شعله انقلاب مستضعفين، و ادامه حكومت نامشروع خود دائماً به اين فكر دامن مى زدند كه ما از خودمان اختيارى نداريم، دست تقدير و جبر تاريخ سرنوشت ما را در دست دارد، اگر گروهى اميرند و گروهى اسيرند اين حكم قضا و قدر يا جبر تاريخ است!

پيداست كه اين طرز فكر تا چه حد مى تواند توده ها را تخدير كند، و به ادامه سياست هاى استعمارى كمك نمايد، در حالى كه در عقل و شرع سرنوشت ما به دست ماست و قضا و قدر به معنى جبرى، اصلا وجود

[ 117 ]

ندارد، قضا و قدر الهى بر طبق حركت و خواست و اراده و ايمان و تلاش و كوشش ما تعيين شده است.

ب - عوامل روانى

افراد تنبل و سست و بيحالى هستند كه غالباً در زندگى گرفتار شكست مى شوند، و هرگز ميل ندارند به اين حقيقت تلخ اعتراف كنند كه تنبلى يا اشتباهات آنها باعث شكست آنها شده، لذا براى تبرئه خود دست به دامن مكتب جبر مى زنند و گناه خود را به گردن سرنوشت اجبارى مى افكنند، تا از اين راه آرامش كاذبى پيدا كنند، مى گويند چه مى توان كرد گليم بخت ما را از روز اوّل سياه بافتند، با آب زمزم و كوثر نمى توان آن را سفيد كرد، ما يك پارچه استعداد و كوشش هستيم امّا افسوس كه بخت يار ما نيست!

ج - عوامل اجتماعى

بعضى مى خواهند آزاد باشند و به هوسرانى هاى خود ادامه دهند و هر گونه گناهى كه با تمايلات حيوانى آنها سازگار بود مرتكب شوند، و در عين حال خود را به نوعى قانع كنند كه گناهكار نيستند، و جامعه را نيز فريب دهند كه آنها بى گناهند.

اينجاست كه پناه به عقيده جبر مى برند و هوسبازى هاى خود را به اين عنوان كه ما در كارهايمان از خودمان اختيارى نداريم توجيه مى كنند!

ولى به خوبى مى دانيم كه همه اينها دروغ است، و حتّى خود كسانى كه اين مسائل را مطرح مى كنند خود ايمان به بى اساس بودن اين

[ 118 ]

عذرهاى واهى دارند، منتها لذات و منافع زودگذر آنها اجازه نمى دهد كه حقيقت را آشكار بگويند.

لذا براى سالم سازى جامعه بايد با طرز تفكّر جبرى، و اعتقاد به سرنوشت اجبارى كه ابزار دست استعمار و استثمار، و وسيله توجيه دروغين شكست ها، و عامل پيشرفت آلودگى در اجتماع است مبارزه كرد.

* * *

[ 119 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- فرق مكتب «جبر» و «اختيار» چيست؟

2- جبرى ها بيشتر روى چه دليلى تكيه مى كنند؟

3- در برابر تأثير محيط و فرهنگ و وراثت چه پاسخى داريد؟

4- عوامل «سياسى» و «روانى» و «اجتماعى» كه به عقيده جبر دامن مى زند چيست؟

5- موضع گيرى ما در برابر اين عوامل بايد چگونه باشد؟

 

[ 120 ]

[ 121 ]

 

درس هفتم: روشن ترين دليل بر آزادى اراده و اختيار

 

1- وجدان عمومى انسان ها جبر را نفى مى كند

گرچه فلاسفه و دانشمندان الهى پيرامون مسئله آزادى اراده انسان بحث ها و دلايل مختلفى دارند، امّا براى اين كه راه را كوتاه و ميان بُر كنيم، به سراغ روشن ترين دليل طرفداران آزادى اراده مى رويم و آن «وجدان عمومى انسان ها» است.

توضيح اين كه: ما هر چيز را انكار كنيم، اين واقعيّت را نمى توانيم منكر شويم كه در همه جامعه هاى انسانى اعم از خداپرست و مادى، شرق و غرب، قديم و جديد، ثروتمند و فقير، توسعه يافته و توسعه نايافته، و داراى هر گونه فرهنگ، همه بدون استثناء در اين مسئله توافق دارند كه بايد «قانون» بر جوامع انسانى حكمفرما شود، و افراد در مقابل قوانين «مسئوليّت» دارند، و كسانى كه از قانون تخلف كنند بايد به نحوى «مجازات» گردند.

خلاصه: حاكميت قانون، مسئوليّت افراد در برابر آن، و مجازات متخلّف، از مسائلى است كه مورد اتّفاق همه عقلاى جهان است، و تنها

[ 122 ]

اقوام وحشى بودند كه اين مسائل سه گانه را به رسميت نمى شناختند.

اين مسئله كه از آن به وجدان عمومى مردم جهان تعبير مى كنيم، روشن ترين دليل بر آزادى اراده انسان و دارا بودن اختيار است.

چگونه مى توان باور كرد كه انسان در اراده و عملش مجبور باشد و هيچ گونه اختيارى از خود نداشته باشد ولى او را در برابر قوانين مسئول بدانيم، و به هنگام تخلّف در قانون به پاى ميز محاكمه بكشانيم و تحت بازپرسى قرار دهيم و بگوييم چرا چنين كردى؟ و چرا چنان نكردى؟!

و بعد از ثبوت تخلف او را محكوم به زندان و گاهى اعدام كنيم.

اين درست به آن مى ماند كه ما سنگ هايى را كه از كوه ريزش مى كنند، و در وسط جاده ها مايه مرگ مسافرين مى شوند، به پاى ميز محاكمه بكشانيم.

درست است كه ظاهراً يك انسان با يك قطعه سنگ تفاوت بسيار دارد، امّا اگر ما آزادى اراده انسان را نفى كنيم اين فرق ظاهرى هيچ تأثيرى نخواهد داشت، و هر دو معلول عوامل جبرى خواهند بود، سنگ تحت تأثير قانون جاذبه به وسط جاده ريزش مى كند، و انسان جانى و قاتل و متخلف، تحت تأثير عوامل جبرى ديگر. مطابق اعتقاد جبرى ها ميان اين دو هيچ فرقى از نظر نتيجه وجود ندارد و هيچ كدام كارى به اراده خود انجام نداده اند، چرا يكى محاكمه شود و ديگرى نشود؟!

ما بر سر دوراهى قرار داريم: يا بايد وجدان عمومى همه مردم جهان را تخطئه كنيم، و تمام قوانين و دادگاه ها و مجازات هاى متخلفان را كارى عبث و بيهوده، بلكه ظالمانه، بشمريم. و يا عقيده طرفداران جبر را انكار كنيم.

[ 123 ]

مسلماً ترجيح با دوم است.

جالب اين كه حتّى آنها كه از نظر تفكّر و عقيده فلسفى، دم از متكب «جبر» مى زنند و براى آن استدلال مى كنند به هنگامى كه وارد زندگى مى شوند در عمل طرفدار اصل آزادى اراده اند!

زيرا اگر كسى به حقوق آنها تجاوز كند، و يا اذيت و آزار به آنها برساند او را در خور سرزنش و توبيخ مى شمرند، و از او شكايت به دادگاه مى كنند، و گاهى مى خروشند و فرياد مى كشند و تا متخلّف را به كيفر قانونى نرسانند از پاى نمى نشينند!

خوب، اگر راستى انسان از خود اختيارى ندارد اين سرزنش و شكايت و جوش و خروش و داد و فرياد براى چيست؟!

به هر حال، اين وجدان عمومى عقلاى جهانى دليل زنده اى است بر اين واقعيت كه همه انسان ها در اعماق جانشان آزادى اراده را پذيرفته اند، و هميشه نسبت به آن وفادار بوده اند و حتى يك روز بدون اين اعتقاد نمى توانند زندگى كنند، و چرخ هاى برنامه هاى اجتماعى و فردى خود را بچرخانند.

فيلسوف بزرگ اسلامى «خواجه نصيرالدين طوسى» در بحث جبر و اختيار در يك عبارت كوتاه چنين مى گويد: «و الضرورة قاضية باستنادافعالنا الينا; درك ضرورى و وجدان ما داورى مى كند كه همه اعمال ما مستند به خود ماست».(1)

* * *


1. كتاب تجريد العقائد، بحث جبر و اختيار.

[ 124 ]

2- تضاد منطق «جبر» با منطق «مذهب»

آنچه در بالا گفتيم پيرامون تضاد مكتب جبر با وجدان عمومى عقلاى جهان بود، اعم از طرفداران مذهب و كسانى كه اصلا مذهبى نپذيرفته اند.

ولى از نظر تفكّر مذهبى نيز دليل قاطع ديگرى بر ابطال مكتب جبر در دست داريم.

زيرا هرگز اعتقادات مذهبى با عقيده جبر سازگار نيست، و برنامه هاى مذهبى نيز با قبول اين مكتب همه مخدوش مى شود، زيرا: ما چطور مى توانيم عدالت خداوند را كه در بحث هاى گذشته به وضوح ثابت كرديم با مكتب جبر تطبيق دهيم؟ چگونه ممكن است خداوند كسى را مجبور به انجام كار بدى كند، بعد او را مجازات نمايد كه چرا چنين كردى؟ اين با هيچ منطقى سازگار نيست!

بنابراين با قبول مكتب جبر «ثواب» و «عقاب» و «بهشت» و «دوزخ» بى معنى و بى محتوا خواهد بود.

همچنين، نامه اعمال، سؤال، حساب الهى، مذمّتى كه در مورد بدكاران در آيات قرآن شده و ستايشى كه از نيكوكاران به عمل آمده، همه اين مفاهيم از بين مى رود.

زيرا مطابق اين فرض نه نيكوكار اختيارى از خود داشته و نه بدكار.

از اين گذشته ما در نخستين برخورد با مذهب، به مسئله «تكليف و مسئوليت» برخورد مى كنيم، ولى آيا در موردى كه هيچ كس از خود اختيارى ندارد تكليف و مسئوليت معنى دارد؟!

[ 125 ]

آيا به كسى كه دستش بى اختيار لرزان است مى توان گفت: اين كار را نكن، يا به كسى كه در يك سراشيبى تند گرفتار شده و بى اختيار به پايين مى دود، مى توانيم بگوييم بايست.

به همين دليل اميرمؤمنان على(عليه السلام) در روايت معروفى مى فرمايد مكتب جبر مكتب بت پرستان و حزب شيطان است: «تلك مقالة اخوان عبدة الاوثان و خصماءِ الرحمان و حزب الشيطان; اين گفتار برادران بت پرستان و دشمنان خدا و حزب شيطان است».(1)


1. اصول كافى، ج 1، ص 119، باب الجبر والقدر.

[ 126 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- روشن ترين دليل بر ابطال جبر چيست؟

2- وجدان عمومى مردم جهان را در زمينه اصل آزادى اراده شرح دهيد.

3- آيا طرفداران مذهب جبر در عمل هم جبرى هستند؟

4- آيا جبر با اصل عدالت خدا سازگار است، اگر نيست چرا؟

5- چگونه آزادى اراده پايه قبول هر گونه تكليف و مسئوليت است؟

[ 127 ]

 

درس هشتم: «امر بين الامرين» چيست؟ (مكتب واسطه)

 

1- تفويض در برابر جبر

البته در برابر اعتقاد به جبر كه در سوى «افراط» قرار گرفته، مكتبى به نام مكتب «تفويض» است كه در سمت «تفريط» است.

عقيده مندان به «تفويض» معتقدند كه خداوند ما را آفريده و همه چيز را به دست خود ما واگذارده و به كلّى از اعمال و افعال ما بيگانه است و به اين ترتيب ما در قلمرو اعمالمان از هر نظر مستقل و حكمران بلامنازع هستيم!

بدون شك اين اعتقاد، با اصل توحيد سازگار نيست، چرا كه توحيد به ما تعليم داده كه همه جهان ملك خداست، و چيزى از قلمرو حكومت او بيرون نيست، حتى اعمال ما در عين اختيار و آزادى اراده، از قلمرو و قدرت او نمى تواند بيرون باشد وگرنه شرك لازم مى آيد.

