جنبش نرم افزاری از نگاه جامعه شناسی
جنبش نرم افزاری از نگاه جامعه شناسی
- مقدمه:
در بررسی نوع و نحوه ارتباط و نسبت سنجی میان جامعه شناسی به عنوان علم ناظر بر تحولات، نهادها و کنش های اجتماعی، و جنبش نرم افزاری در معنای اعم آن یعنی پویایی گسترده و منظم در جهت تولید و بسط دانش و معرفت در جامعه، از راههای گوناگون می توان به بحث و گفتگو نشست.
به نظر می رسد که می توان میان اهداف و سطوح گوناگون جامعه شناسی به معنای اعم آن و جامعه شناسی علم به معنای اخص، با اهداف و کارویژه های جنبش نرم افزاری در حیطه زمینه ها و مولفه های اجتماعی تولید علم و نظریه، به اشتراکات فراوانی دست یافت.
جنبش نرم افزاری از آنجا که یک «جنبش» است، معطوف به نوع خاصی از کنش فردی و اجتماعی است که شناخت این کنش ها در زیر مجموعه شاخه هایی از علم جامعه شناسی قرار می گیرد و نیز از آنجا که این جنبش متصف به تولید علم و دانش در جامعه است، هم از حیث «تولید علم و نرم افزار» و هم از حیث زمینه ها و نتایج و محصولات اجتماعی این تولید، با حوزه های خاص از جامعه شناسی بخصوص جامعه شناسی علم و معرفت پیوند می یابد؛ با نگاهی اجمالی به تعریف و تاریخ علم جامعه شناسی و بررسی نحله های گوناگون آن می توان مولفه های گوناگون این پیوند را در حوزه های مختلف مرتبط با جامعه شناسی ملاحظه و ردگیری نمود.
شناخت مبانی و نحله های گوناگون جامعه شناسی و پیگیری دیدگاهها و رهیافتهای متمایز در حوزه های گوناگون این علم ما را در شناخت نسبت میان جنبش نرم افزاری و علم جامعه شناسی یاری خواهد رساند.
- تعریف جامعه شناسی:
«جامعه شناسي» در تعریفی ساده و عام، معادل واژه ي Sociology انگلیسی است که در عربي به آن«علم الإجتماع» نیز می گویند، اگر چه گاه در زبان فارسي نيز از اصطلاح علم الاجتماع استفاده شده است. در اصطلاح تخصصي، جامعه شناسي، شناسايي علمي «جامعه» است. لذا پيش از هر كاري مي بايد جامعه و معرف هاي اصلي آنرا كه به مثابه ي مسايل اساسي علم جامعه شناسي مطرح مي باشند، مورد توجه قرار داد. جامعه از منظر این علم، متشكل از افرادي است كه به جهت رفع نيازهاي خود {و اهداف و منافع مشترك} با يكديگر رابطه برقرار مي نمايند. امري كه مستلزم برقراري قواعد و سلسله مراتبي به منظور نظم بخشيدن به آن مي باشد. همچنان كه مشاهده مي شود، فضاي اصطلاحي واژه ي جامعه دربردارنده ي چند معرف اساسي است:
1. وجود روابط ميان انسان ها،
2. نياز انسان ها به برقراي روابط بين خويش،
3. برقراري قواعد و سلسله مراتبي به جهت تنظيم اين روابط.(1)
جامعه شناسی چشم اندازی روشن و فوق العاده روشنگر را درباره رفتار انسانی ارائه می كند. یادگیری جامعه شناسی به معنای رها ساختن تبیین های شخصی درباره جهان و نگریستن به تاثیرات اجتماعی است كه زندگی ما را شكل می دهد. جامعه شناسی واقعیت تجربه فردی را انكار نمی كند یا دست كم نمی گیرد، اما با ایجاد حساسیت نسبت به جهان وسیع تر فعالیت اجتماعی، كه همه ما در آن در گیریم، آگاهی ژرف تری از ویژگی های فردی خودمان و دیگران به دست می آوریم. (2)
درباره خاستگاه جامعه انسانی و چگونگی تشکیل آن، اطّلاعات ناچیزی در دست است و این اطّلاعات، جنبه نظری دارد؛ به همین جهت، درباره ریشهگرایش بشر به زندگی اجتماعی و در نتیجه، تشکیل جوامع بشری، دانشمندان علمالاجتماع نظریّات گوناگونی را ارائه دادهاند:
1. نظریه زیستی: برخی از جامعه شناسان معاصر معتقدند که انسانها برای رفع نیازهای زیستی خود مانند خوراک، پوشاک، مسکن، و ارضای جنسی به جامعه نیاز دارند.(3)
2. نظریه قرارداد اجتماعی: برخی فیلسوفان، زندگی اجتماعی را مخالف با طبیعت وی میدانند. حیات اجتماعی براساس قرارداد صورت میپذیرد. ژانژاک روسو معتقد است که انسان برحسب طبع، فردی است؛ امّا برحسب قرارداد، اجتماعی است. (4)
3. نظریه مدنی بالطّبع: برخی از متفکّران، زندگی اجتماعی را متناسب با طبیعت بشر میدانند؛ یعنی انسان بر مبنای میل طبیعی و فطری خود، بهحیات اجتماعی گرایش دارد. افلاطون و ارسطو از طرفداران این نظریهاند.(5)
- اصالت فرد و اصالت جامعه:
یکی از اساسیترین موضوعاتی که در شناخت جامعه در مقایسه با موضوعات دیگر جامعهشناسی، نقش کلیدی و تعیینکنندهای دارد، موضوع اصالت فرد و جامعه و رابطه متقابل آنان است؛ بنابراین، بحث و گفت و گو در باب اصالت فرد یاجامعه از دیرباز مورد توجّه متفکّران اجتماعی بوده؛ امّا در اواخر قرن نوزدهم، به این مبحث توجّه بیشتری مبذول شدهاست.
نماینده این دو جریان بین جامعهشناسان جدید، یکی امیل دورکیم (Emile Durkheim) است که از اصالت جمع طرفداری میکند. دورکیم برای جامعه، وجودی عینی و هویتی مستقل و خاص را قائل بود و فرد را جزئی از جامعه میدانست. دورکیم، بشر را انسان دوبُعدی میدید که از یک سو بدن، میل و اشتها دارد و از سوی دیگر، دارای شخصیتاجتماعی است؛ امّا انسان فقط در بُعد اجتماعی، صورت انسانی به خود میگیرد و فقط از طریق جامعه، به معنای کامل، انسان میشود.
نماینده اصالت فرد، گابریل تارد (Gabriel Tarde) است که اصالت را به فرد میدهد و میگوید:
اگر فرد را کنار بگذاریم، اجتماع هیچ است. در مقابل این دو جریان، فلاسفه عملگرا (Pragmatic) اعلام داشتند که هیچگونه تمایزمعناداری بین فرد و جامعه وجود ندارد. افراد در جامعه و توسّط جامعه شکل میگیرد، امّا در عین حال، انسان خلّاق، کنش فردی و اجتماعی را چنان میسازدکه هست.(6)
به هر حال باید گفت که هم پیروان مکتب اصالت فردی، و هم پیروان مکتب اصالت جمعی، از وابستگی متقابل آگاهی فردی و آگاهی جمعی به یکدیگر غافل بودهاند؛ زیرا هر دو، آگاهی را نوعی آگاهی در خود بسته و در خود فرو رفته پنداشتهاند.(7)
- زمینه های تاریخی پیدایش جامعه شناسی به عنوان یک علم:
تا قبل از پیدایش رنسانس در قرن پانزدهم، مبنای معرفت و آگاهی های بشر غربی محدود می شد به آموزه ای دینی و باورهای کلیسا که سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر انتقال می یافت. در قرون وسطا، جهان و طبیعت را عمدتا باورهای کلیسا تبیین می کرد و هر معرفتی در مقابله با آن به محاکمه کشانده می شد اما رنسانس سبب شد تا پایه های معرفت و آموزه ای کلیسا کم کم جای خود را به باورهایی بدهند که مبنای آنها علوم و کشفیات جدید بودند.
رنه دکارت، فیلسوف و ریاضیدان قرن هفدهم را می توان نخستین اندیشمند بعد از رنسانس و به تعبیریَ معمار علم گرایی دانست. او بود که چارچوب تفکر علمی را بنا نهاد با این فرض اساسی که جهان و پدیده های طبیعی معلول تصادف، بخت یا اقبال نیستند بلکه در طبیعت مجموعه ای از قوانین علمی دقیق حاکم است که می توان به کشف آنها نائل شد و هر چه بیشتر بر طبیعت تسلط یافت. این اندیشه در سیصدو پنجاه سال پیش نقطه آغاز تحولی بنیادین گردید و به دنبال پیشرفت های علمی در قرن هجدهم و نوزدهم سنگ بنای معرفت علمی را بنا نهاد به این معنا که هر آگاهی، اعتقاد و نظریه ای زمانی معتبر است که از یک پایه و اساس علمی برخوردار باشد و از نظر علمی اثبات شده باشد در غیر این صورت اعتباری ندارد. این جزم اندیشی از قرن هفدهم تا نوزدهم به تدریج شکل گرفت و نگاه انسان غربی را نسبت به خودش، اجتماع و طبیعت دگرگون ساخت و علم جای خالق را گرفت.
در قرن نوزدهم اعتقاد بر این بود که جامعه شناسی علم است، یعنی همچون فیزیک و شیمی، در جامعه شناسی هم باورها، نظریات و ادعاها زمانی اعتبار می یابند که به لحاظ علمی ثابت شده باشد در غیر این صورت آن نظر بی اعتبار است. طراح اولیه جامعه شناسی علمی در اواسط قرن نوزدهم آگوست کنت متفکر فرانسوی می باشد که معتقد بود جامعه شناسی مانند فیزیک و شیمی علم است که این رویکرد به علوم انسانی به پوزیتیویزم یا اثبات گرایی مشهور است. به اعتقاد کنت وقتی روش علمی در مطالعه جامعه و انسانها به کار گرفته شود باعث به وجود آمدن علم جدیدی به نام جامعه شناسی مثبت می گردد. جامعه شناسی مثبت و رویکرد اثبات گرایی در خلا به وجود نیامدند و علاوه بر علم گرایی و پیشرفتهای علمی، نظریه تکامل نیز در شکل گیری آنها نقش به سزائی ایفا نمود.
- نظریه تکامل و جامعه شناسی:
نظریه تکامل(اوخر قرن هجدهم_اوائل قرن نوزدهم) یک نوع انسجام و منطق تاریخی به باورها و معرفت علمی بخشید. یک ابتدا و انتها، یک نوع جهت گیری و هدفمند بودن در پارادایم علمی به وجود آورد که ابتدا در حوزه تاریخ مطرح گردید اما به سرعت کل علوم اجتماعی به ویژه جامعه شناسی را تحت تاثیر قرار داد. پایه گذار این نظریه چارلز داروین (1882_1809) جانور شناس و گیاه شناس مطرح انگلیسی بود که نشان داد که حیات یک پروسه طولانی تکامل می باشد فرآیندی که در آن موجودات پیوسته در حال تغییر و تحول اند تغییر و تحولی که به بهتر شدن و کاملتر شدن آن موجود می گردد و نسلهای جدیدتر طی یک فرآیند طولانی تاریخی به تدریج جایگزین انواع قدیمی تر می شوند. نتیجه منطقی این نظریه آن است که هیچ موجودی ابتدا به ساکن به وجود نیامده است و نتیجه دیگر آن بود که تنها آنهایی بقا می یافتند که قدرت سازگاری بیشتری با طبیعت داشتند. این نظریه به بقای قویتر یا انتخاب طبیعی شهرت یافت. اعتقاد به تکامل قبل از داروین نیز وجود داشت اما او بود که این اعتقاد را از یک حالت کلی و فلسفی به صورت یک پارادایم علمی در آورد.