به عبارت روشن تر: ما نمى توانيم قائل به دو خدا باشيم يكى خداى بزرگ كه عالم را آفريده و ديگرى خداى كوچك يعنى انسان كه در اعمال

[ 128 ]

خودش مستقل و تام الاختيار است و حتّى خداوند هم نمى تواند در محدوده اعمال او اثر بگذارد!

اين شرك است، اين دوگانه پرستى و چندگانه پرستى است. مهم آن است كه ما هم انسان را آزاد بدانيم و صاحب اختيار، و هم خدا را حاكم بر او و اعمال او بدانيم.

* * *

 

2- مكتب واسطه

نكته باريك همين جاست كه تصور نكنيم ميان اين دو تضاد است. نكته باريك اين است كه ما هم «عدالت» خدا را كاملا بپذيريم و براى بندگان «آزادى و مسئوليت» قائل شويم، و هم «توحيد» و حاكميت او بر تمام جهان هستى، و اين همان چيزى است كه از آن تعبير به «امر بين الامرين» مى شود (يعنى مطلبى كه در ميان دو عقيده افراطى و نادرست قرار گرفته).

از آنجا كه بحث كمى پيچيدگى دارد اجازه دهيد با يك مثال واضح آن را روشن سازيم.

فرض كنيد شما با يك دستگاه قطار برقى مشغول مسافرت هستيد و راننده قطار شماييد. يك سيم برق قوى در سرتاسر مسير قطار كشيده شده، و حلقه مخصوص از بالاى قطار روى اين سيم مى لغزد و حركت مى كند و لحظه به لحظه برق را از يك منبع قدرتمند به لكوموتيو قطار منتقل مى كند، به طورى كه اگر يك لحظه منبع مُولّد، برق به قطار

[ 129 ]

نرساند فوراً در جاى خود متوقّف مى شود.

بدون شك شما آزاديد هر كجا مى خواهيد در مسير راه مى توانيد توقّف كنيد، كم يا زياد، و با هر سرعتى بخواهيد مى توانيد حركت نماييد. ولى با تمام اين آزادى ها كه داريد كسى كه پشت دستگاه مُولّد برق نشسته هر لحظه مى تواند شما را متوقف سازد چرا كه تمام قدرت و نيروى شما از همان برق است و كليد آن در دست اوست.

هنگامى كه در اين مثال دقّت مى كنيم مى بينيم چنين شخصى در عين آزادى و اختيار و مسئوليت در قبضه قدرت ديگرى قرار دارد و اين دو با هم منافات ندارد.

مثال ديگر:

فرض كنيد كسى بر اثر بيمارى يا وقوع يك حادثه ناگوار، اعصاب دستش از كار افتاده و قدرت حركت دادن دست را ندارد، امّا اگر آن را با يك نيروى برق خفيف و ملايم ارتباط دهيم، اعصاب او چنان گرم مى شود كه قادر به حركت خواهد بود.

چنين شخصى هرگاه كارى انجام دهد مثلا با همان دست و در همان حالت مرتكب جنايتى گردد، سيلى به صورت ديگرى زند، كاردى در سينه بى گناهى فرو كند، مسلماً مسئول جنايت خويش است، چرا كه هم قدرت داشته، هم اختيار، و شخص «قادر مختار» در برابر اعمال خويش مسئول است.

ولى با اين حال آن كس كه نيروى برق به دست او مى دهد و توان و قدرت در او مى آفريند، بر او حاكميت دارد، و در عين آزادى و اختيار در قبضه قدرت اوست.

[ 130 ]

اكنون به اصل مطلب باز مى گرديم:

خداوند به ما نيرو و توان داده، عقل و هوش و قدرت جسمانى بخشيده، و اين امكانات لحظه به لحظه از ناحيه خداوند به ما مى رسد، و اگر يك لحظه كوتاه لطف او از ما قطع گردد و رابطه ما با او بريده شود معدوم خواهيم شد.

ما اگر مى توانيم كارى انجام بدهيم با قدرتى است كه او به ما داده و لحظه به لحظه ادامه مى دهد، حتى آزادى و اختيار ما نيز از ناحيه اوست، يعنى او خواسته است كه ما آزاد باشيم، و با استفاده از اين موهبت بزرگ الهى راه تكامل را بپوييم.

بنابراين ما در عين اختيار و آزادى اراده در قبضه قدرت او هستيم و سر بر آستان او داريم و از قلمرو حاكميت او بيرون نخواهيم بود، ما در عين توانايى و قدرت وابسته به او هستيم و بدون او هيچ خواهيم بود، و اين است معنى «الامر بين الامرين» زيرا نه موجودى را همسان خدا دانسته ايم تا شرك لازم آيد، و نه بندگان را مجبور در اعمالشان مى دانيم تا ظلم لازم آيد. (دقّت كنيد)

اين درس را از مكتب ائمه اهل بيت(عليهم السلام) آموخته ايم، هنگامى كه مى پرسيدند آيا ميان جبر و تفويض راه ديگرى وجود دارد مى فرمودند آرى، وسيع تر از فاصله ميان زمين و آسمان.(1)

* * *

 


1. اصول كافى، ج 1، ص 121. (باب الجبر و القدر و الامر بين الامرين)

[ 131 ]

3- قرآن و مسئله جبر و اختيار

قرآن مجيد در اين مسئله صراحت دارد و به وضوح آزادى اراده انسان را اثبات مى كند و صدها آيه در قرآن در زمينه آزادى اراده انسان آمده است!

الف - تمام آياتى كه در آن امر و نهى و تكليف و برنامه آمده است، همه دليل بر اختيار و آزادى اراده انسان است چرا كه اگر انسان مجبور بود، امر و نهى، لغو و بيهوده بود.

ب - تمام آياتى كه سخن از ملامت بدكاران و مدح و توصيف نيكوكاران مى گويد دليل بر اختيار است، چرا كه در صورت جبر هم آن ملامت و هم آن مدح و ستايش معنى ندارد.

ج - تمام آياتى كه سخن از سؤال در روز قيامت، و محاكمه در آن دادگاه، و سپس پاداش و كيفر و بهشت و دوزخ مى گويد دليل بر اختيار است، چون در فرض جبر تمام اينها نامفهوم و سؤال و محاكمه و مجازات بدكاران ظلم محض است.

د - تمام آياتى كه سخن از اين مى گويد كه انسان در گرو اعمال خويش است مانندِ (كل نفس بما كسبت رهينه);(1); هر انسانى در گرو اعمال خود مى باشد» و (كل امرىء بما كسب رهين);(2) «هر فردى در گرو اعمالى است كه انجام داده» و مانند اينها به روشنى اختيار انسان را ثابت مى كند.


1. سوره مدثر، آيه 37.

2. سوره طور، آيه 21.

[ 132 ]

هـ - آياتى مانند: (انا هديناه السبيل امّا شاكراً و امّا كفورا);(1) «ما راه را به انسان نشان داديم خواه شكرگزارى كند يا كفران» (سوره دهر، آيه 3) نيز دليل روشنى بر اين مدعاست.

منتها تعبيراتى در قرآن وارد شده كه دليل بر مسئله «امر بين الامرين» است، و گاهى بعضى از ناآگاهان به اشتباه آن را دليل بر جبر پنداشتند مانند: (و ما تشاؤن الا ان يشاء الله);(2) «شما اراده اى نمى كنيد مگر اين كه خدا اراده كند».

روشن است كه اين آيه و امثال آن نمى خواهد اختيار را از انسان سلب كند; بلكه مى خواهد اين حقيقت را ثابت كند كه شما در عين اختيار در قبضه فرمان خدا هستيد كه توضيح آن در بالا داده شد.

* * *


1. سوره دهر، آيه 3.

2. سوره دهر، آيه 30.

[ 133 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- منظور از «تفويض» چيست؟ و چه عيبى در آن نهفته است؟

2- مكتب «الامر بين الامرين» را كه ما از ائمه اهل بيت آموخته ايم در عباراتى روشن شرح دهيد و با ذكر مثال آن را به طور وضوح بيان كنيد.

3- آيات قرآن در ارتباط با مسئله جبر و اختيار چه مى گويد؟

4- اگر ما عقيده جبر را بپذيريم، رستاخيز و بهشت و دوزخ و بازپرسى و سؤال روز قيامت چه خواهد شد؟

5- آيا آياتى مانند «و ما تشاؤن الا ان يشاء الله» دليل بر جبر است؟

[ 134 ]

[ 135 ]

 

درس نهم: هدايت و ضلالت به دست خدا است!

 

1- اقسام هدايت و ضلالت

مسافرى آدرسى را در دست دارد، به شما مى رسد و سؤال مى كند، شما براى نشان دادن مقصد او دو راه در پيش داريد:

نخست اين كه همراه او برويد و نيكوكارى را به مرحله كمال و تمام برسانيد و تا مقصد او را همراهى كنيد سپس خداحافظى كرده برگرديد.

دوم اين كه با اشاره دست، و دادن نشانه هاى مختلف او را به سوى مقصدش رهنمون شويد.

مسلماً در هر دو صورت شما او را «هدايت» به مقصود كرده ايد، ولى ميان اين دو فرق است، دومى تنها «ارائه طريق» است، و اولى «ايصال به مطلوب» يعنى رساندن به مقصد. در قرآن مجيد و در اخبار اسلامى هدايت به هر دو معنى آمده است.

از سوى ديگر گاه هدايت تنها جنبه «تشريعى» دارد يعنى از طريق قوانين و دستورات صورت مى گيرد و گاه جنبه «تكوينى» دارد يعنى از طريق دستگاه هاى آفرينش همانند هدايتِ نطفه به سوى يك انسان

[ 136 ]

كامل، و اين هر دو معنى نيز در قرآن و اخبار آمده، با روشن شدن اقسام هدايت (و طبعاً نقطه مقابل آنها، ضلالت) به اصل مطلب باز مى گرديم.

در آيات بسيارى مى خوانيم كه هدايت و ضلالت كار خداست; بدون شك «ارائه طريق» از سوى خدا صورت مى گيرد، چرا كه او پيامبران را فرستاده و كتب آسمانى نازل كرده تا راه را به انسان ها نشان دهند.

امّا «رسانيدن به مقصد» به صورت اجبارى مسلماً با اصل آزادى اراده و اختيار سازگار نيست، ولى چون تمام نيروها را كه براى رسيدن به مقصد لازم است خدا در اختيار ما مى گذارد و اوست كه توفيقش را شامل حال ما در اين راه مى گرداند اين معنى از هدايت نيز به صورتى كه گفته شد از سوى خدا است يعنى به صورت تهيه اسباب و مقدّمات و گذاردن آنها در اختيار بشر.

* * *

 

2- يك سؤال مهم

اكنون سؤال مهم اين جاست كه در بسيارى از آيات قرآن مى خوانيم: «خدا هر كس را بخواهد هدايت مى كند و هر كس را بخواهد گمراه مى سازد» مانند:

(فيضل الله من يشاء و يهدى من يشاء و هو العزيز الحكيم);(1) «خداوند هر كس را بخواهد هدايت و هر كس را بخواهد گمراه مى سازد، و او


1. سوره ابراهيم، آيه 4.

[ 137 ]

شكست ناپذير و حكيم است».

بعضى بدون در نظر گرفتن آيات ديگر قرآن، و تفسيرى كه آيات نسبت به يكديگر دارند، فوراً با مشاهده چنين آيه اى زبان به اعتراض مى گشايند و مى گويند چگونه خداوند هر كس را بخواهد هدايت مى كند و هر كسى را بخواهد گمراه مى سازد؟ پس ما در اين وسط چه گناهى داريم؟!

نكته مهم اين است كه هميشه آيات قرآن را بايد در ارتباط با يكديگر در نظر گرفت تا به مفهوم حقيقى آن آشنا شويم، و ما در اين جا چند نمونه از آيات ديگر هدايت و ضلالت را براى شما بازگو مى كنيم تا در كنار آيه بالا بچينيد و خودتان نتيجه گيرى لازم را به عمل آوريد:

در آيه 27، سوره ابراهيم مى خوانيم: (و يضل الله الظالمين); «خداوند ستمگران را گمراه مى سازد».