به اعتقاد اندیشمندان تکامل گرا اگر گیاهان و جانوران رو به پیشرفت و تکامل و ترقی هستند چرا جوامع انسانی و خود انسان این گونه نباشد؟ به عبارت دیگر اگر بپذیریم که طبیعت و بشر مدام در حال تکامل به لحاظ فیزیکی و مادی هستند چرا اخلاق و ویژگی های روحی بشر این گونه نباشد؟ این اعتقاد که بشر در یک وضعیت ایستا قرار ندارد و پیوسته در حال تغییر و تحول است از محصولات عصر روشنگری قرن هجدهم است و اندیشمندان تکاملی این دوره یا بر خود انسان تاکید داشتند یا تاریخ. از جمله این افراد کندرسه، سن سیمون، فیخته،هگل و کانت را می توان نام برد. متفکران قرن هجدهم اعتقاد داشتند که تاریخ به جلو حرکت می کند و انسان نیز به ناچار مانند سرنشین یک ماشین به پیش می رود اما این دیدگاه در قرن نوزدهم دچار یک تحول اساسی گردید و متاثر از نظریه داروین تاکید بیشتر را به جای تاریخ بر روی جامعه بشری قرار دادند و به دنبال کشف قوانین حاکم بر اجتماع بودند از جمله جان استوارت میل که به دنبال پایه ریزی علم جامعه بود یعنی علمی مبتنی بر قوانین عام، تجربه و مشاهده تابتوان جامعه مترقی تری را ایجاد نمود. نیچه قائل به یک انتخاب اجتماعی طبیعی بود و دیدگاهش بیشتر تاثیری فلسفی داشت اما هاکسلی و اسپنسر پا را فراتر نهادند به این معنا که جامعه تکامل یافته را باید طرح ریزی کرد . آنها معتقد بودند که کل هستی از جمله نهادهای اجتماعی مدام در حال تغییر است و این تغییر مساوی با پیشرفت و ترقی است این نگاه منجر به شکل گیری ایده مهندسی اجتماعی گردید یعنی به کمک علوم اجتماعی باید قوانین تکاملی حاکم بر جامعه را کشف نمود و با کمک آن جامعه بهتری ایجاد کرد.(8)
- پیدایش جامعه شناسی آگوست کنت:
در چنین فضایی جامعه شناسی مدرن در نیمه اول قرن نوزدهم توسط آگوست کنت شکل گرفت جامعه شناسی که نه تنها علمی بود بلکه می توانست به شناخت علمی تر و عمیقتر از جامعه، رفتار انسان و در نهایت طراحی یک جامعه بهتر بیانجامد جامعه شناسی که مهم ترین ویژگی آن اعتقاد عمیق و بنیادیش بر علم بود به این معنا که اعتقاد داشت میان ذات جامعه و ذات ماده تفاوتی نیست و هر دو را می توان که باید شناخت . پایه مهم بعدی در جامعه شناسی کنت قابلیت پیش بینی بود یعنی می توان آینده تحولات بشری را بر مبنای قوانین اجتماعی شناخته شده پیش بینی کرد.
کنت در ایجاد مشرب اثبات گرایی چندید پیش فرض داشت: نخست آن که رفتار انسان درون جامعه همچون رفتار یک ماده بی روح قابل اندازه گیری است.پیش فرض دوم اثبات گرایان آن است که آن دسته از رفتارهای انسانها مهم است که قابل مشاهده و اندازه گیری مستقیم است و مسائلی چون عاطفه، معنا، انگیزه و... که به طور مستقیم قابل مشاهده نیست چندان اهمیتی ندارند. آن چه که اهمیت دارد جامعه و نیازها و کارکردهای آن و تامین آن می باشد مانند ازدواج که جامعه برای تشکیل نهاد خانواده و بقای نسل به آن نیاز دارد اما این که افراد با چه انگیزه ای این کار را انجام می دهند از نظر اثبات گرایان اهمیتی ندارد از میان رویکردهای مختلف جامعه شناسی، کارکردگرائی و مارکسیسم به این مشرب نزدیکند.(9)
- نسبت جامعه شناسی با نظریات رشد و توسعه:
میان رشد و پویش دانش جامعه شناسی از یک سو و تولید نظریات مربوط به رشد و توسعه از سوی دیگر قرابتها و پیوند های فراوانی وجود دارد؛ بگونه ای نزد برخی از متفکرین شاخص این علم، جامعه شناسی تبدیل به نوعی تبارشناسی و دانش بررسی تحول تاریخی علم شده است و بدینگونه با روند توسعه و پیشرفت جامعه بشری پیوندی معرفت شناسانه و نیز ارگانیک یافته است.
اغلب متفکران جهش به سمت توسعه وپیشرفت را به دوران پس از رنسانس در اروپا نسبت می دهند. ويژگى اصلى اين دوره جديد حاكميت عقل وكنار رفتن ايمان قرون- وسطايى, كنار گذاردن سنت, عاطفه و فرو افكندن آنها به حوزه ناعقل بود. نقطه اوج اين دوران قرن هجده است كه اصولى چون انسان مدارى، عقل گرايى، برابرى، مساوات، خرد تجربى و... به نحوى دقيق فرمول بندى شدند. عصر روشنگرى و به تبع آن انقلاب فرانسه به نظم و آرامش قبلى پشت پا زد. در مقابل روشنگرى, واكنش محافظه كارانه اى در افكار كسانى چون ادموند برك شكل گرفت. بدینگونه بود که بنياد اوليه نظريه جامعه شناسى فرانسه از روشنگرى و واكنش محافطه كارانه عليه آن شكل گرفت و در افكار سن سيمون, اگوست- كنت و اميل دوركهايم انعكاس يافت. اين واكنش, سنت را عقل ادوار گذشته تلقى كرد و لذا نوعى نوستالژى و غم غربت نسبت به نظم پيشين شكل گرفت و از همين جا مطالعه مبانى نظم اجتماعى و علل فروپاشى آن به تدريج به عنوان موضوع اصلى جامعه شناسى مورد توجه قرار گرفت كه به تبع آن مسإله نا برابريهاى اجتماعى در نتيجه ظهور نظام سرمايه دارى در غرب و سپس شكاف ميان جوامع، بحث توسعه و نوسازى را در كانون توجه انديشمندان قرار داد.(10)
نظريات كلاسيك يا موج نخست نوسازى از دو مشكل اساسى رنج مى برند: يك قوميت مدارى محض غربى و دوم ضرورت محو سنتها و عدم ارائه تعريف جامعى از سنت. اين نظريات, توسعه را چونان فرايندى از بدايت به نهايت تلقى مى كنند. جامعه سنتى مرحله ابتدايى و قله رفيع تجدد مرحله غايى آن است. مهمترين انتقاد اين است كه اولا تعريف جامعى از سنت ارائه نمى شود و ثانيا به نحوى قوميت مدارانه, سنت پديده اى منفى تلقى مى شود بدون آن كه كليت پيچيده آن مورد توجه قرار گيرد لذاست كه نمى توان توسعه را تابع روند واحدى كه گذار از سنت به تجدد است تلقى كرد, چه خود سنت نيازمند يك پژوهش عميق تاريخى است. لذا با نفى اين اصل مسلم موج اول نوسازى, اين نتيجه حاصل مى شود كه نه تنها سنت نبايستى حذف شود بلكه باز تفسير نوينى از آن مى توان مبناى توسعه قرار گيرد.
- فردگرایی، ساختار گرایی و ساخت یابی (ساختمند گرایی)
دیدگاههای مختلف جامعه شناسی از مبنایی دیگر نیز با مقوله مورد بحث ما یعنی جنبش نرم افزاری و اقتضائات آن پیوند می یابند. اصالت یافتن کنش های فردی و یا مبنا قرار گرفتن ساختارهای اجتماعی سبب تمایز میان رهیافتهای گوناگون جامعه شناختی شده است و از آنجا که جنبش نرم افزاری نیز نقطه تعامل کنش های فردی و جمعی و نیز ساختارها و زمینه های اجتماعی است، می تواند در چنین چالش هایی سهیم باشد.
نظريه هاى اجتماعى را از لحاظ محوریت دادن به كارگزار(فاعل کنشگر) يا ساختار، در تبيين پديده هاى اجتماعى، مى توان به چند دسته تقسيم كرد: نظريه هاى كارگزار محور، نظريه هاى ساختار محور و نظريه هاى كارگزار درون ساختارى. شاخص نظريه سوم را می توان ديدگاه هاى گيدنز (نظريه ساخت يابى) دانست. وی از دوگانگى موجود بين ساختار و كارگزار در تبيين هاى پيشين فراتر رفته و در توضيح پديده هاى اجتماعى هر دو روى سكه را مد نظر قرار می دهد.
گروه نخست که اصالت را به کارگزار و کنش های فردی می دهند، تبيين هاى جبراگرايانه را نمى پذيرند و بر اقتضايى بودن ماهيت رفتارها و كنش هاى اجتماعى تإكيد مى ورزند. (11) برداشت ایشان در مورد علت وقوع پديده ها، ساده و تك علتى است؛ عمل افراد و كنش هاى آنهاست كه ساختارهاى اجتماعى را ايجاد مى كند نه بالعكس؛ و چون چنين است محقق بايد تبيين اندرونى داشته باشد, يعنى سعى كند به داخل مغز يا ارگان تصميم گيرى فرد نفوذ كند و يا حداقل بتواند نحوه كار آن را تبيين نمايد.
ديدگاه دوم یا ساختارگرایان، نقش فرد را در وقوع رخدادهاى اجتماعى مهم نمى دانند. اينان معتقدند ساختارها تعيين كننده رفتار كارگزاران هستند؛ از اين رو محقق اجتماعى به جاى اين كه انگيزه هاى افراد را مورد بررسى قرار دهد، بايد شالوده اساسى ساختارهاى اجتماعى را پيدا كند. با مشخص شدن شالوده ساختارها, پژوهشگر اجتماعى قادر خواهد بود كنش هاى افراد و كارگزاران را پيش بينى كند, چون افراد فراتر از چارچوب ها يا ساختارها نمى توانند عمل كنند و كنش فردى در داخل ساختار امكان پذير است.