در آيه 34، سوره غافر مى خوانيم: (كذلك يضل الله من هو مسرف مرتاب); «اينچنين خداوند هر اسراف كار وسوسه گر را گمراه مى سازد».

و در آيه 69، سوره عنكبوت مى خوانيم: (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا); «كسانى كه در راه ما جهاد كنند آنها را به راه هاى روشن خويش رهبرى و هدايت مى كنيم».

چنان كه ملاحظه مى كنيم مشيّت و اراده خدا بى حساب نيست، نه بى حساب توفيق هدايت به كسى مى دهد و نه بى حساب توفيقش را از كسى سلب مى كند.

آنها كه در راه او جهاد كنند، به جنگ مشكلات بروند، با هواى نفس

[ 138 ]

به مبارزه برخيزند، و در برابر دشمنان بيرونى مقاومت و سرسختى نشان دهند، خداوند وعده هدايت آنها را داده است و اين عين عدالت است.

و امّا آنها كه «ظلم و ستم» بنياد كنند، و در طريق اسراف و شك و ترديد و ايجاد وسوسه در دل ها، گام بگذارند، خدا توفيق هدايت را از آنها سلب مى كند، قلبشان بر اثر اين اعمال، تاريك و ظلمانى مى گردد، و توفيق رسيدن به سرمنزل سعادت نصيبشان نخواهد شد. و اين است معنى گمراه ساختن پروردگار كه نتيجه اعمال ما را در اختيار ما مى گذارد و اين نيز عين عدالت است. (دقّت كنيد)

* * *

 

3- علم ازلى علت عصيان كردن!

آخرين مطلبى كه در بحث جبر و اختيار طرح آن را لازم مى بينيم بهانه اى است كه بعضى از جبرى ها به عنوان علم ازلى خداوند مطرح كرده اند.

آنها مى گويند: آيا خدا مى دانسته است كه فلان شخص در فلان ساعت مرتكب قتل نفس يا نوشيدن شراب مى شود؟ اگر بگوييد نمى دانسته، علم خدا را انكار كرده ايد، و اگر بگوييد مى دانسته بايد حتماً آن را انجام دهد، وگرنه علم خداوند خلاف از آب درمى آيد.

پس براى حفظ علم خداوند هم كه باشد گنهكاران مجبورند گناهانشان را انجام دهند، و مطيعان نيز بايد اطاعتشان را!

امّا آنها كه اين بهانه را براى پرده پوشى بر خطاها و گناهان خود جور

[ 139 ]

كرده اند در حقيقت از يك نكته غافلند كه ما مى گوييم خدا از ازل مى دانسته ما به ميل و اراده و اختيار خود اطاعت يا گناه مى كنيم، يعنى اختيار و اراده ما نيز در علم خدا بوده است. پس ما اگر مجبور شويم علم خدا جهل مى شود. (دقّت كنيد)

اجازه دهيد اين مطلب را با يكى دو سؤال كاملا مجسم كنيم: فرض كنيد استادى يا معلّمى مى داند فلان شاگرد تنبل در آخر سال رفوزه مى شود، و اين آگاهى او صد در صد قطعى است و بر اساس تجربيات ساليان دراز عمر اوست.

آيا فردا كه آن شاگرد رفوزه شده مى تواند يقه استاد را بگيرد كه پيش بينى و اطّلاع تو مرا مجبور كرد رفوزه شوم؟!

دست بالاتر را مى گيريم، فرض كنيد شخص معصوم و بى خطايى باشد و از وقوع حادثه جنايت بارى در فلان روز باخبر گردد و روى جهاتى مصلحت ببيند در اين امر دخالت كند، آيا علم اين معصوم سلب مسئوليت از مجرم مى كند، و او را در كار خود مجبور مى گرداند؟!

باز فرض كنيد دستگاه هاى نوظهورى اختراع شود كه بتواند حوادث آينده را چند ساعت قبل از وقوع آن دقيقاً پيش بينى كند و بگويد فلان شخص با ميل و اختيار خود فلان كار را در فلان ساعت انجام خواهد داد آيا اينها سبب اجبار كسى مى شود؟!

خلاصه اين كه علم خداوند هرگز كسى را بر كارى مجبور نمى كند.

* * *

[ 140 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- هدايت چند گونه است؟ شرح دهيد.

2- نمونه اى از آيات قرآن كه هدايت و ضلالت را به خدا نسبت مى دهد بازگو كنيد.

3- تفسير هدايت و ضلالت الهى چيست؟

4- منظور از علم ازلى خداوند چيست؟

5- آيا اين علم ازلى سلب اختيار و مسئوليت از ما مى كند؟ مثالى براى اين مسئله ذكر كنيد.

[ 141 ]

 

درس دهم: عدل خداوند و مسئله «خلود»

 

مى دانيم قرآن صريحاً درباره گروهى از كفّار و گنهكاران سخن از مجازات جايدان و به تعبير ديگر «خلود» به ميان آورده است.

همان گونه كه در ذيل همين آيه به مردان و زنان با ايمان وعده باغ هاى بهشت را به طور جاودانه داده است: (وعد الله المؤمنين و المؤمنات جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها); «خداوند به مردان و زنان با ايمان باغ هايى از بهشت را وعده داده كه نهرها از زير درختانش جارى است، جاودانه در آن خواهند ماند».

در اينجا سؤالى پيش مى آيد و آن اين كه چگونه مى توان قبول كرد كه انسانى در تمام عمر خود كه حداكثر هشتاد يا صد سال بيشتر نيست كار بدى كرده ولى ميليون ها سال و بيشتر كيفر آن را ببيند.

البته اين مطلب در مورد پاداش مهم نيست، زيرا درياى رحمت

[ 142 ]

الهى، وسيع است و پاداش هر چه بيشتر باشد نشانه رحمت و فضل بيشتر است، امّا در مورد اعمال بد، چگونه عذاب جاودانه در برابر گناهان محدود قرار مى گيرد؟ و چگونه مى توان آن را با توجّه به اصل عدالت خداوند توجيه كرد؟

آيا نبايد يك نوع تعادل در ميان گناه و مجازات برقرار باشد.

* * *

 

پاسخ:

براى رسيدن به راه حل نهايى اين بحث بايد به چند نكته دقيقاً توجّه داشت:

الف - مجازات ها و كيفرهاى رستاخيز چندان شباهت به مجازات ها و كيفرهاى اين جهان ندارد كه مثلا شخصى مرتكب تجاوز و سرقت شده و او را مدّتى به زندان مى افكنند، بلكه مجازات هاى قيامت بيشتر به صورت آثار اعمال و خاصيت كارهاى انسان است.

به تعبير روشن تر دردها و رنج هايى كه گنهكاران در جهان ديگر مى كشند اثر و نتيجه اعمال خود آنهاست كه دامانشان را فرا مى گيرد.

قرآن مجيد در اين جا تعبير روشنى دارد، مى گويد: (فاليوم لا تظلم نفس شيئا ولا تجرْون الا ما كنتم تعملون);(1) «امروز (روز رستاخيز) به هيچ كس ستم نمى شود و جز اعمال خود شما جزائى براى شما نيست».


1. سوره يس، آيه 54.

[ 143 ]

با يك مثال ساده مى توانيم اين حقيقت را مجسم كنيم:

شخصى به سراغ مواد مخدّر يا مشروبات الكلى مى رود و هر چه به او مى گويند اين مواد زهرآگين معده تو را خراب و قلب تو را بيمار و اعصاب تو را درهم مى كوبد، او گوش نمى دهد، چند هفته يا چند ماهى غرق لذت خيالى اين مواد كشنده مى شود و تدريجاً گرفتار زخم معده، ناراحتى قلب و بيماى اعصاب مى شود، و سپس ده ها سال تا پايان عمرش از اين بيمارى ها رنج مى برد و شب و روز ناله مى كند. آيا در اين جا مى توان ايراد كرد كه چرا اين فرد كه چند هفته يا چند ماه بيشتر گناه نكرده، ده ها سال شكنجه ببيند؟!

فوراً در پاسخ گفته مى شود اين نتيجه و اثر عمل خود اوست!

حتّى اگر او داراى عمر نوح و بيشتر باشد و ده ها هزار سال عمر كند و دائماً او را در درد و رنج ببينيم، مى گوييم: اين چيزى است كه خودش آگاهانه به جان خود خريده است.

مجازات هاى روز قيامت «بيشتر» از اين قبيل است، و بنابراين ايرادى در مسئله عدالت باقى نمى ماند.

ب - اين اشتباه است كه بعضى گمان مى كنند مقدار زمانى مجازات بايد به اندازه زمان گناه باشد، زيرا رابطه ميان گناه و مجازات رابطه زمانى نيست، بلكه بستگى به نتيجه و كيفيّت گناه دارد.

مثلا ممكن است كسى در يك لحظه آدم بى گناهى را به قتل برساند و مطابق بعضى از قوانين دنياى امروز او را محكوم به زندان ابد كنند، در اين جا مى بينيم زمان گناه تنها يك لحظه زودگذر بوده، در حالى كه

[ 144 ]

مدّت مجازات ده ها سال است، و هيچ كس اين امر را ظالمانه نمى شمرد، چرا كه در اين جا مسئله دقيقه و ساعت و ماه و سال، مطرح نيست، كيفيّت گناه و نتيجه آن مطرح است.

ج - «خلود» در دوزخ و مجازات ابدى و جاودان تنها از آنِ كسانى است كه تمام روزنه هاى نجات را به روى خود بسته اند، و از روى علم و عمد غرق در فساد و تباهى و كفر و نفاق گشته اند، آنچنان كه تاريكى گناه تمام وجود آنها را در برگرفته در حقيقت به رنگ گناه و كفر درآمده اند.

قرآن در اينجا تعبير جالبى دارد. در سوره بقره، آيه 81 چنين مى گويد: (بلى من كسب سيئة و احاطت به خطيئته فاولئك اصحاب النار هم فيها خالدون); «كسى كه مرتكب گناهى گردد و آثار آن تمام وجود او را احاطه كند چنان كسى اهل دوزخ است و جاودانه در آن خواهد ماند».

اين گونه افراد رابطه خود را با خدا به كلى قطع كرده اند، و تمام روزنه هاى نجات و سعادت را به روى خود بسته اند.

اين گونه افراد به پرنده اى مى مانند كه آگاهانه بال و پر خود را در هم شكسته و سوزانده، و براى هميشه مجبور است روى زمين بماند و از پرواز بر اوج آسمان ها محروم است.

توجّه به نكات سه گانه بالا اين حقيقت را روشن مى سازد كه مسئله عذاب جاويدان كه براى گروه خاصّى از منافقان و كفّار در نظر گرفته شده است چيزى بر خلاف اصل عدالت نيست، اين نتيجه شوم اعمال خود آنهاست و قبلا هم به وسيله پيامبران الهى به آنها ابلاغ شده است كه اين كار چنين نتيجه تلخ و شومى دارد.

[ 145 ]

مسلماً اگر اين افراد جاهل باشند و دعوت انبيا به آنها نرسيده باشد و از روى نادانى مرتكب چنان اعمالى شده باشند مشمول چنان مجازات سختى نخواهند بود.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه از آيات و اخبار اسلامى استفاده مى شود كه درياى رحمت الهى آن قدر وسيع و گسترده است كه گروه عظيمى از خطاكاران را دربر مى گيرد:

گروهى از طريق شفاعت

گروهى از طريق عفو

گروهى از طريق اعمال نيك كوچكى كه انجام داده اند و خداوند به بزرگى خودش آن اعمال كوچك را پاداش عظيم مى دهد;

و گروه ديگرى بعد از آن كه مدّتى در دوزخ مجازات شدند و در اين بوته الهى تصفيه گشتند، به رحمت و مواهب الهى باز مى گردند.

تنها گروهى باقى مى مانند كه بر اثر لجاجت و دشمنى با حق، و ظلم و فساد و نفاق بيش از حد، وجودشان را سر تا پا ظلمت كفر و بى ايمانى فرا گرفته است.