در گفت وگو از نظريه هاى ساختارگرا لازم است به دو برداشت متفاوت از ساختارها توجه شود:
در برداشت اول، ساختارگرايى به منزله نظريه اى درباره ساختارهاى اجتماعى است كه مستقل از معرفت ما وجود دارد. ماركسيسم بهترين نماينده اين برداشت است. تمثيل ماركس در مورد روبنا و زيربنا اشاره اى به اين موضوع دارد. بر اين اساس ساخت هاى اقتصادى جامعه، تعيين كننده ديگر ساخت هاى جامعه از قبيل ساخت سياسى (دولت) مى باشد؛ به طور مثال او در تبيين انقلاب فرانسه به ساختارهاى اقتصادى توجه دارد و معتقد است اين انقلاب زمانى رخ داد كه روابط توليد جديد سرمايه دارى به حد معينى از كمال رسيده بود.(12)
بر اساس اين ديدگاه، شكل هاى دولت در هر منطقه يا كشور وابسته به روابط توليدآن منطقه يا كشور است. در ديدگاه هاى ارتدوكسى ماركسيسم ساختار اقتصادى و به ويژه روابط توليد تعيين كننده روابط سياسى و اجتماعى بودند. بر اساس اين نظريات طبقه اى كه وسايل توليد را در اختيار داشت, قادر به كنترل دولت بود و دولت نيز نماينده منافع اين طبقه به شمار مى رفت. البته ماركسيست هاى بعدى از جمله آلتوسر و پولانزاس مسأل ديگرى را در مورد ساختارهاى اجتماعى طرح كردند. آلتوسر معتقد است در هر جامعه سه سطح ساختارى وجود دارد: سياسى, اقتصادى وايدئولوژيك. اين سه سطح «شكل بندى اجتماعى» يا ساختار ساختارها را پديد میآورند.(13) گر چه اين سطوح با يكديگر رابطه دو طرفه دارند، اما در تحليل نهايى سطح اقتصادى اهميت على دارد و «ساختار غالب» به شمار می آيد.(14)
در برداشت دوم، ساختارگرايى به مثابه نظريه اى در باب معانى كلى در نظر گرفته مى شود. لوى استروس از صاحب نظران مهم ساختارى به اين معناست. وى كار خود را با الهام از نظريات زبان شناس اتريشى فردينان دو سوسور آغاز مى كند. يكى از نظريات مهم سوسور در زبان شناسى, تفاوتى است كه وى بين زبان(Stracture in dominanee) و گفتار (parole) قائل مى شود. به نظر وى زبان نظامى بالقوه است كه فقط در ذهن اهل زبان وجود دارد، در حالى كه گفتار كاربرد اين نظام است كه صورت عينى و ملموس پيدا مى كند.(15)
آنتونی گيدنز به عنوان چهره شاخص نظریه ساخت یابی، معتقد است هر دو گروه فوق(قایلین به اصالت کنش فردی و نیز ساختارگرایان) به خطا مى روند، چرا كه پديده هاى اجتماعى نه رابطه خطى با يكديگر دارند و نه علت وقوع آنها يك پديده است، بلكه اغلب پديده هاى اجتماعى علت هاى گوناگون دارند؛ بنابر اين نقطه شروع بحث گيدنز دخيل دانستن ساختار و كارگزار در تبيين پديده هاى اجتماعى است، بدون اين كه يكى را تعيين كننده ديگرى بداند.
وى در عين حال كه معتقد است اكثر نظريه پردازان در تبيين پديده هاى اجتماعى، نگرش تك بعدى داشته اند، به اين مسإله نيز اذعان دارد كه عده اى تلاش كرده اند تا جوانب مختلف يك پديده را مد نظر قرار دهند؛ اما به نظر گيدنز اين گروه نيز مرتكب اشتباه ديگرى شده و رابطه بين كارگزار و ساختار را يك رابطه متقابل و يا ديناميسيم تإثير پذيرى دو گانه فرض كرده اند كه در نهايت به تقدم يكى بر ديگرى مى انجامد. گيدنز، ماركس را نمونه اى ذكر مى كند كه در نهايت ساختارها را بر كارگزاران برترى داده است. وى پيشنهاد مى كند پژوهشگران به ساختار و كارگزار همچون دو رويه يا دو وجه متفاوت هر عمل اجتماعى نگاه كنند و بلافاصله ياد آورى مى كند كه اين جدا سازى صرفا جهت تحليل و تبيين است و در عالم واقع چنين چيزى مشاهده نمى شود.
گيدنز در تبيين ديدگاه خود, «مسإله دوگانگى ساختارى» را طرح مى كند. دوگانگى ساختارى به نحوه ارتباط كارگزار و ساختار اشاره دارد. بر اين اساس ساختارهاى اجتماعى از يك جهت واسطه وقوع كنش هاى كارگزاران هستند و يا به عبارتى شرايط عمل كارگزاران را فراهم مى كنند و از طرفى نيز خودشان به وسيله همان كنش ها بازسازى مى شوند. به نظر او جامعه شناسى معمولا ساختار را نوعى ويژگى مقيد كننده يا تعيين كننده حيات اجتماعى مى داند؛ اما در واقع ساختار، چاره ساز نيز هست. (16)
- نسبت سنجی میان جنبش نرم افزاری با جامعه شناسی معرفت و علم:
در میان نحله های گوناگون جامعه شناسی، دیدگاهی که بیشترین تعامل و پیوستگی را با جنبش نرم افزاری برقرار می کند، جامعه شناسی معرفت و جامعه شناسی علم است.
آغاز جامعه شناسی معرفت را به مارکس شلر یا کارل مانهایم منسوب می کنند و تاسیس جامعه شناسی علم را به رابرت مرتون. اما در حقیقت باید گفت که آغاز جامعه شناسی معرفت و علم به عنوان یک رشته متمایز دانشگاهی به سالهای بعد از 1960 بر می گردد.