[ 146 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- چگونه بعضى خلود را ناهماهنگ با عدل الهى پنداشته اند؟

2- آيا كيفرهاى جهان ديگر همانند مجازات هاى اين جهان است؟ اگر نيست چگونه است؟

3- آيا عدالت ايجاب مى كند كه تعادل ميان زمان گناه و مجازات برقرار باشد؟

4- مجازات خلود از آنِ چه اشخاصى است؟

5- چه كسانى مشمول عفو الهى مى شوند؟

 

[ 147 ]

ده درس پيامبرشناسى   &

 

 

 

 

 

 

ده درس پيامبرشناسى

 

[ 148 ]

[ 149 ]

 

درس اوّل: نياز ما به وجود رهبران الهى

 

محدوديّت دانش ما

ممكن است بعضى چنين بينديشند كه آيا اصولا مبعوث شدن پيامبران از سوى خدا براى راهنمايى انسان ها ضرورت دارد؟

مگر عقل و خردِ ما براى درك واقعيّت ها كافى نيست؟ مگر پيشرفت علم و دانش بشر كمك به كشف رازها و روشن شدن همه حقايق نمى كند؟

وآنگهى آنچه را پيامبران ممكن است براى ما بياورند از دو حال خارج نيست: يا عقل ما بخوبى آن را درك مى كند، و يا نه.

در صورت اوّل، نيازى به زحمت پيامبران نداريم، و در صورت دوم ما نمى توانيم زير بار مطالبى كه بر خلاف عقل و خردمان است برويم!

از سوى ديگر: آيا اين هيچ صحيح است كه انسان خود را دربست در اختيار ديگرى بگذارد، و سخنان او را بدون چون و چرا بپذيرد؟ مگر پيامبران انسان هايى همچون خود ما نيستند؟ چگونه ما خود را در اختيار انسان هايى همچون خود ما بگذاريم؟

[ 150 ]

* * *

پاسخ ها:

امّا با توجّه به چند نكته، پاسخ همه اين سؤالات روشن مى شود و موقعيّت پيامبران در نظام زندگى انسان ها معلوم مى گردد.

1- ما بايد بدانيم كه علم و دانش ما محدود است، و با تمام پيشرفت هايى كه در تمام علوم و دانش ها نصيب بشر شده هنوز آنچه را كه ما مى دانيم در برابر آنچه نمى دانيم همچون قطره اى در برابر دريا، و كاهى در برابر كوه است، و يا به گفته بعضى از دانشمندان بزرگ تمام علومى را كه ما امروز در اختيار داريم الفبائى براى كتاب بزرگ عالم هستى محسوب مى شود.

به تعبير ديگر: قلمرو قضاوت و درك عقل ما منطقه كوچكى است كه شعاع علم و دانش آن را روشن ساخته و ما از بيرون آن به كلى بى خبريم.

پيامبران مى آيند و اين منطقه وسيع را تا آنجا كه ما نياز داريم روشن مى سازند. در حقيقت عقل ما همچون نورافكن قوى و نيرومندى است، امّا پيامبران و وحى آسمانى همچون يك خورشيد عالمتاب، آيا كسى مى تواند بگويد من با داشتن يك نورافكن قوى چه احتياجى به خورشيد دارم؟!

باز به تعبير روشن تر: مسائل زندگى را مى توان به سه گروه تقسيم كرد: «معقول»، «نامعقول» و «مجهول».

پيامبران هرگز سخن نامعقول يعنى چيزى بر ضد عقل و خرد نمى گويند، و اگر بگويند پيامبر نيستند، بلكه آنها در فهم و درك

[ 151 ]

مجهولات به ما كمك مى كنند و اين بسيار براى ما مهم است.

بنابراين آنها كه در گذشته مى گفتند با وجود عقل و خردِ آدمى، نيازى به پيامبران نيست (مانند برهمائى ها، همان گروهى كه در هندوستان و بعضى نقاط ديگر زندگى مى كنند.) و يا آنها كه امروز مى گويند با اين همه پيروزى هاى علمى بشر احتياجى به پيامبران و تعليمات آنها نداريم، نه قلمرو علم و دانش بشر را شناخته اند و نه رسالت پيامبران را.

اين درست به آن مى ماند كه كودكى كه درس الفبا را در كلاس اول خوانده بگويد من ديگر همه چيز را مى دانم و نياز به معلم و استاد ندارم، آيا اين سخن بى پايه نيست.

تازه پيامبران فقط معلم نيستند، مسئله رهبرى آنها داستان جداگانه اى دارد كه بعداً مشروحاً از آن سخن خواهيم گفت.

2- هيچ كس نمى گويد انسان خود را دربست در اختيار فردى همچون خودش بگذارد، سخن اينجاست كه پيامبران - چنان كه بعداً ثابت خواهيم كرد با وحى آسمانى، يعنى با علم بى پايان خدا، ارتباط دارند، و ما بايد از طريق دلائل قطعى ارتباطشان را با خدا بشناسيم، تنها در اين صورت است كه سخنان اين رهبران آسمانى را پذيرا مى شويم و تعليمات حساب شده آنها را با جان و دل مى پذيريم.

آيا اگر من به نسخه طبيب ماهر و دلسوزى عمل كنم كار خلافى انجام داده ام؟!

پيامبران طبيبان بزرگ روحانى هستند.

[ 152 ]

آيا اگر من درس معلّم و استاد را كه با عقل و فكرم هماهنگ است
بپذيرم كار نادرستى كرده ايم؟! پيامبران معلّم بزرگ بشرند.

* * *

 

بهتر اين است كه ما دلائل لزوم بعثت پيامبران را از سوى خدا باز هم دقيق تر بررسى كنيم.

ما به سه دليل زنده، نياز به راهنمايى پيامبران داريم:

 

1- نياز از نظر تعليم

اگر ما بر يك مركب خيالى و افسانه اى كه از امواج نور ساخته شده باشد سوار شويم، و در هر ثانيه سيصد هزار كيلومتر (50 هزار فرسخ) در اين فضاى بيكران سير كنيم، بى شك هزاران عمر نوح مى خواهد تا بتوانيم تنها گوشه اى از اين جهان پهناور و گسترده را تماشا كنيم.

اين عالم با اين وسعت سرسام آورش مسلماً بيهوده آفريده نشده و به طورى كه در درس هاى خداشناسى آموختيم آفرينش اين جهان سود و فايده اى به حال خدا ندارد، چرا كه او وجودى است از هر نظر كامل و بى نياز و بى نهايت، او كمبودى ندارد كه بخواهد از طريق آفرينش جهان و بشر آن را برطرف سازد.

بنابراين نتيجه مى گيريم كه هدفش اين بوده كه بر ديگران جود و بخشش كند و ساير موجودات را به تكامل برساند، همچون آفتاب كه بر ما زمينيان مى تابد بى آن كه احتياج به ما داشته باشد، اين تابش آفتاب تنها به سود ماست وگرنه ما چه كارى براى خورشيد مى توانيم انجام

[ 153 ]

دهيم.

از سوى ديگر آيا معلومات ما به تنهايى براى پيمودن راه تكامل و رسيدن به مرحله يك انسان كامل از هر نظر كافى است.

ما چه مقدار از اسرار جهان را مى دانيم؟ اصلا حقيقت حيات چيست؟

اين جهان از كى به وجود آمده؟ هيچ كس پاسخ دقيق اينها را نمى داند.

تا كى باقى خواهد ماند؟ باز كسى نمى تواند به آن پاسخ بگويد.

از نظر زندگى اجتماعى و اقتصادى هر يك از دانشمندان بشر نظريه اى دارند.

مثلا گروهى «سرمايه دارى» را توصيه مى كنند، و گروه ديگرى «سوسياليسم و كمونيسم» را و گروه سومى نه اين را مى پسندند و نه آن را و هر دو را زيانبار مى شمرند.

در مسائل ديگر زندگى نيز اين گونه اختلاف نظرها ميان دانشمندان فراوان است.

انسان حيران مى شود كه در اين ميان كدام را بپذيرد؟!

در اين جا، از روى انصاف بايد اعتراف كرد كه براى رسيدن به هدف اصلى آفرينش يعنى «نمو و تكامل و پرورش انسان در تمام زمينه ها» احتياج به يك سلسله تعليمات صحيح و خالى از اشتباه و متّكى به واقعيّات زندگى است، تعليماتى كه بتواند در اين راه طولانى براى رسيدن به مقصد اصلى به او كمك كند.

[ 154 ]

و اين تنها از طريق علم خدا يعنى وحى آسمانى به وسيله پيامبران حاصل مى شود و به همين دليل خداوندى كه ما را براى پيمودن اين راه آفريده بايد چنين علم و دانشى در اختيار ما بگذارد.

* * *

 

2- نياز به رهبرى در زمينه هاى اجتماعى و اخلاقى

مى دانيم در وجود ما علاوه بر «عقل و خرد» انگيزه هاى نيرومند ديگرى به نام «غرائز و اميال» وجود دارد: غريزه خوددوستى، غريزه خشم و غضب، غريزه شهوت و غرايز و اميال فراوان ديگر.

بدون شك اگر ما غرائز خود را مهار نكنيم و بر ما چيره شوند حتى عقل و خرد ما نيز زندانى مى شود، و انسان همچون جبّاران و ستمگران تاريخ مبدّل به گرگ درنده اى مى شود كه از گرگان بيابان به مراتب خطرناك تر است.

ما براى تربيت اخلاقى نياز به مربى داريم، نياز به «الگو» و «اسوه» داريم كه طبق اصل «محاكات» از گفتار و رفتار او سرمشق بگيريم.

انسانى كامل و تربيت يافته از هر نظر لازم است كه در اين راه پرفراز و نشيب دست ما را بگيرد و از طغيان غرايز ما جلوگيرى كند، اصول فضائل اخلاق را با عمل و سخنش در دل و جان ما بنشاند، شجاعت و شهامت و انسان دوستى، مروّت و گذشت و وفادارى، درستى و امانت و پاكدامنى را در روح ما پرورش دهد.

چه كسى جز پيامبر معصوم مى تواند به عنوان مربى و راهنما برگزيده

[ 155 ]

شود؟!

به همين دليل ممكن نيست خداوند قادر مهربان ما را از وجود چنين رهبران و مربيانى محروم سازد.

(بقيه اين بحث را در درس آينده خواهيد خواند)

[ 156 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- آيا هر قدر بر علم و دانش شما افزوده مى شود احساس مى كنيد كه مجهولات ما از معلوماتمان بسيار بيشتر است؟ (مثال بزنيد)

2- آيا مى توانيد فرق ميان تقليد كوركورانه و پيروى از پيامبران را روشن سازيد؟

3- اگر ما بدون راهنما از جاده ناشناخته اى برويم، چه خطرهايى ممكن است ما را تهديد كند.

4- ابعاد نياز ما به رهبرى پيامبران را توضيح دهيد.

5- آيا حدس مى زنيد چه بحث ديگرى در اين زمينه براى درس آينده ناگفته مانده؟

 

[ 157 ]

 

درس دوّم: نياز به وجود پيامبران از نظر طرح قوانين

 

در درس گذشته نياز به وجود پيامبران را از دو بُعد «تعليم» و «تربيت» دانستيم، اكنون نوبت به قوانين اجتماعى و نقش مهمّى كه پيامبران در اين زمينه دارند رسيده است.

مى دانيم بزرگ ترين امتياز زندگى انسان ها كه عامل همه پيشرفت هايى است كه نصيب او در تمام زمينه هاى مختلف زندگى شده، همان زندگى اجتماعى پوياست.

به طور قطع اگر انسان ها جدا از يكديگر زندگى مى كردند الان همگى از نظر سطح فكر و تمدن همچون انسان هاى «عهد حجر» بودند!

آرى تلاش و كوشش دسته جمعى است كه چراغ فرهنگ و تمدن را فروزان ساخته، تلاش و كوشش دسته جمعى است كه سرچشمه اين همه اكتشافات علمى و اختراعات شده است.

فى المثل اگر مسئله مسافرت به كره ماه را در نظر بگيريم، مى بينيم اين كار نتيجه تلاش يك يا چند دانشمند بزرگ نبوده است، بلكه ميليون ها عالم و دانشمند در طى هزاران سال مطالعات و كشفيّات و

[ 158 ]

تجربياتى داشته اند كه از طريق زندگى دسته جمعى متراكم گرديده و سرانجام به اين عظمت رسيده است.