تغییر و تحولات صورت گرفته در حوزه فلسفه علم و فلسفه علوم اجتماعی از مهمترین متغیرهای تاثیر گذار بر نحوه شکلگیری مباحث جامعه شناسی معرفت است. اثر مهم تامس کوهن با عنوان«ساختار انقلابهای علمی» که در بردارنده آرای وی درباب پارادایمهای علمی بود موجب تحولاتی عمده در فلسفه علم شد. اثر کوهن نشان داد که آرا و نظریات علمی تنها در درون یک پارادایم مشخص معنا می دهند و با تغیر آن پارادایم صدق و کذب گزاره های علمی آن پارادایم نیز زیر سئوال حواهد رفت، لذا از آنجا که معرفت شناسی و روش شناسی دو حوزه مهم در درون فلسف علم اند که درصدد تمییز معرفتها و روشهای صادق و کاذب در خارج از مفهوم پارادایم می باشند، اثر کوهن نافرجامی آنها را اعلام نمودو از آن پس بود که جامعه شناسی معرفت و علم در واقع جایگزین فلسفه علم و فلسفه علوم اجتماعی گشت.(17)
جامعه شناسی علم که بدنبال نگاه فراتحليلي به ساحتهای گوناگون علم و انديشه، جريان توليد علمي، انباشت دانش و مبادله آن و نیز زمینه ها و پشتوانه هاي علمي دارد، حیطه مورد پژوهش بسياري از جامعه شناسان بوده است كه از آن جمله از میان جامعه شناسان كلاسيك مي توان به كنت، ماركس، پارسونز و نیز از میان جامعه شناسان معاصر به پوپر و سي رايت ميلز اشاره نمود.
كنت، بنيانگذار جامعه شناسي، بر مبناي وضعيت شناخت غالب در هر دوره در پي بيان قانون پيشرفت بشر بود. او مي خواست كشف كند كه چگونه بشر با پشت سر گداشتن ادوار و دگرگونيهاي مختلف، به دوره معاصر رسيده است. او در بررسي خود براساس تحولات ذهني بشر قانون سه مرحله اي را از يكديگر تفكيك مي كندكه بر مبنای آن، مراحل توسعه اجتماعي به سه دوره رباني و متافيزيك و اثباتي تقسيم مي شود و واحد آن به ترتيب خانواده، دولت، نوع بشر، نوع سلطه حقوقي و سياسي مردان روحاني و نظامي، مردان كليسا و حقوق دانان و دانشمندان و مديران تايع و فعاليت اقتصادي غلبه،سلطه، دفاع و صنعت مي باشد.
با وجود اينكه در انديشه كنت تكامل ذهني و فكري نقش محوري در تعيين تكامل و پيشرفت بشر دارد ولي او به عوامل ديگري نيز به عنوان عوامل تعيين كننده تكامل بشر از جمله افزايش جمعيت و تقسيم كار نیز توجه دارد.
ماركس محور اصلي تبيين خود را مناسبات توليد مي داند. هدف اصلي چارچوب نظري ماركس تهيه دستورالعملی براي كشف روابط از نظر تاريخي تحول پذير ميان اقتصاد، و ساير ابعاد جامعه بوده است..
پارسونز نیز يكي از نظريه پردازان نوسازي اجتماعي به شمار می رود كه صور بنياني جامعه شناسي علم را مورد بررسي قرار داده است. پارسونز نظام هنجاري علم را به چهار گونه طبقه بندي مي كند: اعتبار تجربي، صراحت منطقي،استحكام منطقي، عموميت و عموميت اصل. به اعتقاد پارسونز در دانش علمي این چهار هنجار اساسي براي اهلم علم حالت الزام آور دارد؛ كار علم مي بايد از لحاظ تجربي معتبر باشد و وضوح و صراحت منطقي داشته باشد.
پوپر به اهميت جايگاه «عينت علمي» در ساخت علم توجه کرده و شناخت را براساس تجربه و خرد بنا می نهد. وی با تاکید بر ابطالگرایی به عنوان ممیز شناخت علم از غیر علم، به رفع نقیصه های استقراگرایی در این خصوص اهتمام می ورزد.
جامعه شناسان علم در دهه 1970 تلاش فراوانی براي تغيير و جدا انگاشتن رشته خويش از جامعه شناسي معرفت بکار بستند، که در دیدگاه ایشان منظور از علم بيشتر همان علم تجربي و پيامد هاي ناظر به خرد ابزاري آن بوده است. از دیدگاه ایشان، از لحاظ مقام و منزلت، علوم دقيق، كمي و انضمامي تجربي در برابر ساير حوزه علم و دانش بشري در صدر نشسته و واجد شرايط براي دريافت عنوان علم، از ميان جميع معارف و دانش خواهند بود. به زعم ایشان، جداكردن كامل جامعه شناسي علم از معرفت، قدرت ارزيابانه، تحليلي و كاربردي آن را افزايش مي دهد. اما شايد در دوره كنوني اين تفكيك منزلت قبلي را نداشته باشد. چرا كه با روشن شدن روابط تنگاتنگ دانش و قدرت، از اين پس انواع مطالعات فلسفي، اجتماعي، ديني و … كه منضبط، روشمند و منشعب از انگيزه هاي اكتشافي بشري بوده و ناظر به اهداف، توسعه اي، كاربردي با بنيادي باشند، علم قلمداد شده و در جامعه شناسي علم و دانش مورد بررسي قرار مي گيرند. از اين رو اصرار بسيار براي جدايي علم تجربي از ساير حوزه هاي علمي و صرفا آن را علم تلقي كردن، به خصوص در عصري كه دچار «چرخش فرهنگي ـ زباني» پست مدرن شده و در آن بر دانش در فضاي تكثير روش شناختي و آنارشي نظم در بي نظمي ( فايرابند ) مورد توافق بيشتر مجامع قرار گرفته، چندان دقيق به نظر نمي رسد؛ به ويژه آن كه دعوي دقت و قطعيت، حتي مربوط به مشاهده هم در علوم تجربي مورد ترديد قرار گرفته است.(18)
تغيير و تحولي كه به تدريج در پارادايمهاي علمي حاصل شده است، نقش عوامل فرهنگي و اجتماعي را پررنگتر كرده است و از این رو جامعهشناسي علم كه به وجه نرمافزاري توليد علم و فناوري نظر داشته و بر هنجارها و عوامل فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي، به مثابه محركها و پيشبرندههاي علم می نگرد، نقشی موثر در شناخت مولفه های موثر بر پیشرفت علمی یک جامعه ایفا می کند.
بر مبنای رهیافتهای منبعث از این نحله جامعه شناختی، هيچ تحول مثبت، سازنده و بنيادي در جهت ارتقاء و كمال انسان (تأكيد بر ارتقاء و كمال نه توسعه به معناي متعارف، كه نيازمند تحقيق مستقلي است) شكل نميگيرد و ريشهدار نميشود، مگر اينكه جريان عمومي و ارزشگذاري فردي و اجتماعي، برنامهريزيها، قانونگذاريها و سياستگذاري بر مبناي علم و تحقيق و با تكيه بر نوآوريها، توليد علم و يافتههاي جديد باشد
در چنین رهیافتی، هرگونه استدلال و فهم ريشهها و علل وقوع پديدهها، كشف راهحل معضلات و مشكلات و شكستن بن بستها نیزتابعي از تفكر و تعقل و به كار گرفتن قدرت فكر و عقل ميباشد. بازشناسي و باز تعريف پديدههاي جديد، راهيابي و خروج از وضعيت نامطلوب و حركت به سمت وضعيت مطلوب، تبيين و تحليل واقعيتها و به ويژه آيندهنگري و پيشگيري از روندهاي خطرناك و تهديدآفرين، نيازمند شناخت دقيق قوانين حاكم بر جامعه و جهان و شناخت روندهاي اجتماعي است. رسيدن به چنين شناختي و ارائه راهكارهاي شايسته نيازمند تفكر و تعقل و تدبر است.(19)
- جنبش نرم افزاری و جامعه شناسی خلاقیت:
تاکید بر تفکر، تعقل و نوآوری به عنوان مولفه ای اساسی در جنبش نرم افزاری مطرح است که با رهگیری آن در نظریات جامعه شناسی با نحله ای خاص روبرو می شویم که در ارتباط و تعامل مستقیم با جنبش نرم افزاری قرار دارد. این رویکرد جامعه شناختی که متصف به «خلاقیت» است، می تواند ما را به تبیینی جدیتر از جنبش نرم افزاری رهنمون سازد.
پیشفرض بنیادین در رویکرد جامعه شناختی خلاقیت این است که خلاقیت بیشتر «برساخته اجتماعی» (social construct) است تا امری فردی و روانشناختی. رویکرد جامعه شناختی، رهیافتی انتقادی نسبت به رویکردهای روان شناختی که خلاقیت را در فرد و رفتارهای او جستجو می کند، دارد. در ایران و نزد عامه مردم و اهل هنر خلاقیت اغلب پدیده ای روان شناختی است. این نحو تلقی از خلاقیت طرفداران زیادی دارد زیرا این رهیافت بسادگی قابل فهم است و مسئله خلاقیت را به موضوعی ساده یعنی هوش، استعداد و فرد تقلیل می دهد. به عبارتی خلاقیت را بیشتر موضوعی زیست شناختی و تابع عوامل فیزیولوژیکی می بیند. رهیافت جامعه شناختی با شرح و تبیین وجوه اجتماعی و فرهنگی خلاقیت و ارائه تحلیلی مبنی بر اماکن گسترش خلاقیت از طریق سیاست های فرهنگی معین و ایجاد نگرش مناسب و ترغیب کننده خلاقیت به نقد رویکرد روان شناختی می پردازد. از اینرو این رویکرد ارزش انتقادی و روشنگرانه بسیاری در جامعه ما دارد و می تواند ذهنیت و شناخت متفاوتی به مردم در زمینه خود شکوفایی آنها بنماید.