و يا اگر طبيب فوق العاده ماهرى در عصر ما موفق مى شود قلب انسانى را كه خودش مرده امّا قلبش هنوز قابل استفاده است در سينه انسان ديگرى پيوند زند و او را از مرگ حتمى رهايى بخشد، اين نتيجه تجربيات هزاران هزار پزشك و جراح در طول تاريخ است كه به وسيله استادان به شاگردان منتقل شده است.

ولى البته اين زندگى اجتماعى در مقابل اين همه بركات مشكلاتى هم دارد، و آن برخورد و تصادم حقوق و منافع انسان ها با يكديگر، و گاه تجاوز و حتى جنگ است.

در اينجا احتياج به قانون و برنامه و مقرّرات روشن مى شود، قوانين مى تواند سه مشكل بزرگ را براى ما حل كند:

1- قانون حدود وظائف هر فرد را در برابر جامعه، و وظائف جامعه را در برابر هر فرد روشن مى سازد، استعدادها را شكوفا و تلاش ها را هماهنگ مى كند.

2- قانون راه را براى نظارت لازم بر انجام وظيفه از سوى افراد هموار مى نمايد.

3- قانون جلو تجاوز افراد را به حقوق يكديگر گرفته، و مانع هرج و مرج و برخورد افراد و گروه ها مى گردد، و در صورت لزوم براى متجاوزان مجازات مناسب را تعيين مى كند.

 

[ 159 ]

بهترين قانون گذار كيست؟

اكنون بايد ببينيم چه كسى بهتر از همه مى تواند قوانين مورد نياز انسان را تنظيم كند، به گونه اى كه هر سه اصل فوق در آن رعايت شود، هم حدود وظايف و حقوق فرد و جامعه روشن گردد و هم نظارت صحيح و سالمى بر كارها شود، و هم جلو تجاوزكاران را بگيرد.

اجازه بدهيد در اينجا مثال ساده اى بزنيم:

جامعه انسانى را مى توان به يك قطار بزرگ تشبيه كرد و هيأت حاكمه را به دستگاه لكوموتيو كه اين قطار عظيم را در مسيرى به حركت درمى آورد.

قانون به منزله ريل هاى راه آهن است كه خط سير اين قطار را براى رسيدن به مقصد مشخص مى كند، خط سيرى كه از پيچ و خم هاى كوه ها و درّه ها مى گذرد، بديهى است يك راه آهن خوب بايد مشخّصات زير را داشته باشد:

زمين هايى كه قطار از آن مى گذرد بايد مقاومت كافى براى حداكثر فشار داشته باشد.

فاصله ميان دو خط دقيقاً هماهنگ با فاصله چرخ هاى لكوموتيو باشد، همچنين ديوارهاى تونل ها و ارتفاع آن با حداكثر ارتفاع قطار متناسب باشد.

سراشيبى ها و سربالايى ها آن قدر تند نباشد كه ترمزهاى قطار و كشش آن از عهده آنها برنيايد.

همچنين احتمال ريزش كوه هاى اطراف، فرو ريختن حاشيه درّه هايى كه قطار از كنار آن مى گذرد و احتمال سيلاب ها و بهمن ها نيز

[ 160 ]

دقيقاً محاسبه شود، تا قطار در هر شرايطى بتواند به سلامت از آن جادّه بگذرد و مسائل مهم ديگرى از اين قبيل.

با توجّه به اين «مثال» به «جامعه انسانى» برمى گرديم:

قانون گذارى كه مى خواهد بهترين قانون را براى انسان ها بگذارد بايد صفات زير را داشته باشد:

1- نوع انسان را به طور كامل بشناسد و از تمام غرائز و عواطف و نيازها و مشكلات او كاملا آگاه باشد.

2- تمام شايستگى ها و استعدادهايى را كه در انسان ها وجود دارد، در نظر گيرد و براى شكوفا شدن آنها از قوانين استفاده كند.

3- حوادثى را كه ممكن است براى جامعه پيش آيد از هر نوع، و همچنين عكس العمل هاى لازم را بتواند به خوبى پيش بينى كند.

4- هيچ گونه منافع خاصّى در جامعه نداشته باشد، تا به هنگام وضع قوانين فكرش متوجّه منافع شخص خود يا وابستگان و گروه اجتماعيش نگردد.

5- اين قانونگذار بايد از تمام پيشرفت هايى كه ممكن است نصيب انسان گردد و همچنين انحطاط ها و سقوط ها آگاه باشد.

6- اين قانونگذار بايد حداكثر مصونيت از خطا و اشتباه و فراموشى را داشته باشد.

7- بالاخره اين قانون گذار بايد آنچنان قدرتى داشته باشد كه مرعوب هيچ مقام و قدرتى در اجتماع نگردد و از هيچ كس نترسد، در عين حال فوق العاده مهربان و دلسوز باشد.

* * *

[ 161 ]

اين شرايط در چه كسى جمع است؟

آيا انسان مى تواند بهترين قانون گذار باشد؟

آيا تا كنون كسى انسان را به طور كامل شناخته؟ در حالى كه يكى از دانشمندان بزرگ عصر ما كتاب مشروحى درباره انسان نوشته و نام كتابش را «انسان موجود ناشناخته» گذارده است.

آيا روحيات و اميال و غرائز و عواطف انسان ها همگى به خوبى شناخته شده؟

آيا نيازهاى جسمى و روحى انسان بر كسى جز خدا آشكار است؟

آيا مى توانيد در ميان انسان هاى عادّى كسى را پيدا كنيد كه منافع خاصّى در جامعه نداشته باشد؟

آيا انسانى مصون از خطا و اشتباه، و داراى آگاهى به تمام مسائل مورد ابتلاى افراد بشر و جوامع، در ميان انسان هاى معمولى سراغ داريد؟

بنابراين غير از خدا و كسى كه وحى الهى را دريافت مى دارد نمى تواند قانون گذار خوب و جامعى باشد.

و به اين ترتيب به اين نتيجه مى رسيم: خدايى كه بشر را براى پيمودن راه تكامل آفريده، بايد كسانى را مأمور هدايت او كند تا قوانين آسمانى و جامع الاطراف الهى را در اختيار انسان ها بگذارند.

و مسلماً هنگامى كه مردم بدانند قانون، قانون خداست با اعتماد و اطمينان بيشتر به آن عمل مى كنند و به تعبير ديگر اين آگاهى ضامن اجراى ارزنده اى براى قوانين خواهد بود.

* * *

[ 162 ]

رابطه توحيد و نبوت

توجه به اين نكته را نيز در اين جا ضرورى مى دانيم كه نظام آفرينش خود شاهد و گواه زنده اى بر وجود پيامبران الهى و رسالت آنهاست.

توضيح اين كه: يك بررسى كوتاه در اين نظام شگفت انگيز هستى به ما نشان مى دهد كه خداوند هيچ يك از نيازهاى موجودات را از نظر لطفش دور نداشته، مثلا اگر به ما چشم براى ديدن مى دهد به اين چشم پلك و مژگان داده تا از آن محافظت كند و ورود نور را در آن تنظيم نمايد.

در گوشه هاى چشم عده هاى اشك مى آفريند تا سطح چشم را همواره مرطوب نگهدارد، چرا كه خشكيدن چشم سبب از بين رفتن است.

باز در گوشه چشم روزنه كوچكى ايجاد مى كند تا آب هاى اضافى از آن مجرا به داخل بينى بريزند، كه اگر اين روزنه باريك نبود همواره قطره هاى اشك روى صورت ما سرازير مى شد!

به مردمك چشم آنچنان حسّاسيّت مى دهد كه به طور خودكار در برابر نورهاى قوى و ضعيف تنگ و گشاد شود، تا نور تنظيم گردد و چشم صدمه اى نبيند.

در اطراف كره چشم عضلات مختلفى قرار مى دهد كه آن را به هر سو بچرخاند و ديدن صحنه هاى مختلف را بدون گردش سر و بدن آسان سازد.

آيا خداوندى كه اين چنين نيازمندى هاى انسان را تأمين مى كند

[ 163 ]

ممكن است او را از يك راهنما و رهبر مطمئن و معصوم كه با وحى او سر و كار داشته باشد محروم سازد؟!

فيلسوف معروف «بوعلى سينا» در كتاب مشهورش «شفا» چنين مى گويد: «احتياج انسان به مبعوث شدن پيامبران در بقاى نوع خود و تحصيل كمالات مسلماً از روئيدن موهاى مژگان و ابرو و فرورفتگى كف پاها و امثال آن بيشتر و ضرورى تر است، بنابراين ممكن نيست عنايت ازلى آن را ايجاب كند و اين را ايجاب نكند»!

[ 164 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- بزرگ ترين امتياز زندگى بشر چيست؟

2- چرا انسان بدون قانون نمى تواند زندگى كند؟

3- يك مثال زنده براى روشن ساختن نقش قانون در زندگى انسان ها بزنيد.

4- بهترين قانون گذار بايد چه صفاتى داشته باشد؟

5- چرا پيامبران بايد از جنس انسان باشند؟

[ 165 ]

 

درس سوّم: چرا پيامبران معصومند؟

 

مصونيت از گناه و خطا

بدون شك هر پيامبرى قبل از هر چيز بايد اعتماد عموم را جلب كند به طورى كه در گفته او احتمال خلاف و دروغ و اشتباه ندهند.

در غير اين صورت مقامِ رهبرى او متزلزل خواهد شد.

اگر پيامبران معصوم نباشند بهانه جويان به عذر اين كه آنها اشتباه مى كنند، و حقيقت طلبان به خاطر تزلزل نسبت به محتواى دعوت آنها، از پذيرفتن دعوت شان خوددارى خواهند كرد و يا لااقل نمى توانند با دلگرمى آن را پذيرا شوند.

اين دليل كه مى توان آن را «دليل اعتماد» نام نهاد يكى از مهم ترين دلائل عصمت انبياء است.

به تعبير ديگر: چگونه ممكن است خداوند فرمان دهد كه از انسانى بى قيد و شرط اطاعت شود در حالى كه اين انسان ممكن است خطا كند، و يا مرتكب گناهى گردد. در چنين حالى آيا مردم از او اطاعت بكنند؟ اگر بكنند كه تبعيّت از خطا و گناه است، و اگر نكنند مقامِ رهبرى او

[ 166 ]

متزلزل گرديده، به خصوص اين كه مقام رهبرى پيامبران با ديگران كاملا متفاوت است، زيرا مردم تمام اعتقاد و برنامه خود را از آنها مى گيرد.

به همين دليل مى بينيم مفسران بزرگ هنگامى كه به آيه (اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم);(1) «اطاعت كنيد خدا و اطاعت كنيد پيامبر و اولوالامر را» مى رسند مى گويند دستور اطاعت مطلق دليل بر اين است كه هم پيامبر معصوم است و هم «اولى الامر» و منظور از اولوالامر، امامان معصومى هستند همچون پيامبر(صلى الله عليه وآله) وگرنه خداوند هرگز دستور اطاعت بى قيد و شرط از آنها را نمى داد.

راه ديگرى كه مى توان از طريق آن معصوم بودن پيامبران را در برابر هر گونه گناه اثبات كرد اين است كه «عوامل گناه در وجود پيامبران محكوم به شكست است».

توضيح اين كه: هنگامى كه ما به خودمان مراجعه مى كنيم مى بينيم در برابر بعضى از گناهان يا كارهاى زشت و ناپسند تقريباً معصوم هستيم.

به مثال هاى زير توجه كنيد:

آيا هيچ آدم عاقلى را پيدا مى كنيد كه به فكر خوردن آتش بيفتد؟ و يا خاكروبه و كثافات را ببلعد؟

آيا هيچ انسان با شعورى را پيدا مى كنيد كه لخت مادرزاد شود و در كوچه و بازار راه برود؟


1. سوره نساء، آيه 59.

[ 167 ]

مسلماً نه، و اگر چنين كارى از كسى ديديم حتماً يقين پيدا مى كنيم كه از حال عادى بيرون رفته، و گرفتار حالت روانى شده است، و اگر نه عادتاً محال است شخص عاقل اقدام به چنين كارى كند.

وقتى اين گونه حالات و مانند آن را «تحليل» مى كنيم مى بينيم زشتى اين گونه اعمال آن قدر نزد ما روشن است كه انسان عاقل به سراغ آن نمى رود.

اين جاست كه مى توانيم در يك جمله كوتاه اين حقيقت را مجسّم سازيم و بگوييم هر فرد عاقل و سالمى در برابر يك رشته اعمال ناشايست «مصونيت» و يا به تعبير ديگر يك نوع «عصمت» دارد.

از اين مرحله پا را فراتر مى گذاريم، بعضى از انسان ها را مى بينيم كه در مقابل اعمال ناشايست ديگرى مصونيت دارند در حالى كه افراد عادى چنين نيستند.

مثلا يك طبيب آگاه و ماهر كه انواع ميكروب ها را به خوبى مى شناسد هرگز حاضر نيست آب آلوده اى را كه از شستن لباس هاى بيمارانى كه به خطرناك ترين بيمارى هاى واگير مبتلا هستند بنوشد، در حالى كه يك فرد بيسواد و ناآگاه ممكن است در برابر چنين كارى بى تفاوت باشد.

باز با يك تحليل ساده به اينجا مى رسيم كه هر قدر سطح آگاهى انسان نسبت به يك موضوع بالاتر مى رود مصونيت بيشترى در برابر اعمال زشت به او مى دهد.

اكنون با اين محاسبه اگر كسى به قدرى سطح «ايمان» و «آگاهى» او

[ 168 ]

بالا برود و آنچنان به خدا و دادگاه عدل او اعتقاد داشته باشد كه گويى همه آنها را در برابر چشمان خود حاضر و ناظر مى بيند، چنين كسى در برابر همه گناهان مصونيت خواهد داشت، و هر عمل زشتى در برابر او همانند برهنه شدن و لخت مادر زاد در كوچه و بازار راه رفتن در نظر ماست.

براى او مال حرام درست همانند شعله آتش است همان گونه كه ما آتش را به دهان نمى بريم او نيز مال حرام به دهان نمى برد!

از مجموع اين سخن چنين نتيجه مى گيريم كه پيامبران به خاطر علم و آگاهى و ايمان فوق العاده اى كه دارند انگيزه هاى معصيت را مهار مى كنند و هيجان انگيزترين عوامل گناه نمى تواند بر عقل و ايمان آنها چيره شود، و اين است كه مى گوييم پيامبران معصومند و در برابر گناهان بيمه اند.

* * *

 

مقام عصمت چگونه مى تواند افتخار باشد؟

بعضى، از كسانى كه از مفهوم عصمت و عوامل مصونيت از گناه اطّلاعى ندارند ايراد مى كنند كه اگر خدا كسى را از گناه باز دارد و عوامل گناه را در او نابود كند افتخارى براى او نخواهد بود!

اين يك مصونيت اجبارى است، و مصونيت اجبارى فضيلت محسوب نمى شود.

امّا با توضيحاتى كه در بالا داديم پاسخ اين ايراد كاملا روشن است:

[ 169 ]

مصونيت پيامبران از گناه به هيچ وجه جنبه اجبارى ندارد، بلكه مولود ايمان نيرومند و يقين كامل، و آگاهى و علم فوق العاده آنهاست، و اين بزرگ ترين افتخار براى آنها است.

آيا اگر يك طبيب آگاه، به شدت از عوامل بيمارى زا پرهيز مى كند دليل بر مجبور بودن اوست؟!

آيا اگر چنين كسى بهداشت را رعايت مى كند فضيلتى براى او محسوب نمى شود؟

آيا اگر يك حقوقدان با توجه به عواقب شوم يك جنايت هولناك در دادگاه از آن به شدت پرهيز دارد فاقد فضيلت است؟

و به اين ترتيب به اين نتيجه مى رسيم كه معصوم بودن پيامبران هم جنبه اختيارى دارد و هم افتخار بزرگى براى آنهاست.

[ 170 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- معصوم بودن چند شاخه دارد؟

2- اگر پيامبران معصوم نبودند چه مى شد؟

3- حقيقت مقام «عصمت» چيست؟

4- آيا مى توانيد غير از مثال هايى كه در اين درس آمده موارد ديگرى را بشماريد كه همه يا گروهى از مردم در مقابل آن معصوم باشند؟

5- عصمت انبياء اجبارى است يا اختيارى؟ به چه دليل؟

[ 171 ]

 

درس چهارم: بهترين راه شناخت پيامبر

 

بى شك ادّعاى هر مدّعى را پذيرفتن بر خلاف عقل و منطق است.

مدّعى نبوّت و رسالت از سوى خداوند ممكن است راستگو باشد، امّا اين احتمال را نيز دارد كه شخص فرصت طلب و متقلبى خود را به جاى پيامبران راستين جا زند، و به اين دليل لازم است يك معيار قطعى براى ارزيابى دعوت پيامبران و ارتباط آنان با خدا در دست داشته باشيم.

براى رسيدن به اين مقصود راه هاى مختلفى وجود دارد كه از همه مهم تر دو راه زير است:

1- بررسى محتواى دعوت پيامبر و گردآورى قرائن و نشانه ها.

2- اعجاز و كارهاى مافوق بشرى.

اجازه دهيد نخست سخنى از اعجاز بگوييم:

هستند كسانى كه از لفظ «معجزه» تعجب مى كنند، و يا معجزات را هم رديف افسانه ها و اساطير مى پندارند در حالى كه اگر به معنى دقيق و علمى معجزه بينديشيم اين گونه تصورها اشتباه محض است.

معجزه يك عمل غير ممكن و معلول بى علت نيست، بلكه معجزه در

[ 172 ]

يك تفسير ساده، عمل خارق عادتى را مى گويند كه انجام آن از قدرت افراد عادى بيرون است و تنها به اتكاى يك نيروى مافوق طبيعى امكان پذير مى باشد.

به اين ترتيب معجزه داراى شرايط زير است:

1- كارى است ممكن و قابل قبول.

2- انسان هاى عادى و حتّى نوابغ به اتّكاى قدرت بشرى توانايى بر انجام آن ندارند.

3- آورنده معجزه بايد به اندازه اى به كار خود اطمينان داشته باشد كه ديگران را به مقابله دعوت كند.

4- هيچ كس نتواند همانند آن را ارائه دهد، و چنان كه از نام معجزه پيداست همه در برابر آن عاجز گردند.

5- معجزه حتماً بايد توأم با ادعاى نبوّت و يا امامت باشد (بنابراين كارهاى خارق عادتى كه از غير پيامبر و امام سر زند معجزه ناميده نمى شود بلكه كرامت نام دارد).

* * *

 

چند نمونه روشن

همه ما شنيده ايم كه يكى از معجزات حضرت مسيح زنده كردن مردگان و درمان بيماران غير قابل علاج بوده است.

آيا هيچ دليل علمى و عقلى داريم كه انسان بعد از آن كه دستگاه هاى بدنش از كار افتاد و خاموش شد نتواند مجدداً به زندگى باز گردد؟!

و آيا هيچ دليل علمى و عقلى داريم كه بيمارى سرطان كه ما از

[ 173 ]

درمانش عاجزيم درمان نداشته باشد؟!

البته بدون شك انسان با نيرويى كه دارد در شرايط فعلى قادر به زنده كردن مردگان، و يا درمان پاره اى از بيمارى ها نيست، هر چند تمام پزشكان جهان دست به دست هم دهند، و تجربه و معلومات خود را به يارى طلبند.

ولى چه مانعى دارد كه انسانى با يك نيروى الهى، و با آگاهى خاصّى كه از درياى بيكران علم خدا دريافته، بتواند با اشاره مرموزى روح به كالبد مرده اى باز گرداند و بيمار لاعلاجى را شفا بخشد؟!

علم مى گويد: من نمى دانم و توانايى ندارم، امّا هرگز نمى گويد ممكن نيست و نامعقول است.

اگر كسى به راستى توانست چنين امور خارق العاده يا مانند آن را انجام دهد و همراه آن ادّعاى نبوّت كند، و انسان ها را به مقابله طلبد و «تحدى» نمايد و همگان در برابر او عاجز شوند يقين پيدا مى كنيم كه او از طرف خداست.

زيرا ممكن نيست خداوند چنين قدرتى را در اختيار انسان دروغگويى قرار دهد كه مايه گمراهى بندگان گردد. (دقّت كنيد)

* * *

[ 174 ]

معجزات را نبايد با خرافات آميخت

هميشه «افراط ها» و «تفريط ها» منشأ فساد و تباهى و تيرگى چهره حقيقت بوده است.

در مورد معجزه نيز همين امر صادق است. در حالى كه بعضى از «روشنفكرنماها» صريحاً يا تلويحاً به نفى هر گونه معجزه مى پردازند، گروهى ديگر از در و ديوار معجزه مى تراشند و اخبار ضعيف و افسانه هاى خرافى را كه احياناً دست هاى مرموز دشمنان در ساختن آن فعّاليّت داشته با معجزات مخلوط مى كنند، و چهره علمى معجزات واقعى پيامبران را با افسانه هاى ساختگى و اوهام بى اساس مى پوشانند.

تا معجزات واقعى از اين گونه افسانه هاى جعلى پيراسته نشود، چهره اصيل آنها آشكار نمى گردد.

به همين دليل دانشمندان بزرگ ما هميشه مراقب بودند كه احاديث اسلامى در زمينه معجزات و غير آنها از اين گونه مجعولات به دور باشد.

روى همين جهت «علم رجال» را به وجود آوردند، تا راويان حديث به خوبى شناخته شوند، و احاديث «صحيح» از «ضعيف» جدا گردد، و مطالب موهوم و بى اساس با حقايق آميخته نشود.

سياست هاى استعمارى و الحادى امروز نيز بيكار ننشسته و سعى مى كنند پندارهاى بى پايه را با اعتقادات پاك دينى مخلوط سازند، و از اين رهگذر «چهره غير علمى» به همه آنها بدهند، بايد به دقّت مراقب اين توطئه هاى تخريبى دشمن باشيم.

* * *

[ 175 ]

فرق معجزه با خارق عادات ديگر

غالباً شنيده ايم جمعى از مرتاضان دست به كارهاى خارق العاده اى مى زنند، كسانى كه اين كارهاى عجيب و غريب را ديده اند كم نيستند، اين يك واقعيّت است نه افسانه.

اين جاست كه اين سؤال پيش مى آيد كه چه فرقى ميان اين كارهاى خارق العاده و معجزات انبياء است؟ و ما با چه معيارى آنها را از هم تشخيص دهيم؟!

اين سؤال پاسخ هايى دارد كه از همه روشن تر دو امر است:

1- مرتاضان هميشه كارهاى محدودى را انجام مى دهند، و به تعبير ديگر هيچ مرتاضى حاضر نيست كارى را كه شما پيشنهاد مى كنيد انجام دهد بلكه خارق عادتى را انجام مى دهد كه خودش مى خواهد يعنى آن را تمرين كرده و خوب ياد گرفته و بر آن مسلط است. دليل اين مطلب روشن است زيرا نيروى هر انسانى محدود است، و در يك يا چندين كار مى تواند مهارت داشته باشد.

امّا خارق عادات پيامبران هيچ گونه حدّ و مرزى ندارد، هيچ گونه قيد و شرطى براى آن نيست، آنها مى توانند در موارد لزوم هر معجزه اى كه پيشنهاد مى شود انجام دهند، چرا كه از قدرت بى پايان پروردگار مدد مى گيرند و مى دانيم قدرت خدا حد و مرزى نمى شناسد، در حالى كه قدرت انسان بسيار محدود است.

2- كارهايى كه يك مرتاض مى كند، مرتاض ديگرى نيز همانند آن را انجام مى دهد يعنى از قدرت بشر بيرون نيست.