پیر بوردیو جامعه شناس فقید فرانسه که در جامعه شناسی فرهنگ نظریه پردازی بزرگ است این نکته را نشان داد که عمل هنری عملی مشروط است که به وساطت رمزهای زیباشناختی یعنی ناخودآگاه فرهنگی، نهادها و فرایند ایدئولوژیک، اجتماعی و مادی صورت می گیرد. سوای مباحث نظری جامعه شناسان باید گفت شرایط اجتماعی جهان معاصر تلقی فردی از خلاقیت را نمی پذیرد. در حالیکه ما در شرایط تغییرات پر شتاب دوره حاضر نیازمند تطبیق خود با تازه های صنتعتی و اجتماعی هستیم و تنها راه اینکار بسط تصور خلاق همگان و مشارکت همه افراد در فرایندهای نوآوری است. خلاقیت دیگر نمی تواند تنها به تولید یک شیء یا شکل هنری تازه محدود شود بلکه کاربست خلاقیت برای حل هر مشکل در هر زمینه ای باید قابل تصور باشد. ما باید ارزش خلاقیت اجتماعی را همطراز خلاقیت علمی و هنری بدانیم زیرا بخش مهمی از زندگی ما حاصل خلاقیت های عملی و اجتماعی بوده است. تأکید مادر اینجا بیشتر بر این نکته است که خلاقیت را نمی توان تنها در افراد جست بلکه خلاقیت فرایندی است در درون نهادها، ارزش ها، باورها، و نظام های سیاسی و اقتصادی معین. تجربه تاریخی ملت ها نشان داده است که جامعه بازتر، کثرت گراتر، پر تحول و پویاتر، توسعه یافته تر، ثروتمندتر، فردگرا، عقل گراتر، دموکراتیک تر، مشارکت جو تر، و پاسخگوتر از خلاقیت های بیشتری برخوردار بوده است تا جوامعی که اینگونه نبوده اند. (20)
- سخن آخر:
حرکت از وضع موجود و حصول به وضع مطلوب در هر جامعه ای (نهاد، سازمان و یا یک کشور) مستلزم داشتن برنامه، مشخص کردن اولویت ها، تعیین مسیرهای مطلوب و کارآمد و نهایتاً در اختیار داشتن ابزار های مادی و معنوی مورد نیاز است. مسلماً در صورت فقدان هر یک از این عوامل نه تنها هیچ گونه حرکت و تحولی صورت نخواهد گرفت، بلکه اصلاً نباید انتظار بهبود وضع موجود را داشت.
به نظر می رسد محور بنیادین و محرک اصلی تغییر وضع موجود نیازمند نوعی توان نرم افزاری و یا به عبارتی شیوه ای خاص از تفکر جهت تصمیم سازی و تصمیم گیری است و اگر این توان نرم افزاری در یک جامعه موجود نباشد و یا این که تناسبی بین توان سخت افزاری و نرم افزاری آن جامعه وجود نداشته باشد، حصول موفقیت امری غیر ممکن و یا حداقل بسیار مشکل و پرهزینه خواهد بود.
وقتی در جامعهای بین اندیشههای بنیادین خود و نهادها و ساختار متناسب ذهنی آن انطباق وجود داشته باشد، جامعهای توسعهیافته خواهیم داشت كه شاهد بهینهسازی نهادها و افزایش كارآمدی خود خواهد بود.
جامعه شناسی و نحله های گوناگون آن بخصوص جامعه شناسی علم و معرفت و نیز جامعه شناسی خلاقیت به ما این امکان را خواهند داد که علاوه بر بهره گیری از نظریات آنان در خصوص نحوه تولید علم و نظریه، به برررسی آسیب شناسانه نسبت جوامع و سطوح و مولفه های مختلف آنها در رابطه با تولید علم و نظریه پرداخته و در نتیجه به چگونگی امکانپذیری تولید شاخه های مختلف علمی و نحله های گوناگون معرفتی و نیز نسبت میان نرم افزار و سخت افزار اجتماعی در هر جامعه بخصوص نایل گردیم.
پی نوشتها:
1- گیدنز، آنتوني ، جامعه شناسي، ترجمه منوچهر صبوري، تهران، چاپ دوم، نشر ني، ص 9.
2- همان، ص21-32
3- سیفاللهی، سیفاللَّه، مبانی جامعهشناسی، تهران، انتشارات دانشگاه پیام نور، [بیتا]. ص208
4- روسو ژان ژاک، قرارداد اجتماعی، ترجمه غلامحسین زیرک زاده، تهران، نشر آگه، 1376
5- طبیبی، حشمتاللَّه، مبادی و اصول جامعهشناسی، تهران، کتابفروشی اسلامیه، دهم، 1377، ص83
6- توسّلی، غلامعباس، نظریههای جامعهشناسی، تهران، انتشارات سمت، 1369 ،ص 278
7- مندراس، هانری و گورویچ، ژرژ، مبانی جامعهشناسی، ترجمه باقر پرهام، تهران، انتشارات امیرکبیر، پنجم، 1369، ص33
8- زیبا کلام، صادق، جامعه شناسی به زبان ساده، تهران، روزنه، 1386، ص 15-43
9- همان، ص95-43
10- جورج ريتزر, نظريه هاى جامعه شناسى در دوران معاصر, ترجمه محسن ثلاثى، تهران، انتشارات علمى,1374) ص24ـ11.
11- ديويد مارش و جرى استوكر, روش و نظريه در علوم سياسى, ترجمه امير محمد حاج يوسفى ،تهران، پژوهشكده مطالعات راهبردى, 1378، ص313.
12- ريمون آرون, مراحل اساسى سير انديشه در جامعه شناسى, ترجمه باقر پرهام، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى, چاپ چهارم, 1377، ص 174.
13- يان كرايت, نظريه اجتماعى مدرن از پارسونز تا هابرماس, ترجمه عباس مخبر ،تهران: آگاه, 1378، ص 200.
14- همان, ص 205.
15- محمد رضا باطنى, نگاهى تازه به دستور زبان (4)، تهران: آگاه, 2536، ص83.
16- . Steven Seidmam, Contested Knowledge; Social Theory in Post modern Era.2ed. (Oxford: Blackwell Publisher,1996) P.148
17- رضا تسلیمی تهرانی، به نقل از سایت افتاب
18- زینب زارع مهذبيه، به نقل از باشگاه اندیشه
19- «نقش تفكر در توسعه اقتصادي و اجتماعي»، نوشته «دكتر حسين پيرنيا»، از انتشارات دانشكده حقوق دانشگاه تهران. چاپ اول، 1374.
20-:مقاله " جامعه شناسی خلاقیت " مصاحبه با دکتر شیخ مهدی- برگرفته از سایت فرهنگ شناسی http://www.farhangshenasi.com
منبع : http://www.danaee.com
صاحب امتیاز و مدير وبلاگ :