[ 176 ]

به همين دليل مرتاض خارق العاده گر، هرگز ديگران دعوت به مقابله به مثل نمى كند و به اصطلاح «تحدى» نمى نمايد، چون كه مى داند در گوشه و كنار شهر خود يا شهرهاى ديگر افرادى مثل او وجود دارند.

امّا پيامبران با اطمينان كامل تحدى مى كنند، و مى گويند «اگر تمام انسان هاى روى زمين جمع شوند همانند كارى را كه ما مى كنيم انجام نخواهند داد».

اين تفاوت در مورد «سحر» نيز صادق است، و اين دو فرق را كه بيان كرديم حد و مرز معجزه را از سحر كاملا جدا مى كند. (دقّت كنيد)

[ 177 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- «معجزه» را چرا معجزه مى گويند؟

2- آيا معجزه استثناء در قانون علّيت است؟

3- از چند راه مى توان معجزه را از اعمال مرتاضان و سحر بازشناخت؟

4- شرايط اصلى معجزه چيست؟

5- آيا در عمر خود تا كنون چيزى كه شبيه به معجزه باشد ديده ايد؟

[ 178 ]

 

درس پنجم: بزرگ ترين معجزه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)

 

معجزه جاويدان

همه دانشمندان اسلام معتقدند كه قرآن مجيد برترين معجزه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) است. اين كه مى گوييم برترين به خاطر اين است كه:

اولا قرآن معجزه اى است عقلى كه با روح و فكر مردم سر و كار دارد.

ثانياً معجزه اى است جاودانى و هميشگى.

ثالثاً معجزه اى است كه چهارده قرن فرياد مى زند: «اگر مى گوييد اين كتاب آسمانى از سوى خدا نيست همانند آن را بياوريد»!

اين دعوت به مبارزه و به اصطلاح «تحدى» در چند مورد صريحاً در قرآن آمده است:

يك جا مى گويد (قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان يأتوا بمثل هذا القرآن لا يأتون بمثله ولو كان بعضهم لبعض ظهيرا);(1) «بگو اگر تمام جهانيان اجتماع كنند كه مانند قرآن را بياورند نمى توانند اگر چه با يكديگر نهايت


1. سوره اسراء، آيه 88.

[ 179 ]

همكارى و همفكرى را داشته باشند».

در جايى ديگر شرط اين مبارزه را آسان تر كرده مى گويد: (ام يقولون افترايه قل فأتوا بعشر سور مثله مفتريات و ادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صادقين)(1); «مى گوييد شما اين آيات را به خدا بسته و ساختگى است، بگو اگر راست مى گوييد شما هم ده سوره مانند آن بياوريد و غير از خدا هر كس را مى توانيد به كمك دعوت كنيد».

«و بعد از آن مخصوصاً اضافه مى كند اگر اين دعوت را اجابت نكردند، بدانيد اين آيات از طرف خدا است(2)».

ديگر بار شرايط مبارزه را به حداقل كاهش داده، مى گويد: (و ان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فأتوا بسورة من مثله و ادعوا شهدائكم من دون الله ان كنتم صادقين);(3) «اگر در كتابى كه بر بنده خود نازل كرده ايم ترديد داريد، لااقل يك سوره همانند آن بياوريد و گواهان و همفكران خود را غير از خدا دعوت كنيد اگر راست مى گوييد».

و در آيه بعد با صراحت مى گويد: اگر اين كار را انجام ندادند - و هرگز نمى توانند انجام دهند - بگو از آتشى بپرهيزيد كه آتشگيره اش مردم و سنگ هاست و براى كافران مهيا شده است.

اين دعوت هاى پى در پى براى مقابله منكران، نشان مى دهد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بيشترين تكيه خود را در مسئله اعجاز بر «قرآن» داشته، هر


1. سوره هود، آيه 13.

2. سوره هود، آيه 14.

3. سوره بقره، آيه 21.

[ 180 ]

چند معجزات متعدد ديگرى نيز از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)نقل شده كه در كتب تاريخ آمده است.

امّا چون قرآن معجزه زنده اى است كه در دسترس همه ماست، ما در اين بحث بيش از همه روى آن تكيه مى كنيم.

* * *

 

چگونه در برابر اين «تحدى» عاجز ماندند؟

جالب اين كه قرآن حداكثر فشار را براى دعوت مخالفان به ميدان مبارزه آورده و با تعبيرات تحريك آميزى آنها را به اين ميدان طلبيده است، تا عذرى براى هيچ كس باقى نماند.

و تعبيراتى از قبيل «اگر راست مى گوييد»... «هرگز نمى توانيد»، «از تمام جهانيان كمك بگيريد»... «لااقل همانند يك سوره آن بياوريد»... «اگر كافر شويد آتش سوزانى در انتظار شماست»... بيانگر اين واقعيت است.

اينها همه از يك سو، از سوى ديگر مبارزه پيامبر با مخالفان مبارزه ساده اى نبود زيرا اسلام نه تنها سرنوشت مذهب آنها را كه سخت به آن پاى بند بودند به خطر افكنده بود، بلكه منافع اقتصادى و سياسى حتى موجوديّت آنها، در مخاطره قرار گرفته بود.

به تعبير ديگر پيشرفت و نفوذ اسلام تمام زندگى آنها را درهم مى ريخت. لذا ناچار بودند كه با تمام قدرت و نيرو به ميدان آيند.

آنها براى خلع سلاح كردن پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) بايد به هر قيمتى ممكن بود آياتى همانند قرآن بياورند تا ديگر نتواند قرآن را به رخ آنها

[ 181 ]

بكشد، همگى را در مقابل آن عاجز و ناتوان بشمارد و سندى براى حقانيت خود محسوب دارد.

آنها از تمام مردان فصيح و بليغ عرب كمك خواستند ولى هر بار كه به مبارزه قرآن آمدند شكست خوردند و به سرعت عقب نشينى كردند كه شرح آن در تواريخ آمده.

 

داستان وليد بن مغيره

از جمله كسانى كه به اين مبارزه دعوت شدند «وليد بن مغيره» از طايفه «بنى مخزوم» بود كه در ميان عرب در آن زمان به حسن تدبير و فكر صائب شهرت داشت.

از او خواستند در اين باره فكرى بينديشند و نظر خود را در مورد آيات عجيب قرآن و نفوذ خارق العاده اش بيان دارد.

«وليد» از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) خواست آياتى از قرآن را بر او بخواند، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) قسمتى از آيات «سوره حم سجده» را تلاوت فرمود.

اين آيات چنان شور و هيجانى در وليد ايجاد كرد كه بى اختيار از جا برخاست و به محفلى كه از طرف طايفه «بنى مخزوم» تشكيل شده بود درآمد و گفت به خدا سوگند از محمّد سخنى شنيدم كه نه شبيه گفتار انسان ها است و نه پريان... تا آنجا كه چنين گفت: «و ان له لحلاوة و أن عليه لطلاوة و أن أعلاه لمثمر و أن أسفله لمغدق و انه يعلو ولا يعلى عليه;

گفتار او حلاوت خاصى دارد و زيبايى مخصوصى، بالاى آن همچون شاخه هاى درخت برومند پرميوه است، و ريشه هاى آن پرمايه گفتارى

[ 182 ]

است كه بر هر چيز پيروز مى شود و چيزى بر آن پيروز نخواهد شد».

اين سخن سبب شد كه در ميان قريش اين زمزمه پيچيد كه «وليد» دلباخته محمّد شده است!

«ابوجهل» دستپاچه به خانه او آمد و ماجراى قريش را به او گفت و او را به مجلس آنها دعوت كرد.

«وليد» به مجلس آنها درآمد و گفت:

آيا فكر مى كنيد محمّد ديوانه است؟ هرگز آثار جنون در او ديده ايد؟!

حاضران گفتند: نه.

- تصوّر مى كنيد او دروغ گوست؟ آيا تا كنون به راستگويى و امانت در ميان شما مشهور نبوده و او را صادق امين نمى خوانديد؟!

بعضى از سران قريش گفتند: پس چه چيز به او نسبت دهيم؟

«وليد» كمى فكر كرد و گفت بگوييد: «او ساحر است»!

گرچه آنها با اين تعبير مى خواستند توده مردمى را كه شيفته قرآن شده بودند از آن دور كنند ولى اين تعبير «سحر» خود دليل زنده اى بر جاذبه فوق العاده قرآن بود، و آنها اسم اين جاذبه را سحر گذاشتند، در حالى كه ربطى به سحر نداشت.

اين جا بود كه قريش اين شعار را همه جا پخش كردند كه محمّد ساحر چيره دستى است و اين آيات سحر اوست، از او دورى كنيد، فاصله بگيريد، و سعى كنيد سخنانش را نشنويد!

ولى نقشه آنان با همه اين تلاش ها اثر نكرد، و تشنگان حقيقت كه در گوشه و كنار فراوان بودند و دل هاى پاكى داشتند گروه گروه به سوى

[ 183 ]

قرآن آمدند، و از زلال اين پيام آسمانى سيراب گشتند، دشمنان شكست خورده عقب نشينى كردند.

امروز نيز قرآن مجيد همه جهانيان را تحدى مى كند و به مبارزه دعوت مى كند و فرياد مى زند، اگر در صحت اين آيات ترديد داريد، و آن را زائيده فكر بشر مى دانيد همانند آن را بياوريد، اى دانشمندان! اى فلاسفه! اى ادبا و اى نويسندگان از هر قوم و ملت!

اين را نيز مى دانيم كه دشمنان اسلام مخصوصاً كشيش هاى مسيحى كه اسلام را به عنوان يك آيين انقلابى و پرمحتوا رقيب سرسخت و خطرناك خود مى دانند، همه ساله ميليون ها ميليون دلار صرف تبليغات ضد اسلامى مى كنند و زير پوشش هاى مختلف فرهنگى و علمى و درمانى و بهداشتى در كشورهاى مختلف اسلامى فعاليت دارند، چه مى شد كه آنها راه را نزديك مى كردند، و از گروهى از مسيحيان عرب زبان و دانشمندان و شعرا و نويسندگان و فلاسفه آنها دعوت مى نمودند كه سوره هايى همچون قرآن بنويسند و نشر دهند و مسلمانان را خاموش كنند.

مسلماً اگر چنين امرى امكان پذير بود به هر قيمتى ممكن بود انجام مى دادند.

ناتوانى آنها در برابر اين موضوع خود دليل دندان شكنى در برابر مخالفان و سند گويايى بر اعجاز قرآن است.

* * *

[ 184 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- چرا قرآن مجيد برترين و بالاترين معجزه پيامبر گرامى اسلام است؟

2- قرآن چگونه تحدى مى كند؟

3- چرا دشمنان قرآن نام سحر بر آن گذارده اند؟

4- چرا اسلام رقيب سرسخت مسيحيت كنونى است؟

5- داستان وليد بن مغيره مخزومى چه بود؟

[ 185 ]

 

درس ششم: دريچه اى به سوى اعجاز قرآن

 

چرا حروف مقطعه؟

مى دانيم در آغاز بسيارى از سوره هاى قرآن «حروف مقطعه» مانند: «الم» و «المر» و «يس» آمده است.

يكى از اسرار و فلسفه هاى اين «حروف مقطعه» طبق بعضى از روايات اسلامى آن است كه خداوند نشان دهد يك چنين معجزه بزرگ و جاويدانى، يعنى قرآن چگونه از اين حروف ساده «الفبا» كه ساده ترين مصالح ساختمانى! محسوب مى شوند به وجود آمده، و چگونه يك چنين كلام بزرگى از حروف و الفاظى ساخته شده است كه هر كودك چند ساله قادر بر تكلم به آن است، و راستى پيدايش اين امر مهم از چنان موادى، برترين اعجاز است.

اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه قرآن از چه نظر معجزه است، آيا تنها از نظر فصاحت و بلاغت، و به تعبير ديگر: شيرينى عبارات و رسا بودن تعبيرات، و نفوذ فوق العاده آن، و يا از جنبه هاى ديگر؟

حقيقت اين است كه هرگاه به قرآن از زواياى مختلف بنگريم از هر

[ 186 ]

زاويه، و از هر دريچه يكى از چهره هاى اعجاز آن آشكار مى گردد; از جمله:

1- فصاحت و بلاغت، شيرينى و كشش فوق العاده و جاذبه عجيب الفاظ و مفاهيم.

2- ارائه محتواى عالى از هر نظر، مخصوصاً عقائد خالى از هر گونه خرافات.

3- معجزات علمى: يعنى پرده برداشتن از روى مسائلى كه انسان تا آن زمان به آن دست نيافته بود!

4- پيشگويى صريح و دقيق از پاره اى از مسائل آينده. (اخبار غيبى قرآن)

5- عدم تضاد و اختلاف و پراكنده گويى... و جهاتى ديگر.

بحث درباره همه اين مسائل پنجگانه بسيار دامنه دار است، امّا ما در ضمن چند درس گوشه هاى جالبى از آن را مورد بررسى قرار مى دهيم:

 

1- فصاحت و بلاغت

مى دانيم هر سخن داراى دو جنبه است: «الفاظ» و «محتوى».

هرگاه الفاظ و كلمات زيبا، شايسته و داراى انسجام و پيوند لازم و خالى از پيچيدگى بوده باشد، و نيز جمله بندى ها معنى و مراد را به طور كامل و به صورتى دلنشين و پرجاذبه پياده كند آن كلام را فصيح و بليغ مى گويند.

قرآن درست داراى اين دو ويژگى در حدّ اعلى است، به طورى كه تا

[ 187 ]

كنون كسى نتوانسته است آيات و سوره هايى با اين كشش و جاذبه و شيرينى، و آهنگ زيبا بياورد.

در درس هاى گذشته خوانديم كه «وليد بن مغيره» برگزيده مشركان عرب از شنيدن آياتى از قرآن هيجان زده شد و در فكر فرو رفت و بعد از مدّتى فكر و مطالعه براى مبارزه با قرآن به سران قريش دستور داد بگويند قرآن «سحر» است و محمّد «ساحر»!

اين نسبت را كراراً به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) دادند، اگرچه مى خواستند از اين راه مذمت كنند امّا در حقيقت ستايش رسائى كردند.

زيرا اين نسبت يك اعتراف ضمنى درباره نفوذ خارق العاده قرآن است، به طورى كه از طريق معمول نمى توان آن را توجيه كرد، و بايد آن را يك جاذبه مرموز و ناشناخته دانست.

امّا آنها به جاى اين كه حقيقت را پذيرا گردند و آن را معجزه بشمرند و ايمان بياورند، «ره افسانه زدند» و به بيراهه گام نهادند و گفتند سحر است!

در تاريخ اسلام بسيار ديده شده كه افرادى خشن و پرخاشگر همين كه خدمت پيامبر مى رسيدند و آيات قرآن را مى شنيدند يك باره تغيير مسير داده و نور اسلام در قلبهايشان درخشيدن مى گرفت، اين به خوبى نشان مى دهد كه جاذبه قرآن و فصاحت و بلاغت آن معجزه است.

راه دور نرويم، هم اكنون تمام كسانى كه با ادبيات عرب آشنا هستند هر قدر قرآن را مى خوانند و تكرار مى كنند بيشتر لذت مى برند كه سير و خسته نمى شوند.

[ 188 ]

تعبيرات قرآن بسيار دقيق و حساب شده، توأم با عفت بيان و متانت، و در عين حال صريح و گويا، و در مورد لزوم قاطع و كوبنده است.

ذكر اين نكته لازم است كه عرب در آن عصر از نظر ادبيات، زبانى بسيار پيشرفته داشت، و نمونه هاى اشعار عصر جاهليت، هم اكنون از بهترين نمونه هاى اشعار عرب محسوب مى شود.

معروف است همه ساله گروهى از بزرگ ترين ادباى حجاز جمع مى شدند، و عالى ترين نمونه هاى شعر خود را در بازار عكاظ كه يك مركز «تجارتى، ادبى» بود ارائه مى دادند و بهترين آنها به عنوان «شعر سال» برگزيده مى شد، و آن را مى نوشتند و در خانه كعبه آويزان مى كردند كه در عصر ظهور پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) هفت نمونه از آن به نام «معلقات سبع» وجود داشت.

امّا بعد از نزول قرآن آنها را چنان بى رنگ در برابر فصاحت و بلاغت آن يافتند كه يكى را پس از ديگرى از آنجا بيرون آورده و به طاق فراموشى زدند!

مفسران قرآن در آيات مختلف به ريزه كارى هاى عجيب آيات تا آن جا كه در توان داشتند اشاره كرده اند، و شما مى توانيد با مراجعه به آنها به حقيقت آنچه در بالا گفتيم آشناتر شويد.(1)

آشنايى با قرآن نشان مى دهد كه اين گفته پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)كم ترين اغراقى ندارد كه فرمود:


1. به تفسير نمونه در اين زمينه مراجعه نماييد.

[ 189 ]

«ظاهره انيق و باطنه عميق لا تحصى عجائبه و لا تبلى غرائبه;

قرآن ظاهرش آراسته و زيبا و باطنش ژرف و عميق است. شگفتى هاى قرآن به شماره در نمى آيد و عجائب قرآن هرگز كهنه نمى شود(1)».

اميرمؤمنان على(عليه السلام) شاگرد بزرگ مكتب قرآن نيز در نهج البلاغه در همين زمينه مى گويد: «فيه ربيع القلب و ينابيع العلم و ما للقلب جلاء غيره; بهار دل ها در قرآن است، و چشمه هاى دانش از آن مى جوشد، و براى قلب و جان آدمى صيقلى برتر از آن نيست(2)»!

* * *


1. كافى، ج 2، ص 599 - وسائل، ج 4، ص 828.

2. نهج البلاغه، خطبه 176.

[ 190 ]

فكر كنيد و پاسخ دهيد

 

 

1- فلسفه حروف مقطعه قرآن چيست؟

2- آيا قرآن فقط از يك نظر معجزه است؟ يا از چند نظر؟

3- چرا مخالفان، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) را «ساحر» مى خواندند؟

4- فرق ميان «فصاحت» و «بلاغت» چيست؟

5- «معلقات سبع» مربوط به كدام دوران و مفهومش چيست؟

[ 191 ]

 

درس هفتم: 2- جهان بينى قرآن

 

قبل از هر چيز بايد محيطى را كه قرآن از آن برخاست از نظر فكرى و فرهنگى مورد توجّه قرار داد.

سرزمين حجاز به اعتراف همه مورخان از عقب افتاده ترين مناطق جهان در آن روز بود، به گونه اى كه گاهى مردم عصر جاهليت را اقوام وحشى يا نيمهوحشى مى خوانند.

از نظر عقيدتى سخت به بت پرستى عشق مىورزيدند، و بت هاى سنگى و چوبى به اشكال مختلف بر تمام فرهنگ آنها سايه شوم و گسترده اى افكنده بود، حتّى مى گويند بت هايى را از خرما مى ساختند و در برابر آن زانو مى زدند و سجده مى كردند ولى در قحط سالى آن را مى خوردند!

با آن كه از دختران، سخت نفرت داشتند تا آنجا كه آنها را زنده به گور مى كردند، فرشتگان را دختران خدا مى خواندند! و خدا را تا سر حد يك انسان تنزل مى دادند.

از توحيد و يگانه پرستى سخت تعجّب مى كردند و هنگامى كه پيامبر

[ 192 ]

اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) آنها را دعوت به يكتاپرستى كرد با نهايت تعجب گفتند: اجعل الالهة الها واحداً ان هذالشىء عجاب(1); «آيا اين همه خدايان را مى خواهد تبديل به خداى واحدى كند، اين راستى چيزى عجيب و باورنكردنى است».

هر كس بر خلاف خرافات و افسانه هاى دروغين و پندارهاى آنها سخن مى گفت ديوانه اش مى گفتند.

نظام قبيلگى بر جامعه آنها سخت حكومت مى كرد و اختلاف در ميان قبايل به قدرى بود كه آتش جنگ در ميانشان هرگز خاموش نمى شد و بارها و بارها صفحه زمين را از خون يكديگر رنگين مى ساختند و حمام خون ايجاد مى كردند. به غارتگرى افتخار داشتند و كار عادّى روزانه آنها بود.

كسانى كه تنها سواد خواندن و نوشتن را داشتند در تمام شهر مكه، كه مهم ترين مركز آنها بود انگشت شمار بودند و دانشمند و عالمى، جز به ندرت، در ميان آنها پيدا نمى شد.

آرى از ميان چنين محيطى، فردى درس نخوانده و مكتب و استاد نديده، برخاست و كتابى آورد آنچنان پرمحتوا كه بعد از چهارده قرن هنوز دانشمندان به تفسير آن مشغولند و هر زمان حقايق تازه اى از آن كشف مى كنند.

ترسيمى كه قرآن از جهان هستى و نظامات آن مى كند ترسيمى است


1. سوره ص، آيه 5.

[ 193 ]

بسيار دقيق و حساب شده، توحيد را به كامل ترين نوعش ارائه مى دهد، و اسرار آفرينش زمين و آسمان و خلقت شب و روز و خورشيد و ماه و نباتات و گياهان و وجود انسان را، هر يك به عنوان آيت و نشانه اى از آن خداى واحد و يكتا در آيات مختلف و با بيانات كاملا متنوع برمى شمرد.

گاه به اعماق جان انسان فرو مى رود و سخن از توحيد فطرى مى گويد: (فاذا ركبوا فى الفلك دعوالله مخلصين له الدين فلما نجاهم الى البر اذاهم يشركون);(1) «هنگامى كه سوار بر كشتى مى شوند و در ميان امواج خروشان و طوفان هاى كوبنده گرفتار مى آيند خدا را با توحيد و اخلاص تمام مى خوانند، امّا هنگامى كه آنها را نجات بخشيديم و به خشكى رسيدند بار ديگر شرك و بت پرستى آغاز مى كنند».

و گاه از طريق عقل و خرد به توحيد استدلالى مى پردازد و بر سير آفاقى و انفسى تكيه مى كند: اسرار آفرينش زمين و آسمان، حيوانات و كوه ها و درياها، ريزش باران، وزش نسيم، و ريزه كارى هاى جسم و روح انسان را بازگو مى كند.

و هنگام بيان صفات خدا عميق ترين و جالب ترين راه را برمى گزيند. يك جا مى گويد: (ليس كمثله شىء);(2) «هيچ چيز همانند او نيست».

در جاى ديگر مى گويد: «او خداوندى است كه به جز او معبودى وجود ندارد.

بر اسرار درون و برون، پنهان و آشكار آگاه است.


1. سوره عنكبوت، آيه 65.

2. سوره شورى، آيه 11.

[ 194 ]

بخشنده و بخشايشگر است.

سلطان و حكمروا است.

از هر عيب و نقصى منزه است.

ايمنى بخش و نگاهبان و مراقب و پيروز و قاهر و بلند مرتبه و با عظمت است.

از اين شريك ها كه براى او ساخته اند منزه مى باشد.

او خداوندى است ايجاد كننده، آفريننده، طراح صورت ها و صاحب نام و صفات نيك، تمامى موجودات زمين و آسمان تسبيح او مى گويند، او شكست ناپذير و حكيم است(1)».

در بيان و توصيف علم خداوند و ترسيم نامحدود بودنش زيباترين تعبير را به كار برده مى گويد:

«اگر تمامى درختان روى زمين قلم شوند و دريا با هفت درياى ديگر، مركب گردد، با اين حال كلمات خدا پايان نمى گيرد(2)».

قرآن پيرامون احاطه خدا به همه چيز و حضورش در همه جا تعبيرات بلندى دارد كه مخصوص خود قرآن است (و لله المشرق و المغرب فأينما تولوا فثم وجه الله);(3) «مشرق و مغرب از آن خداست به هر سو رو كنيد رو به سوى خداست»!


1. سوره حشر، آيه 21 تا 24.

2. سوره لقمان، آيه 27.

3. سوره بقره، آيه 115.

[ 195 ]

(و هو معكم اين ما كنتم و الله بما تعملون بصير);(1) «او همه جا همراه شما و با شماست و آنچه را انجام دهيد مى بيند».

هنگامى كه سخن از معاد و رستاخيز به ميان مى آ